مرتضی خون جگر خورد ز خون سردی تان
به لبش ترکه ی تر خورد ز نامردی تان
مرد اگر بودید راهش را طی می کردید
ز جوان مردی سر هدیه به نی می کردید
اندکی گر ز جوان مردی برخوردارید
دست از منصب پوسیده ی خود بردارید...
و چنین گفت به آنان که ز حق دور شدند
به قبای تن خود وصله ی ناجور شدند:
جنگ زد نعره ولی پنجره ها را بستید
به غنائم که رسیدیم به ما پیوستید
عطش پرخوری از کام شما می ریزد
«خشکی از رونق بادام شما می ریزد»
دل تان رنگ حرم دارد و رغبت به حرام
ننگ و نخوت ز نم نام شما می ریزد
گرچه از روز ازل زمزمه می فرمودید
ناله را در قفس سینه به حبس آلودید
در هیاهوی شما همهمه ها را دیدیم
صورت زرد تر از واهمه ها را دیدیم
آسمان تیره و در بستر خون می غلطید
بال تان در صدف صبر و سکون می غلطید
مرد پرواز نبودید و نمی دانستیم
دیده بر خواب گشودید و نمی دانستیم
مردم از این همه نیرنگ و دغل بازی تان
وین همه سفسطه و پشت هم اندازی تان
به کدامین سفر آواره و سرگردانید؟
فرصتی کو؟ که سر قافله برگردانید
جنگ زد نعره ولی پنجره ها را بستید
به غنائم که رسیدیم به ما پیوستید
کسی از پنجره بسته خروشی نشنید
هر چه گفتیم که جنگ آمده گوشی نشنید
کسی از کاسه ی لبریز شما آب نشد
تاری از پنجه ی قحطی زده مضراب نخورد...
کوفی ایینان! این مرحله شامی زادید
به علی پشت نمودید! حرامی زادید
رنگ تان بر رخ پاییز دلالت دارد
چنگ تان از طرف فتنه وکالت دارد
گرچه از رشته ی تسبیح رسن می بافید
خوب بر پیکره ی خویش رسن می بافید
طیف مشّاطه گرانید، چه بند اندازید
کور خواندید که ما را به کمند اندازید
چیره گردیم و شرر در دل عود اندازیم
آتش اندر کنف بود و نبود اندازیم
تا به شب باوری از خط خطر دور شدید
به قبای تن خود وصله ی ناجور شدید
سال ها در خفقان شعله نفس رقصیدیم
در عطش سال، به آهنگ جرس رقصیدیم...
مرد از سرزنش جاده نخواهد رنجید
سجده از تلخی سجّاده نخواهد رنجید...
فصل پرواز دل از پنجره پر خواهد زد
عاقبت چلچله دل را به سفر خواهد زد
شعله ی شیعه بر افروخته تر خواهد شد
خرمن فتنه گران سوخته تر خواهد شد...
می سزد کز نفس روح خدا یاد آریم
و ز ایثار تمام شهدا یاد آریم
ای جهان پر شده از نعره ی گلگون شما
برج ها سر به فلک می کشد از خون شما
برج هایی که به سر مطبخ گردون دارند
و به غارت شدگان قصد شبیخون دارند
چیست این تندر وحشت که به راه افتاده است
شعله ی حرص گروهی به رفاه افتاده است
اسب این قوم مرفه به کجا می تازد
جز شکم بارگی ای دل! به چه می پردازد...
غرب در فلسفه ی سر به گریبانی ماست
توسعه، توسعه ی بی سر و سامانی ماست...
ذات آبادی این شهر خراب است ای دل!
شهر در قبضه ی فرهنگ سراب است ای دل! ...
راه گم کرده نداند ره پس از ره پیش
به کجا می رود این غافله ی غرب اندیش؟
غربت و غرب و غروب از پی هم می آیند
آب در هاون بی حوصلگی می سایند...
غرب، مردان سیاست زده می خواهد و بس
کلّ عالم را یک دهکده می خواهد و بس
ساز انصاف در این پرده ز کوک افتاده است
که به پیشانی دین، چین و چروک افتاده است...
هر که مرد است به هنگامه به پا می خیزد
هرکه مرد است به هنگامه خطر می جوید
دیده را با گهر اشک فرو می شوید
این سفر چون شهدا خیمه به خون باید زد
پای در عرصه اصحاب جنون باید زد
شیر مردان رها گشته ! علم برگیرید
لوح محفوظ غریب است ، قلم برگیرید
بنویسید که اسلام غریب است هنوز . . .
***
نای دل از زمزمه ی نای خموشی ها تنگ!
سینه از خاموشی عربده جوشی ها تنگ!
تا به کی در ستم و ناله و زاری تا چند؟
دیده خون بار تر از ابر بهاری تا چند؟
نمک حوصله تا کی به دل ریش زدن
سر غم بر در و دیوار دل خویش زدن؟
شرح این نکته بسی لطف و ظارفت دارد
مرد اگر خون جگر خورد، ظرافت دارد
هم نفس! غرقه شدن در گل و بلبل تا کی؟
خفتن اندر چمن لاله و سنبل تا کی؟...
آی از حیله ی شیطان نقاب آلوده
آه از خستگی دیده ی خواب آلوده
...
پس از این در تب هنگامه ز پا ننشستیم
در تف معرکه، سرگرم دعا ننشستیم
نکند مکر بنی ساعده تکرار شود
که علی در قفس خانه گرفتار شود...
شمع تا معرکه گردان حضور است این جا
عافیت از پر پروانه به دور است این جا
منشین! باده به کام دگران خواهد شد
«چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد»
لحظه فریاد چرا خامشید؟
http://www.edalatkhahi.ir/006546.shtml#more
در كجا بوديد هنگام نبرد؟
http://www.edalatkhahi.ir/006381.shtml
چه ها كردند احزاب سياسي؟ / به غير از نقض قانون اساسي
http://www.edalatkhahi.ir/006407.shtml
زبان گر نگويد ز حق، لال باد
http://www.edalatkhahi.ir/006474.shtml
نظرات کاربران :