برای مشاهده قسمت های قبلی این نوشتار از لینکهای زیر استفاده کنید:
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
افسانه شماره ۸- کار فکری یعنی خودسازی فکری.
نقد: نه فقط خودسازی فکری، که در کار فکری باید ماهیت و مدل کار جمعی و اجتماعی هم مشخص شود.
اعتقاد به افسانه های ۲ و ۵، قاعدتاً با این تصور غلط نیز همراه می شود که در کار فکری قرار است مبانی معرفتی و اعتقادی افراد محکم شود و دیگر هیچ. در حالی که معارف اسلامی باید پاسخگوی نیازهای ما در عرصه اداره فرهنگ و اقتصاد و ... هم باشد. در واقع کار فکری باید به ما عقلانیت لازم برای زندگی هدفمند و خدامحور را بدهد. و زندگی هم فقط ابعاد فردی ندارد. مزیت متفکران معاصر اسلامی (از امام و علامه طباطبایی گرفته تا مطهری و بهشتی و باقر صدر و مصباح و ...) این است که سعی کرده اند مدل زندگی جمعی و اجتماعی را نیز از سرچشمه های دین استخراج کنند و غبار غربت از چهره معارف غیرفردی دین -از امر به معروف گرفته تا عدالت- بردارند.
افسانه شماره ۹- در کار فکری، پاسخ به پرسش های دیگران اهمیت دارد.
نقد: نه وقتی که دیگران سؤالی ندارند یا راه یافتن پاسخ ها را نمی دانند!
این که خیال کنیم دیگران باید بپرسند و ما به مثابه یک منجی به آن ها پاسخ بدهیم، یا حتی پیش از این که دیگران بپرسند دامانشان را انباشته از جواب کنیم، چند آفت مهم دارد. یکی محو شدن مسأله محوری است؛ محتوا و پاسخ و آموزش وقتی مفیدند که دردی و پرسشی و نیازی باشد. بدون پرسش، هزاران جواب هم سودی ندارد. آفت دیگر، منفعل بار آمدن مخاطب است؛ این که دیگران خیال کنند همیشه باید لقمه آماده دریافت کنند، هم ذهنشان را تنبل و بی خاصیت بار می آورد (همان داستان تکراری ماهی دادن یا ماهیگیری یاددادن) و هم احساس علقه شان به یافتن پاسخ و خود پاسخ را اندک می کند. آفت سوم، تکیه بیجا کردن است بر ذهن خطاپذیر کسی که خود را متولی پاسخ دادن می داند. اگر دیگران را مقلد بار بیاوریم، علاوه بر این که برایشان جای رشد نگذاشته ایم، هر لحظه مسئولیت منحرف کردن آنان را نیز به دوش می کشیم (همان مثال تکراری آموزش اندیشیدن نه آموزش اندیشه ها).
کسی که درگیر یک فعالیت فکری جمعی با هدف رشد عقلانی مخاطبان است، باید بکوشد وقتی شبهه یا سؤالی طرح می شود، در درجه اول به فرد پرسشگر کمک کند سؤال خود را شفاف و حتی کامل کند. حتی به او بگوید که نه تنها این سؤال قابل طرح است، بلکه ده سؤال دیگر از این قبیل و به این شرح هم وجود دارد. بعلاوه اهمیت سؤال را تبیین کند و نشان دهد پاسخ غلط به این سؤال چگونه می تواند تبعات و لوازم خطرناک و راهزنی داشته باشد. با این روش، پرسشگری که تا لحظاتی پیش حالت طلبکارانه داشته است، دغدغه مند می شود تا برای دفاع از مبانی فکری خودش هم که شده، پاسخ سؤال را بیابد. او کم کم توانایی خواهد یافت خودش راهنمای دیگران برای یافتن پرسش ها باشد. خلاصه این که کار فکری درست در درجه اول یعنی ایجاد پرسش های درست و جدی و محرک، در درجه دوم یعنی آموختن شیوه اندیشیدن و راه های یافتن پاسخ و آداب حقیقت جویی، و در اولویت سوم -اگر لازم بود- نوبت آموختن جواب ها و انتقال حرف های از پیش آماده می رسد.
افسانه شماره ۱۰- معرفت، غایت خلقت است؛ پس کار فکری برترین و عمیق ترینِ کارهاست.
نقد: نه برای کسی یا جامعه ای که هنوز در پیچ کوچه عمل مانده است.
علیرغم تضاد ظاهری این گزاره با افسانه شماره ۳، شباهت مهمی بین این دو تصور غلط وجود دارد: نادیده گرفتن پیوستگی «علم و عمل» برای انسانِ در حال رشد. پیشتر توضیح داده شد که حکمت و معرفت ناب، محصول عمل صالح و اراده خالص نیز هست. و حتی علوم بشری نیز بدون درگیری با واقعیت و به روز کردن مدام مسأله های عینی، رشد نکرده و نمی کنند. اگر به فرض بشود بین «کار معرفتی» و «عمل بر اساس معرفت» تفکیک دقیقی قائل شد، نباید فراموش کنیم کار فکری برای کسی برترین و مهمترین کار است که اهل عمل بودن خود را اثبات کرده باشد.
بله؛ «و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون» را «لیعرفون» تفسیر کرده اند، اما بی حکمت نبوده که آیه شریفه سخن از عبادت می گوید. بدون عبادت، معرفت به دست نمی آید. (یادآوری مجدد، این که در معنای عام حتی یک جامعه لائیک هم تا الاه و معبود و مقصودی ولو باطل برای خود تعریف نکرده باشد، معرفتش متناسب با آن مقصد بسط نمی یابد). این که انسانِ در حال رشد و جامعه ی در حال تلاش برای تکامل، عمل را به بهانه اصالت معرفت، بی اهمیت بشناسد و از نقش حیاتی آن در تصحیح و اصلاح معرفت غافل شود، مغلطه ای است که فقط به درد توجیه رفتار اهل انزوا و محافظه کاری می خورد. دقیقاً مانند بلایی که مدعیان عرفان و تصوف بر سر امت اسلامی درآوردند؛ یعنی در عوض این که عمل جامعه دینی را بر عقلانیت استوار سازند و سپس به عرفان راهنمایی کنند، از اول بسم الله تسمه جامعه را پاره کردند و بی توجه به پوسته، به مغز زدند!
افسانه های شایع درباره کار فکری به این ده مورد محدود نیست. کما این که این ده مورد را هم می شود در سه چهار عنوان کلی تر خلاصه کرد. من بر اساس آن چه تجربه کرده ام و توجیهاتی که از این و آن شنیده ام و فاصله ای که میان خود معارف دینی با ادعای مدعیان معرفت یافته ام، ده افسانه را فهرست کردم و نقدهایی بر آن ها نوشتم. بر اساس آن چه گفته ام، خود این کار می تواند مصداقی از پاسخگویی و انفعال و سلب و ذهنیت گرایی و ... باشد. اما همان طور که عرض شد، کسی ضرورت هیچ یک از این کارها را نفی نمی کند. تمام حرف این است که آن چه ما به عنوان اصول و روش های خویش در خودسازی و دیگرسازی معرفتی برگزیده ایم، هرچقدر لازم و مهم باشند، مطمئناً کافی و اهمّ نیستند. همین. خیالتان تخت، ادامه هم ندارد!
منبع:وبلاگ پلخمون
نظرات کاربران :