عقربه ها مسابقه گذاشته اند
برای به پایان رساندن من ،
زمان پک میزند و
خاکستر می شوم
زیر بار نگاه سنگین هفت سالگی ام
که بازی می کند با تیله(۱) چشمانت...
شب ،
روز زخم خورده را در آغوش می کشد
تا باز کودکی
زیر نور ماه
از گرسنگی بمیرد
و لاشخورها گرسنه نمانند!
شب می آید
تا بنزهای سفید و سیاه
فرصت کنند برای بوق زدن
و آتش شدن به جان تکه پارچه ای
که حالا زیاد پچ(۲) خورده است از سوز سیاه فقر!
ثانیه ها می روند
و مرا تاب می دهند
تا بیرون از این پنجره
تا آن خیابان که کودکی
با شاخه های گل التماس می کند برای -
آواره نماندن در خیابان !
و کودکی زار می زند که چرا تی شرت اش
مرد عنکبوتی نیست!!
عنکبوتی شده ام (!) با این تارهائی که می سازم
و خراب می شوند!
همه می روند ،
سایه ها
ماهی ها
سبزه ها
موج ها
شنبه ها
یکشنبه ها
.
.
.
.
جمعه ها...
جمعه ها می روند
و تو کجا می روی؟!
تنهایم نگذار در این غباری
که چشمم را کور کرده است...
باید سنگ ببندم به این سر
که اسمش درد است !
بی تو ...
با تو...
حیران ساعت هائی هستم
که خاک آلود و خونین دست و پا(!) از تو دورم می کنند
بی تو ....
نه سال می آید ...
نه سال می رود ....
بیا... بیا این شمع های صف کشیده ی انتظار
هزار و سیصد و فلان را خاموش کن.....!!!
۱-تیله : گلوله های سنگی و شیشه ای که روزگاری انیس بازی های ما بود!
۲-پچ: در اینجا به معنی وصله ، اما به معنی له شدن هم می گوئیم!نه؟!
* یعنی امسال هم عید می شود و باز او منتظر می نشیند؟!!
* همین عید بی صاحب(عج) هم مبارک
نظرات کاربران :