میراث مطهری چه بود و ما، هواخواهان انقلاب و نظام با میراث او چه کردهایم؟ ظهور مطهری و نقشی که او طی سه دهه در حیات سیاسی فرهنگی جامعه ما ایفا کرد، مقارن با بحرانهای بالفعل یا بالقوهای بود که هر دو بخش متقدم و متجدد مذهبیون ما را دستخوش خویش ساخته بود . برجستگی خاص مطهری در میان مصلحان مسلمان در چالشی پیدا است که وی در زمانه خود با هر دو سویه آفت زده جامعه ما یعنی دو طیف متقدم و التقاطی( و متجدد مآب ) داشت. از گرانمایه ترین ره توشه ها که مطهری برای ما برجای گذارد روش مواجهه با مسائل نظری و اجتماعی است:
استاد شهید که خود از متن سنت برخاسته بود، نیک میدید که چگونه باورهای مذهبی در حیات فردی و اجتماعی ما به کالبدی بیجان تبدیل گردیدهاند. در نظر استاد :”حقیقت اسلام به صورت اصلی در مغز و روح ما موجود نیست بلکه این فکر اغلب در مغزهای ما به صورت مسخ شده موجود است. توحید ما توحید مسخ شده است. نبوت ما نبوت مسخ شده است. ولایت ما و امامت ما مسخ شده است”.۱
مطهری بر آن بود که دین در جامعه هم روزگار او بیش از آنکه به کار اصلاح و تهذیب آید، ابزار تخدیر و جمود گشته است: «دین زندگی است، حرکت است، جنبش است، اما کدام دین؟ آن دینی که پیغمبران آوردند. در عین حال دین تریاک اجتماع است؟ اما کدام دین؟ آن معجونی که ما امروز ساختهایم.»۲
وی با چنین نگاهی به فرهنگ مرسوم جامعه خویش مبرمترین نیاز جامعه دینی را احیای سنت قدسی و در عین حال نقد سنت عرفی میدید. مطهری می گفت: «ما اکنون بیش از هر چیز نیازمندیم به یک رستاخیز دینی و اسلامی، به یک احیای تفکر دینی، به یک نهضت روشنگری اسلامی.»۳
با این وجود، استاد شهید، ژرفاندیشتر از آن بود که این رکود و سکون را صرفاً دسیسه اغیار بپندارند. مطهری در عین عنایت به توطئه بیگانگان، دینداران را به خلل و فرجهای راه یافته در همین خطابهها و منبرها و نوشتجات خودی توجه میداد: «فکر دینی ما باید اصلاح شود. تفکر ما درباره دین غلط است، غلط! به جرات میگویم از چهار تا مسئله فروع، آن هم در عبادات، چند تایی هم از معاملات، از اینها که بگذریم، دیگر فکر درستی ما درباره دین نداریم. نه در این منبرها و در این خطابهها میگوییم و نه در این کتابها و روزنامهها و مقالهها مینویسیم و نه فکر میکنیم! ما قبل از اینکه بخواهیم درباره دیگران فکر کنیم که آنها مسلمان شوند، باید درباره خود فکر کنیم”.۴
برجستهترین نقش مطهری را در این مسیر، یعنی اصلاح تفکر مرسوم دینی، باید در تصویری دید که او از فهم دین بدست میداد. سخن گفتن از آموزههای اسلامی در اندیشه مطهری، هیچگاه مستقل از “بنیادها و اصول مقدم بر آموزههای مزبور” صورت نمیپذیرفت. رد پای توجه به اصول و ارزشهای فطری عموم بشری را آشکارا در آثار استاد میتوان دید. استاد معتقد بود:
«اصل عدالت از مقیاسهای اسلام است، که باید دید چه چیز بر او منطبق میشود. عدالت در سلسله علل احکام است،نه در سلسله معلولات. نه این است که آنچه دین گفت عدل است بلکه آنچه عدل است دین میگوید… مقدسی اقتضا میکند که بگوییم دین مقیاس عدالت است اما حقیقت این طور نیست.»۵
مطهری از آنجا که احکام شارع را دایر مدار “مصالح و مفاسد نفسالامریه” میدانست، بر آن بود که نمیتوان هر حکم و رایی را( از احکام سیاست و اقتصاد گرفته تا احکام مربوط به حقوق زن ) ولو به فجایع و ثمرات زیانبار منجر شود به نام دین معرفی کرد و از زیر بار پاسخگویی به دلیل خواهان سر باز زد.
مطهری در مقابل هر دو طایفه متقدم و متجدد مآب همعصر خویش، بر انسجام منطقی تاکید میکرد، و در معرفی هر سخنی به نام دین نسبت به بنیادها و پیامدهای سخن مزبور حساس بود.
علاوه بر انسجام منطقی، در نظام فکری مطهری فقه اصغر(یا احکام فرعیه شرعیه) سازگار با فقه اکبر (یا اصول و بنیادهای اعتقادی)قرار می گرفت .این سازگاری را من باب نمونه در تحریم “حیله های ربا” از سوی استاد یا در دیدگاه خاص وی در زمینه پوشش بانوان میتوان دید.
باز هم از همین باب بود که مطهری در اندیشه سیاسی خویش نمیتوانست بپذیرد که حاکمیت جامعه مسلمین آنچنان قدرت بیحد و مرزی یابد که ورای همه موازین عقلی و دینی بنشیند . استاد شهید، باور به توحید را نه تنها مستلزم اعتقاد به قدرت مطلقه اشخاص نمیشمرد بلکه الزاماَ منافی آن میدانست. استاد می نوشت: «از نظر فلسفه اجتماعی اسلام، نه تنها نتیجه اعتقاد به خدا، پذیرش حکومت مطلقه افراد نیست و حاکم در مقابل مردم مسئولیت دارد، بلکه از نظر این فلسفه، تنها اعتقاد به خدا است که حاکم را در مقابل اجتماع مسئول میسازد و افراد را ذیحق میکند و استیفای حقوق را یک وظیفه لازم شرعی معرفی میکند.»۶
مطهری گامهایی استوار در وادی عرفان و معنویت زده بود، اما این گامها موجب نمیشد که او از سوی دیگر بام فرو افتد و از مدلل ساختن آموزههای اسلامی روی گرداند. او نیز میتوانست با چهرهای موجه از پیمودن طریقه ای اثباتی و عقلانی در معرفی دین کناره گیرد و با تشبث به راز آلودگی آموزههای مزبور، کنج عافیت را بر گزیند ، اما حاشا که او چنین نبود. استاد با وجود آنکه عمیقا به طوری ورای طور مفاهیم باور داشت، در عین حال سختکوشانه آموزههای دینی را مدلل و معقول ارائه می کرد.
مطهری دریافته بود که منشا اصلی انحطاط جوامع اسلامی بیش از آنکه در توطئه اغیار نهفته باشد در نارساییهای درونی نهفته است. به همین علت استعمار را بیش از آنکه علت محدثه( یا به وجود آورنده)انحطاط مسلمین به شمار آورد، علت مبقیه( یا موجب بقای) آن میدانست. مطهری می گفت: «البته این را نمیخواهم بگویم و شما را به غلط بیاندازم که استعمار و استثمار، ما را به این حالت درآورده است. نه! ما قبلا به این حالت درآمدیم. آنها ما را امروز به این حالت نگه میدارند و علت مبقیه(انحطاط) ما هستند. والا ما قبل از آنکه استعمار و استثماری بیاید افکاری از نواحیای تدریجا در ما پیدا شد و ما را به این حالت درآورد.»۷
استاد، البته در این راه یعنی “رویکرد عقلانی – منطقی به اسلام” بیهمراه نبود. بودند کسانی که یا در چارچوب حوزههای علمیه و یا در قلمرو تجددطلبی دینی به او مدد میرساندند. اما” بیشتر معاصران” را یارای آن نبود تا رسیدن به قلههای بینش و دانش مطهری پروبال باز کنند. گذشته از آن ” عدل گرایی و خردگرایی مطهری” ، تنها گروه های متقدم جامعه ما را به چالش نمیکشید بلکه به همان اندازه با محافل متجدد والتقاطی که دستخوش فقر فلسفی و بعضا” انحطاطی شگفت گردیده بودند نیز متعارض بود. متجددین مسلمان نیز همچون معارضین خود بعضا” قلمها و قدمهایی صادق را در میان خود داشتند، اما همین قلمها و قدمهای صادق هم یا چالشهای نظری را یکسره مفروغ عنه قرار می داد و یا در صورت ورود به این عرصه روایتی از آموزههای اسلامی ارائه می کرد که اگر به بسط دامنه نفوذ مکاتب بیگانه مدد نمیرساند قادر نبود مرزهای خودی را در برابر مکاتب فلسفی بیگانه پاس دارد.علنی شدن انحراف فکری و اخلاقی سازمان مجاهدین خلق در سال ۵۴ گواه بارز این مدعا است. در آشفته بازار دهه ۵۰ که ایدئولوژیسم مبتذل، “سیاستزدگی و سطحی انگاری به اصطلاح روشنفکران” و بیمهری به خردورزی و منطق ، رویکرد مطهری را برنمیتابید، استاد شهید یک لحظه از پی گرفتن نهج مستقیم خویش بازنماند و به اتهامات سبکسرانهای همچون “بیگانگی از درد تودهها “و” مشغولیت به مباحث ذهنی و متافیزیکی” اعتنائی نکرد. او به خوبی میدانست که استقلال فرهنگی و مکتبی یک قوم، زیربنای استقلال آن در دیگر زمینهها است و مهمتر اینکه، این کار را نه با اظهارات تحکم آمیز صورت پذیرفتنی میدید و نه با جنجالآفرینی و عوامفریبی و صرف تکفیر!علاوه بر این ،او، صورتهای مدرن سطحینگری و قشربینی را نیز در راستای تشدید فقر فرهنگی جامعه ما ولامحاله در محاق افکندن استقلال آن ارزیابی میکرد.
“ژرف اندیشی” و “التزام به منطق” ، جای جای آثار مطهری را مالامال از خود ساخته بود و با همین دو عنصر، استاد ، پیش روی حوزههای آفت زده متقدم و متجدد جامعه ما، راه برونرفتی گشود.
گرچه به اقتضای خواست عامه مردم از رو حانیون، از مطهری بیشتر انتظار “خطابه” میرفت اما او هم به “صنعت برهان” مهر میورزید و هم به” صنعت خطابه” توجه می کرد .(گو اینکه خطابه او نیز رنگ و بوی برهان داشت).
افسوس که در روزگار حیات او، مغرضین و نادانان بر اشکالات و خدشههای او تاملی از سر جد ننمودندد و به رغم ادعای روشنفکری، تاریک فکری پیشه ساختند و فکر او را با گلوله پاسخ گفتند.
و افسوس بیشتر اینکه ،امروز نیز در عین احترام به نام مطهری، مضمون آرا و” رویکرد خاص مطهری در مواجهه با معضلات تئوریک و عملی جامعه اسلامی” در غربتی غریب گرفتار است.کافی است تنها نحوه برخورد مطهری با تهاجم “فرهنگهای ماده انگار” را با طرز تلقی و راهکارهای جماعتی ازمدعیان مقابله با “موجهای مخرب فرهنگی” مقایسه کنیم تا هرچه بیشتر به غربت و مهجوری راه و رسم استاد پی ببریم. به جرات میتوان گفت معظم کتاب «علل گرایش به مادیگری» در جهت تبیین زمینههای نفوذ فرهنگهای مادی به جوامع اسلامی سامان یافته است؛ این زمینه ها چیزی جز نارساییهای موجوددر عرصه های مختلف زندگی متدینین نبود.نارسائیهایی اعم از “ارائه روایتی مغشوش از مفاهیم فلسفی دین”، “نارسایی مفاهیم سیاسی – اجتماعی در گفتارهای مذهبی” و بالاخره “اظهارات نا محققانه مدعیان”! (بگذریم از آنکه استاد شهید در همان کتاب و دردیگر آثار خود از توطئه بیگانگان و دست نشاندگان ایشان نیز غافل نبودند .)
اکنون با مرور بر اهم مولفه ها در “رویکرد آسیب شناسانه استاد از جامعه دینی” می توان به این سوال پاسخ داد که ما ،هواداران انقلاب و نظام(و به طریق اولی نقش آفرینان این دو) با میراث استاد شهید چه نسبتی داشته ایم!
پی نوشت:
۱-مطهری ،مرتضی،ده گفتار،ص ۱۴۴
۲-همان ،ص۱۵۰
۳-همان ،۱۴۸
۴- همان،ص ۱۴۸
۵-مطهری مرتضی،بررسی اجمالی مبانی اقتصاد اسلامی،انتشارات حکمت،ص۱۴
۶-مطهری ،مرتضی، علل گرایش به مادیگری،ص ۲۰۳
۷-مطهری، مرتضی، ده گفتار،ص۱۵۰
نظرات کاربران :