30 سال راهپيمايي. يكي ازكارهاي هميشگي بخش مهمي ازمردم انقلابي جمهوري اسلامي راهپيمايي بوده است. ازراهپيماييهاي پرشمارسالهاي آغازين پيروزي انقلاب تا راهپيماييهاي مناسبتي سالهاي اخير. رسانه اي براي گردهمايي، قدرت نمايي، بعضي سالها براي جانفشاني و اعلام وفاداري به انقلاب اسلامي. اما بازتاب رسانه اي و هنري اين واقعه هميشگي و عظيم به چه ميزان بوده است؟ جزگزارشهاي تكراري تلويزيون با گوشكوبي كه دردست خبرنگاران هميشگي آنست، چه قالب هنري ديگري درخدمت اين رويداد تأثير گذار درآمده است؟ چند خاطره ازراهپيماييها بياد دارم كه برايتان مي نويسم.
حوض و مرغابي ها : مادربزرگم تعريف مي كرد. پدرت درب حياط را بازمي كرد و تو مي دويدي تو. با مامانت مي رفتند راهپيمايي. تنها چيزي كه ازآن روزها به خاطردارم، مرغابي هايم بودند كه باشنيدن صداي من، خودشان توي حوض آبي رنگ مادربزرگ مي رفتند.
مرگ برشاه : جزو اولين تصويرهايي كه درزندگي به خاطرمي آورم: روي شانه هاي پدرم هستم. ورودي خيابان خسروي به فلكه آب مشهد. جمعيت فشارمي آورد. درحال افتادن ازشانه هاي پدرهستم. بالاخره خودم را بالا مي كشم. درزاويه نگاهم. نوشته مرگ برشاه بالاي پاركينگ رضاي فلكه آب به چشم مي خورد. درحالي كه شاه معكوس نوشته شده است.
كاوه شهيد شد : دوره دبستان بودم. درخيابان خسروي با پدرم مي رفتيم. يكي ازهمسايه ها كه ازبچه هاي سپاه بود به پدرم نزديك شد و گفت : كاوه شهيد شد! پدرم ايستاد. خشك شد و چند لحظه به همسايه مان نگاه كرد. اشك درچشمان هردو دويد. دوباره براه افتاديم. مرگ برآمريكا...
نارنجك : همان سنين دبستان. بازهم توي خيابان خسروي مشهد. با پدرم مي رفتيم و شعارمي داديم. نه چندان بلند. نزديك حرم بوديم. صداي بلندي ازپشت سرآمد. برگشتيم. درنزديكي دود به هوا مي رفت. مردم مي دويدند و فرياد مرگ برمنافق سرمي دادند. بعدها فهميديم ازيكي ازهتلهاي اطراف نارنجكي را بطرف راهپيمايان پرتاب كرده اند كه فكر كنم يك كشته داشت.
راهپيمايي شهدا : تشييع جنازه هاي زمان جنگ كه توي مشهد 2 شنبه و 5 شنبه ها برگزارمي شد؛ برنامه ثابت هفتگي ما بود. بعضي وقتها با مامان و بعضي وقتها با بابا مي رفتم. البته مادربزرگ با خس خس سينه آسم دارش هم مرا مي بردند. تشييع شهيد بهاري را به خاطر دارم. همسرش دوست صميمي مامان بود.
شهر پلاكاردها : راهپيماييهاي مشهد هنوز هم پرازپرده و پلاكارد است. طوري كه جمعيت ازبالا به خوبي ديده نمي شود. دوره راهنمايي و دبيرستان،دست هركداممان پلاكارد يا پرده اي مي دادند. شيرينترين لحظه هم پذيرايي با كيك ودوناتهاي آستانقدس بود. بعضي وقتها هم ازفرصت انتهاي راهپيمايي استفاده اي هنري مي كرديم. وسط راه پلاكاردها را به بچه ها مي داديم و مي رفتيم سينماهاي قديمي خيابان ارگ.
نظرات کاربران :