|
اشاره: «کعبه در زنجیر» نوشته محمدحسن زورق، انتشارات سروش، تهران، ۶۲. کتاب دستنوشتههای یک ژورنالیست انقلابی مانند م.ح. زورق است که در تب و تاب انقلاب و ابتدای جنگ، با دِماغی آغشته به عطر خمینی راهی دیار وحی شده و عرستان را، حکومت سعودی را، شیعیان را و پلیسمخفیها و شرطهها را ـ همه را آنچنان که هست ـ بدون هیچ محافظهکاری و مسامحهای از زیر تیغ تیز قلمش گذرانده است. کتاب مانند یک پیوند مغز استخوان، رگ انقلابی هر شیعهای را میزند بیرون [شیعه یعنی کسی که خمینی را شناخته باشد]، بُراقاش میکند و از درون روحش را میجود که: باید کاری کرد مَرد! باید کاری کرد! باید از خویش برون آمد و کاری کرد! شاید در این اثنا یکی دو مشت هم به دیوار اتاق بکوبد.
«به جنگ آتش افروزان» شعری است انقلابی از محمدحسن زورق که در انتهای کتاب گنجانده، آن را با هم میخوانیم، باز هم اشاره میکنیم که این شعر سال ۶۱ سروده شده است: محمد! از «حرا» یکبار دیگر نیز فرود آ و ببین دنیایِ قیراندود و تاریک جهالت را ببین سیمایِ خشمآلودِ گرگِ زخمیِ نامردمیها را ببین این «کجرهی»ها کجسریها کجدمیها را چو گاو پیرِ عصاری که میگردد بدور خویشتن آهسته و غمناک ببین این دور خود بیهوده گشتن را بروی چینههای خاک تراشیدن پرستیدن شکستن را بیا فریاد کن! ... فریاد کن! ... فریاد کن! ... فریاد: «... کجائید؟ آی رهپویانِ بیآرامِ فصل عشق؟ کجایید ای درختانِ بلندِ دشتِ زیبایی؟ [که بر دوش شما می]ورد با آهنگ غمگینی همیشه تسمهی طوفان کوهستان] کجایید ای نگهبانانِ برجِ هفتگوشِ قلعهی توحید؟ کجایید ای سبکتازان؟ ...» جهانی را دگربار از حصار خواب و خون آزاد کن! ... آزاد کن! ... آزاد! ... **** بیا با بانگِ دردآمیزِ خود در این شب تاریک و ظلمانی بگو با «کجرهاندیشانِ» سوداهای شیطانی: « ... چه شد قرآن؟ چه شد قرآن؟ چه شد این تکچراغِ روشنِ شبهای طوفانی؟ ...» **** بیا فریاد کن! ... فریاد: کجایید ای درختانِ بلندِ جنگلِ تاریخ؟ کجایید ای! ... ای یاران آهنپیکر انسان؟ جهان را برد سیل شهوت و تزویر سفیانی! چرا دیگر نمیآید به گوش از کعبه بانگ همصداییها؟ صدای آشناییها! فرو خشکید آیا چشمهی تکبیر؟ اذان ـ آن شعلهی دیرین ایمان ـ نیز شد خاموش؟ فراموش شما شد آیههای صبح و پیروزی؟ شعار رزم و شعر خون و بانگ سرخ آزادی !؟ شعار خاستن از جا ز روی خواستن از دل برای خستههای خاک !؟ شعار عشقورزیدن و در راه خدا مردانه جنگیدن شما را نالهی جانکاه لبنان نیز رفت از گوش ؟! **** محمد! از حرا یکبار دیگر نیز فرود آ و ببین قرن سیاه جاهلیت را چه قرن وحشتانگیزی! چراغ وحی در چنگال شب افسرد تمام بوتههای سبزِ گلزارِ شرف پژمرد محبت مرد! ...
آری مرد! ...
**** جهان دریای آدمهای خصمِ جانِ یکدیگر در این طوفانِ دنیاگیرِ بیآرام اگر خرسنگها و صخرههای جلگهها را ایشان بردهست درون خیمهها در سایهسار نخلهای دور دریغا! پردهداران حرم را خوابشان بردهست! کنون از شرق و غرب مقتل انسان محمد! «لات» و «عزی» حکم میرانند! وقاحت از گلوی علم میغرّد که: «تا مائیم، فلک را سقف بشکافیم و طرح دیگر اندازیم!» در این تاریک سنگستان دوباره خشم «هنده» در پی جان و دلِ «حمزه» است! طلا تاریخساز قرن قارون است! ز پشت هر لبی دیوی زند لبخند پیروزی و هر دستی ز هر سنگی خدایی تازه میسازد برای این بتان! ... این سنگهای فتنهگر! ... اما، زمین لبریز از خون است! بپای لاشهی شهوت درون دخمههای معبد تزویر بشر در سجده میافتد و خون عشق روی سنگفرش قرن میریزد ... نفاق از پشت لبخندی لطیف و مهربان مانند ناز روسپیها، پوک دندان مینماید تلخ و شیطان با لباسی هفترنگ و هفتوصله دور صحن قرن میرقصد و با آهنگ کفران دشنه و رخساره و ران مینماید تلخ ببین خون حقیقت را! ببین این قرن خونآشام را اینک تمام غنچهها و سبزهها و بوتههای عشق پژمردهست ببین اعماق این فرجام را اینک تمام غنچهها و سبزهها و بوتههای عشق پژمردهست ببین اعماق این فرجام را اینک حقیقت مرد و ایمان مرد حقیقت مرد و ایمان مرد و انسان مرد بروی گور انسان جغد آهنپوش میرقصد چه سرمست! به یک دستش طناب دار ارزشهاست به دست دیگرش گلشاخهای از کاغذی رنگین کلامش سخت آهنگین نقابش سرخ، بالش سرخ، حتی چشمهایش سرخ و میخندد به خونِ خفته در رگهای صدها دست بر هر دست هم صد کاسهی خواهش چه مرموز و چه ممتد! جهان پر شد ز خشمی آدمیکش ... اهرمنپرور ... وزان آیا پناهی هست؟! **** محمد! باغبانِ خستهجانِ دشتِ تاریخِ بشر! ... برخیز! ... بنگر! ... آه ... که آتش میکشد در کام خود گلبوتههای باغ قرآن را ببین فریاد مرغان بهاری را به جنگ آتش افروزانِ «آتشدست» ببین پیر جماران را به باغ سبز و انبوه پیامت آتش افتاده ست. م. ح . زورق - تهران
|
نظرات کاربران :