پرچم عدالت خواهي را همواره پيامبران الهي و پيروان راستين آنان بر دوش كشيده‌اند.امروز و هميشه مجاهدت در زير اين پرچم، صادقانه ترين نشانه‌ي پيروي از رسولان الهي است. آنچه در كنار همه‌ي الزامات اين حركت، ضروري و حياتي است آن است كه اوّلاً مراقبت شود كساني با انگيزه هاي ديگر، اين شعار حق را ابزار نكنند. و ثانياً به نام عدالت طلبي، حركتي غير منصفانه از سر جهل يا غفلت انجام نگيرد. صبر و بصيرت را براي شما و ديگر تشكلهاي عزيز دانشجوئي از خداوند متعال مسألت ميكنم. مقام معظم رهبري


بازخواني تنها برنامه اولين سالگرد سوم تير در سال 85  (تاريخچه‌جنبش)  

  

 
شنبه 26 تیرماه 1389  

 

صبح چهارشنبه ساعت 9 عوارضی تهرانم و منتظر ماشین. علی زنگ می زند و می گوید بچه ها یک نمایشگاه آماده کرده اند برای سوم تیر اصلا یادم نبود. سوم تیررا می گویم. خیلی خوب است قرار می شود در جنوبی دانشگاه نمایشگاه بزنیم. من شهرستان می روم و بچه های دفتر خودمان هم نیستند از چند تا از مسئول بسیج ها و... می پرسم تا اخر با هزار زور و زحمت مسئول نظارت بر تشکل های دانشگاه را پیدا می کنم او می گوید فرم مجوز باید پر کنیم. مشکل شد دو تا من شهرستانم و صادق هم نیست می روم دنبال مسئولین دفاتر آن ها مجوز بگیرند مرتضی امتحان است و با محمود هماهنگ می کنم بنده ی خدا می نویسد اما هر چه پی گیری می کند حسین خانی نیست. مسئول نظارت هم که نباشد... با هزار زور و زحمت خودم را ساعت 5 می رسانم تهران می روم دانشکده و بعد هم می روم دفتر محمود اینا! و می فهمم که نتوانسته اند مجوز بگیرند. پنج شنبه هم که دانشگاه جز ما فنی ها هیچ موجود دیگری نیست! خداییش کی هفت روز در هفته می رود دانشگاه شنبه تا چهارشنبه کلاس 5 شنبه هم امتحان جمعه هم نماز جمعه!
صبح شنبه صبح کله سحر می روم دانشگاه نیم ساعت یک بار سر می زنم دفتر نظارت بر تشکل ها نخیر آقای حسین خانی نیست که نیست. بار سوم به عقلم می رسد که از مسئول دفتر معاونت دانشجویی فرهنگی بپرسم او هم می گوید ساعت 9:30 . ما هم بالاخره می رویم باز خبری نیست این بار به لطایف الحیل شماره ی ایشان را پیدا می کنم و زنگ می زنم حول و حوش 10 هم اتاقی اش که مسئول انجمن علمی ها ست گوشی را برمی دارد و می گوید که 10:30 من هم راس 10:30 حضوری می روم. برگه ی مجوز می گیرم و با مهر بسیج علوم مجوز را می دهم. مسئول نظارت بر تشکل ها هم قول می دهد که تا ظهر مجوز را قطعی کند. تا ظهر علی و امیر پشت هم زنگ می زنند. بالاخره مجوز صادر می شود. نامه اش را می گیرم. نامه به حراست و روابط عمومی هم ارسال می شود. خبرگزاری ها هم خبر شده اند که نمایشگاه عکس پیروزی عدالت از 4 تا 6 تیر در ضلع جنوبی دانشگاه برگزار می شود.
صبح شنبه ساعت 8 انتخاب واحد دارم و باید سریع خودم را برسانم دانشگاه. طبق معمول جزئ آخرین نفرات random(لیست انخاب واحد) هستم. ترم های فرد در دانشگاه ما آخر ترم است کلی از واحدهایی که ضروری است ارائه نمی شود. این جا تهران است دانشگاه تهران مهد مهندسی کشور!
امیر زنگ می زند و می گوید داریم روی مقوا می چسبانیم. و یک مته جور کن. ما را می گویید وسط انتخاب واحد یکی تو سر خودم می زنم یکی تو سر کامپیوتر 10 تا هم تو سر موبایل! انتخاب واحد تمام می شود. بچه ها زنگ می زنند. نمایشگاه را آورده اند.می روم آن جا. حالا باید مته پیدا کنیم که فیبرهایی که عکس ها رویش خورده را سوراخ کنیم. یکی تو سر خودم می زنم، یکی تو سر یاسر 10 تا هم تو سر موبایل!
یک راست می روم بسیج هنر که از تاسیسات شان مته بگیرند. پرنده پر نمی زند من هم که نمی دانم تاسیسات کجاست می روم فنی! دفتر بسیج بچه ها با من می آیند پایین تا خدمات را به من نشان بدهند. مته دارند اما دریل نه! دارم نا امید می شود که دریل رومیزی اش را نشانم می دهد. چاره ای نیست محمود را برمی دارم می رویم در جنوبی که می بینیم بله برادران اطلاعات که به اختصار در این متن از آن ها به برادرا یاد می شود و ممکن است از وزارت اطلاعات تا حفاظت ناجا تا حفاظت هر نهاد کوچک و بزرگ تا کارمند مجمع تشخیص باشد.- آمده اند سراغ امیر و دارند نمایشگاه را چک می کنند و می روند. یک دسته از فیبرها را محمود می آورد یک دسته را هم من. خدمات هم مودبانه می گویند ما که وقت نداریم خودتان سوراخ کنید و ما هم سوراخ می کنیم و آن ها هم نگاه مان می کنند. بعد با محمد دوباره مسیر مهد مهندسی کشور!!! را تا پنجاه تومانی(سر در دانشگاه) طی می کنیم.
دست به کار می شویم. من و محسن از پشت نرده ها امیر و یاسر هم از بیرون. حامد هم آن جا ایستاده و ارد می دهد. فیبرها را با سیم مفتولی با هزاران زور و زحمت باز می بندیم واقعا نمی شود بست. محسن می رود مفتولی ها ها را عوض کند. یکی تو سر خودم می زنم یکی تو سر امیر و یاسر 10 تا هم تو سر سیم مفتول. دست های بچه ها هم زخمی شده است. دو تا از این بچه ها مثلا عضو شورای مرکزی 4مین تشکل فراگیر دانشجویی کشورند . کلی گش و قوص می روم و از بین کلی درخت و گل رد می شوم تا برسم به نرده و می آیم این ور. تا بقیه نمایشگاه را بزنیم. اصولا چیزی هست به نام قضیه ی حمار محسن از بالا نرده که ارتفاع زیادی هم هست آمده. کلی دماغ سوخته می شوم. نمایشگاه زده می شود. عکس های تبلیغاتی حماسه ی سوم تیر دور دوم انتخابات ریاست جمهوری. یکی در میان عکس های تبلیغاتی هاشمی و احمدی نژاد.
از همان ابتدا شروع می شود. عده ای آفرین می گویند و عده ای هم نه! من می روم دنبال پلات. می روم پاساژ نبوت بالخره یک تایپسیت می یابم طرف کامل تایپ می کند وقتی تمام شد می گوید ببین عزیز این کار سیاسی است مطمئنی گیر نمی دهند. بهش می گویم نه بابا مجوز داریم و تازه ما برای دردسر سازترین هایش هم سراغ همکارای شما آمدیم خلاصه دیسکت را به ما نی دهد و ما هم سراغ بقیه می رویم تایپ یک صفحه 500 تومان! می روم پلات بگیرم همه یا سرشان شلوغ است یا من به دلایلی نمی روم تو مغازه هاشان. یکی را پیدا می کنم. اردیبهشت پارسال سر تحصن جلوی مجلس 10:30 شب آمدم سراغ همین و پلات گرفتم. کارها را می گیرند سه تا جوان با سر و وضع های آن چنانی شدید هم درگیر بحث فوتبال به فکر فرو می روم. نتیجه ی این بحث ها چیست این یکی بچه ی تهران است و آن یکی را هم دستش می اندازند که دهاتی است! چه دست هایی پشت این قضیه است که این بچه ها به مسائل جدی تر فکر نکنند و تمام دردشان این باشد که علی دایی نیامده این جا یا اگر برانکو بیاید چه بلایی سرش می آورند دیروز یک هم چنین زمانی دفتر بسیج دانشکده بودم یکی از بچه ها داشت خبرهای مهمی که در سایت می دید برای جمعیت می خواند سر اذان بود و دفتر - که بیش تر شبیه نمازخانه است تا دفتر بسیج!- شلوغ! تیم ملی با تدابیر شدید امنیتی وارد کشور شد.
سر اذان است و من هم که آن ها را مشغول بحث می بینم بی آن که چیزی بگویم می روم بیرون. صدای اذان مسجد سید الشهدا هم بلند است ... الله اکبر...
برمی گردم به مغازه در این فاصله آن ها هیچ کاری نکرده اند ابر و باد و مه خورشید و فلک درکارند تا کار ما انجام نشود. پلات می گیرند مام چون نوع کاغذهاشان طور خاصی است کلی سفید دارد. پارسال هم یادم است همین جوری شد.
می رسم دانششگاه بچه ها رفته اند و محسن مانده است. مشغول عکس گرفتن که چند نفر ازا عابران می آیند و با محسن مشغول بحث با آن ها می شویم. پسری ریش به صورت و لی به پا و از این کیف زردها -که تازه مد شده و قبلا بیشتر خانم ها داشتند- به شانه. از لای حرف هایش می فهمیم آخر امت حزب الله است و در انتخابات هم به احمدی نژاد رای داده. می گوید این شکل اشتباه است و باعث درگیری است و.. ما - یعنی بیشتر محسن! – برایش باز می کنیم که اصلا حرف ما هاشمی و احمدی نژاد نیست حرف گفتمان عدالت اسات ما این نمایشگاه را زدیم که بگوییم مردم دنبال عدالت بودند نه دنبال غرب زدگی و سرمایه داری و ... و بعد همان طور که اول نمایشگاه زده ایم برای این که مسئولان یادشان نرود که بودند و چگونه و برای چه رای اوردند بنده ی خدا کلی بحث می کند و آخر بحث که خیلی هم طولانی می شود بهش آدرس سایت را می دهم و شماره ی دفتر که نقدش را برای ما بفرستد تا ما بعد از نمایگشاه نظرات موافق و مخالف را داشته باشیم. آن بنده ی خدا هم گفت که من نمی دانم چونه به شما گیر ندادند. در همین فاصله یکی از معروف ترین اساتید دانشگاه و کشور که اصلا فکرش را نمی کردم. می آید چند بار دانه دانه ی عکس ها را با دقت می بیند و بعد می آید سراغ مان و می پرسد مسئول کیست و من می گویم بچه ها نیستند. و از جنبش می پرسد و از ما توضیح پیام 6/8 امام خامنه ای–که باید سال دیگر مثل ختم مفاسد اقتصادی ختمش را بگیریم!- تا برخورد ناحیه مقاومت خراسان با بچه های بسیج فردوسی و انجمن طلاب تا اخراج بچه ها از بسیج صنعتی خلاصه خیلی چیزها را می گویم. و او با اشتیاق می شنود و بعد شماره ی تلفن جنبش و مسئولا ن وسایت و آدرس را از ما می گیرد. البته الهه کولایی هم این وسط می آید و نمایشگاه را می بیند. نه به آن استاد قبلی نه به...
ساعت حدود یک دو نفر سوار موتور می آیند یکی شان عینک دودی دارد. نیم نگاهی می اندازد و دنبال مسئول نمایشگاه می گردد. می روم ببینم چه می گوید. می گوید مجوز دارید می گویم بله می گوید کو! می گویم شما؟ بعد از جرو بحث از سکناتش فکر می کنم از برادراست و مجوز را نشانش می دهم و بعد می گویم خب شما از کجایید می گوید الان می فهمی از کجا هستم. و کارتش را در چند ثانیه باز و بسته می کند به نظرم صادقی است از مجمع تشخیص اما بعدها بچه ها می گویند گفته فامیلم آقامحمود است. و الله اعلم.
به زور مي گويد يا خودتان بكنيد يا من مي كنم. به او مي گويم اين قضيه به شما مربوط نيست حرفي داريد قانوني اقدام كنيد. طرف هم شاخ و شانه مي كشد تماس مي گيرم خبرگزاري ها و بچه ها را خبر مي كنم. طرف بعد از كلي شاخ و شانه كشيدن و زنگ زدن به نهادهاي مختلف براي تعطيل كردن نمايشگاه مي رود. البته قبل از رفتن به زور دوربين را از محسن مي گيرد و عكس خودش و همكارش را كه ما وقتي نمي دانستيم كه هستند در نمايشگاه اتفاقي افتاده بودند پاك مي كند.
بچه ها واكنش سريع خودشان را مي رسانند اما دير شده است. ولي من احساس مي كنم طرف مي آيد. درست هم فكر كرده ام. طولي نمي كشد كه طرف مي آيد سريع بچه ها را خبر مي كنم. اين بار يك عكاس آورده شروع مي كنند از عكس ها و تصاوير عكس گرفتن و باز شاخ و شانه مي كشد كه ما نمايشگاه را تعطيل كنيم. بچه ها با او مشاجره ي لفظي پيدا مي كنند و به او مي گويند اگر حرفي داري برو قانوني اقدام كن. در اين بين من مي فهمم كه عكاسش دارد از ما عكس مي گيرد و با بچه ها به سراغ عكاسش مي رويم ه بايد پاك كني طرف هم نمي كند و آن برادر مجمع تشخيصي هم مي آيد و شروع مي كند داد و قال كردن حتي خودش و خبرنگارش به سمت بچه ها حمله مي كنند و سوار موتور مي شوند كه بروند و زيرلبي هم طرف تهديد مي كند ما هم فكر مي كنيم قضيه تمام شده اما ناگهان ديديم به نمايشگاه حمله كردند و يكي از فيبرها را شكستند مي خواهد گاز بدهد كه بچه ها سويچ موتورش را سريع مي كشند بيرون و مي برند داخل دانشگاه طرف هم مي آيد داخل و شروع مي كند فحش دادن بهش مي گويم چرا عكس ها گرفتيد پس ما هم مي گيريم و ازش فيلم مي گيرم. به طرف مي گوييم شما به چه حقي حمله كردي مي گويد بايد جمع كنيد يكي از بچه ها هم مي گويد خب شما از طرف كجايي يارو كه تا 1 ساعت پيش مي گويد من از مجمع تشخيصم مي گويد هيچ جا در طول كل درگيري هم مدام تماس مي گيرد و حتما ادامه ي دستورات را مي گيرد كه چه كنند. كار به جايي مي رسد كه يكي از اساتيد دانشگاه هم به كمكمان مي آيد. طرف كه اساي سه كرده هم داد و قال مي كند يكي از بچه ها جلوي بقيه را مي گيرد كه اين بازي است مي خواهند مثل پانزده خرداد موج سواري كنند و چند نفر را هم بگيرند و مثل آن سه طلبه بيست روز بدون ملاقات بازداشت كنند. و بعد هم براي آقاي هاشمي مظلوم نمايي كنند به يارو مي گوييم براي چه از بچه ها عكس گرفتيد طرف هم مي گويد نه ما هم چنين كاري نكرديم و اگر يك عكس باشد من هر چه شما بگوييد مي كنم از قضا دومين عكسي كه مي آيد عكس ماهاست طرف خيلي سه كرده و كلي شانتا‍ مي كند(البته خدا مي داند عكاس در اين بين چند بار مموري كارد دوربينش را عوض كرده است. در اين بين عكاس را مي بينم كه مي رود آن ور خيابان برادر مجمع تشخيصي هم زرنگ است و قضيه را شلوغ مي كند حواسم پرت مي شود و خبرنگار نيست خدا مي داند در كدام ساختمان روبه رو دارد از ما عكس مي گيرد كه چماق داران ارجمندي كه پانزده خرداد در فيضيه جمله هاي آقا در مورد عدالت كه دست بچه ها بود را پاره كردند و كتكشان زدند سراغ مان بفرستند يا احيانا ترمز موتورهاي مان خراب شود يا خيلي قانوني عذرمان از دانشگاه خواسته! والله اعلم.
با پادرمياني بچه ها سوييچ موتورش را مي دهند و مي رود. حراست هم بعد از قضيه مي آيد چه قدر به موقع آدم ياد برنامه هاي اخبار مي افتد كه اورژانس را آزمايشي براي سكته ي قلبي خبر مي كنند و طرف نيم ساعت بعد مي آيند. حراست هم مي گويد كه شما مجوز داشتيد و مشكلي نداشته است! (زر دادن محمد به دان مي ماند/نوش دارو كه پس از مرگ به سهراب رسيد!) در اين بين خيلي جالب است سه نفر مرد ميان سال با سر و وضع آن چناني مي آيند و با ما صحبت مي كنند و بچه ها مي گويند هدف نمايشگاه همان است كه بفهمند آن ها كه راي آوردند و مردم كه درد اصلي اين است وما از كسي طرف داري نكرديم بحث گفتمان عدالت است. و آن ها هم عكس العمل هاي متفاوت دارند يكي شان كه ليسانس عمران است و اوايل دولت سازندگي دانشجو بوده و سابقه ي جبهه هم دارد از تجربيا خودش و كاهاي شان مي گويد و آن يكي هم وقتي مي فهمد نگاه بچه ها چيست و اصل مبارزه با فساد اقتصادي است. كلي آفرين مي گويد.
ساعت 2:30من هم كه از ديشب تا حالا هيچ نخورده ام و بايد بروم سراغ اساتيد دانشگاه تا نمره هاي مان را بفهميم مي روم تو دانشگاه تا كارهايم را انجام بدهم شده حدود سه و نيم. به سمت در جنوبي حركت مي كنم كه علي تماس مي گيد و مي گويد شهرداري دارد به نمايشگاه حمله مي كند با حراست خودت را برسان من هم مي دوم سمت انتظامات مسئول انتظامات با 1 ساعت پيش 180 درجه فرق كرده مي گويد آن جا بيرون است شما بايد نظارت بر تشكل ها و حراست را خبر كنيد. (توضيح اين كه دانشگاه ما هم حراست دارد هم انتظامات يك بار كه همايش صدور انقلاب گذاشته بوديم ناگاهن 5 تا از همان ها كه هيچ ربطي بهشان نداشت آمدند و گفتند شما حق برگزاري همايش را نداريد. حالا ما يك مدعو كانادايي هم داشتيم كه...) سزيع مي دوم و در حال دويدن با حسين خاني تماس مي گيرم همان كسي كه ديروز مجوز ما را - كه رويش نوشته بود ضلع جنوبي دانشگاه-ا صادر كرد امروز مي پرسيد مگر شما بيرون دانشگاه نمايشگاه برگزار كرديد؟ مي فهمم كه قضيه چيز ديگري است و مجمع تشخيصي كار خودش را كرده ناچار مي دوم سمت در جنوبي دانشگاه مي بينم يك نفر از شهرداري دارد وحشيانه فيبرها را باز كه نمي كند مي كند و مي شكند سريع موبايلم را جلو صورتش مي گيرم كه عكس بگيرم طرف به سمت من هجوم مي آورد. مردم آن جا جمع شده اند غلغله اي است. مي گوييم اگر كار قانوني مي كني چرا مي ترسي طرف كه سوتي را داده داد و قال مي كند و مي گويد جزو محدوده ي شهرداري است اين جا و شما از شهرداري مجوز نداريد و من 110 را خبر مي كنم. 110 اي كه وقتي خبرش مي كنم و زنگ مي زند احتمالا با آن برادر تشخيصي هماهنگ مي كند من هم خبرنگارها را دوباره خبر مي كنم. و آنها هم يكي را مي آورند طرف من و بعد خود يارو هم چند بار درگير مي شود . اگر نبودند بچه هاي شورا كه از اولين درگيري ها بودند ... بگذريم.
طرف هم كه از عملكرد قاطع بچه ها ترسيده از كندن بقيه ي فيبرها خودداري مي كند. زنگ مي زنم به موبايل معاون دانشجويي دانشگاه و مجوز را يادآوري مي كنم و قضيه را مي گويم او مي گويد كه من البته ديروز هم شك داشتم كه ديوار دانشگاه جزء دانشگاه است يا نه و ما اين قضيه را پي گيري مي كنيم حق با آن ها نبوده شكايت مي كنيم و اگر حق با آنها بوده كه هيچ و از ما مي خواهد كه نمايشگاه را براي جلوگيري از درگيري جمع كنيم در بين تماس من هم 110 آمده و بچه ها دارند مجوز را نشان مي دهند. مي بينم كار خودشان را كرده اند و دانشگاه هم چه قدر قرص از دانشجو حمايت مي كند. ناچارا خودم شروع مي كنم به باز كردن كه محسن با انبردست مي آيد و خودش همه را باز ميي كند. شكسته هاي نمايشگاه.
با خودم فكر مي كنم كه الان كه مثلا دولت انقلابي است يك عده اين جوري با بچه ها كه نماد حزب اللهي ها هستند برخورد مي كنند واي به حال روزي كه اين چنين نباشد!
در اين بين پسري سيه چرده مي آيد و به من قرآن جيبي مي خواهد بفروشد ازش مي پرسم كلاس چندي مي گويد يك سال مدرسه نمي روم تا پنجم خواندم مي گويم چرا مي گويد پدرم تصادف كرده من مجبورم كرايه خانه مان را در بياورم مي گويم مگر خنه تان كجاست مي گويد پاكدشت مي گويم مادرت خانه داره؟ جواب مي دهد نمي گذارم كار كنه(كلي از غيرت پسرك شرمنده مي شوم) با پسرك صحبت مي كنم كه حتما شده شبانه درسش را ادامه بدهد و به فكر فرو مي روم. يك عده تبليغات ميلياردي براي رياست جمهوري شان كردند و امروز هم براي يك نمايشگاه ساده كل مملكت را بسيج كردند كه جلوي ما را بگيرد و يك دعه هم مثل اين كودك...
هفته ي پيش بود sms اي به بچه ها زدم 14 روز از ضرب و شتم و دستگيري بي ملاقات سه طلبه گذشت اندكي غيرت ديني مورد نياز است. يكي از اساتيد هم جواب sms‌من را اين گونه مي دهد: در مذهب ظالمان هيچ كس حقي ندارد. آقاي ... قيامتي ندارد؟خدا در كمين ظالمان است...

منبع: http://motalebe.ir/index.php?action=show_news&news_id=1879

            نظرات کاربران :


 
نظر شما درباره اين مطلب:







به خاطر سپردن اطلاعات؟



   

 

 

پنجمین اردوی عقیدتی سیاسی سوریه و لبنان
جان و جانان: امام زمان(عج) از نگاه مقام معظم رهبرى
امام زمان (عج) از نگاه امام خمينى (ره)
انقلاب همه چیز را عوض کرد...
ديپلماسي به روايت امام
نستله باني گلوله‌هاي اسرائيل
بازخواني تنها برنامه اولين سالگرد سوم تير در سال 85
صهيونيزم و هيتلريزم
شعری برای کارگر
دستور العمل قرآني جذب نيرو در يك تشكل دانشجويي
بسيجي خوب بسيجي مرده است!
بسيجي قطره چكان بسيجي ماشه چكان
فاضلاب اسرائیل در روستاهاي فلسطين
آقای جلیلی چمران را بردند!
هویت گم شده میدان انقلاب
نامه اتحاديه بين‌المللي امت واحده خطاب به اتحاديه جهاني علماي اسلامي
لیستی که هنوز اعلام عمومی نشده است
پاتک استراتژیک
چهل توشه اخلاقی از بیانات رهبر معظم انقلاب
حکومتی که حسین(ع) به دنبال آن بود
سفرزيارتي نمایندگان‌ با هزينه مجلس
پر کن دوباره کیل مرا ایهاالعزیز
كفران
فتوای مقام معظم رهبری در مورد تحریم موتورولا در پاسخ به استفتای فعالین تحریم
چند روایت درباره حسن رحیم پور ازغدی
اي قاعدان عرصه ي عاشورا
صلیبی از خون سرخ
بازگشت دانشجوی پولی
يادداشت‏رهبری درباره‏مناجات شعبانيه
قاموس «عدالت و عدالتخواهی»/3/فقر،بازی سیاسی،توسعه، مردم و....
جزوه "صدور انقلاب، راه حفظ انقلاب"
مناجات شعبانیه در کلام امام خمینی(ره)
اطلاعیه شماره 3 نشست نوزدهم
شکایت تهیه کنند برنامه استاد رحیم پور از سایت عصرایران
ریشه ولایت گریزی حسادت نسبت به ولی است
اظهار نظر رهبر انقلاب درباره «طلا و مس»
ملت ايران بي توجه به تحريم ها به پيشرفت خود ادامه مي دهد
فتنه سال 88 بزرگترين غربال الهي بود؛
تعدادي از انقلابيون به دليل ويژه خواري به دام دشمن افتاده‌اند
ملت ايران بي توجه به تحريم ها به پيشرفت خود ادامه مي دهد

    


 


   

    



 

استفاده و باز نشر  مطالب سايت با ذکر ماخذ بلامانع مي‌باشد  |  ارتباط با ما
طراحي و برنامه‌نويسي از موسسه نرم‌افزاري آرمان