|
امیر حسین ترکش دوز/جریان شناسی حوادث پس از انتخابات/1
مساله اصلی این ها، شکستن مقاومت رهبری بود
(ويژه)
|
|
امیرحسین ترکش دوز در جلسه ای با موضوع جریان شناسی حوادث پس از انتخابات که روز جمعه 23 بهمن 1388 در محل موسسه نرم افزاری آرمان مشهد برگزار شد، حضور یافته و به دسته بندی جریانات فکری و سیاسی دخیل در حوادث اخیر پرداخت.
|
|
پنجشنبه 29 بهمنماه 1388
|
|
به گزارش خبرنگار سایت مطالبه، امیرحسین ترکش دوز در جلسه ای با موضوع جریان شناسی حوادث پس از انتخابات که روز جمعه 23 بهمن 1388 در محل موسسه نرم افزاری آرمان مشهد برگزار شد، حضور یافته و به دسته بندی جریانات فکری و سیاسی دخیل در حوادث اخیر پرداخت. بخش اول این گفتار به این شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
موضوع بحثی که پیشنهاد دادند، ماجراهای انتخابات اخیر است که از چند ماه قبل از خرداد 88 شروع شد و تا الان هم ادامه دارد. خوب دیگر الان باید کاملا مشخص باشد که این ماجراهای چند ماهه را نباید در حد یک انتخابات خلاصه کنیم. اصلا موضوع انتخاباتی نیست. به نظر میرسد که اگر بخواهیم یک تحلیل عمیقتری از وقایع این چند ماهه داشته باشیم باید بگوییم که چند تا فرایند که از سالها قبل در کشور ما شروع شده بود، در ماجراهای چند ماه اخیر با همدیگر همپوشانی پیدا کردند. روی همدیگر افتادند و عملا الان یک خطمشی بیشتر نیست.
یعنی درست است که در این ماجراهای چند ماه اخیر نیروهای مختلف با جهت گیریهای مختلف با سوابق مختلف فعال بودند. با هر کدام که صحبت میکردی بعضی مواضع خاصی را به عنوان مضمون نیتشان میگفتند ولی آنچه که در واقعیت امر با آن مواجه هستیم یک خطمشی بیشتر نیست. یعنی جدا کردن اجزا این واقعیت سیاسی اجتماعی که از اوایل سال 77 در کشور ما درست شد و تا حالا هم ادامه دارد، ارزش سیاسی ندارد. ممکن است برای قاضی در محکمه شرع ارزش داشته باشد. مثلا او تشخیص بدهد که بعضیها قصد مجرمانه داشتهاند بعضیها قصد مجرمانه نداشتهاند یا برای یک نهاد امنیتی، یک مقام امنیتی ارزش داشته باشد. او تشخیص بدهد که بعضیها میخواستند که کار ضد امنیتی بکنند بعضیها نمیخواستند.
اما ما که تحلیل سیاسی اجتماعی میکنیم، به میخواست و نمیخواست کار نداریم. با نیتها کار نداریم. با قصدها کار نداریم. ما واقعیت را نگاه میکنیم. میبینیم که یک پدیده واحد جلوی روی ما هست که گرچه ناهمگنی درونی دارد، میپذیریم این را، اما به هر شکل یک سمت و سوی بیرونی واحد پیدا کرده. اگر کسانی نمیپسندند این به اصطلاح وحدت سمت و سو را، مشکل از خودشان است.
باید یک کاری بکننند که این واقعیت تبدیل به چند تا واقعیت بشود. پس همین جا بخشی از صبغه بحث را هم توانستم آشکار کنم. بحث من راجع به خطمشی و گفتار است، نه ناظر به نیات اشخاص. من به نیات هیچ کس کار ندارم. یعنی نفیا و اثباتا متعرض هیچ کس نمیشوم. سرتاسر بحثم نفیا و اثباتا متعرض هیچ فرد و گروهی نمیشوم. نه خوشبین هستم در این زمینه نه بدبینم. یعنی اصلا متعرض نمیشوم. یعنی تخصصا از بحثم خارج است. من در مورد خطمشی و گفتار صحبت میکنم.
مثلا اگر در ضمن بحثم گفتم که یک خطمشی ضد انقلابی داریم شما نباید چندان تعجب بکنید که خوب خیلی از این آقایان را خود ما میشناسیم، اهل صلاح هستند. آدمهای خیلی خوبی هستند، سوابق خوبی دارند. الان هم که با آنها صحبت کنیم میگویند ما میخواهیم خدمت بکنیم. من میگویم فرضا همه این حرفهایی که شما میزنید درست باشد. ما در طول تاریخ زیاد داشتیم آدمهای بسیار خوب را که در خطمشیهای بسیار بد فعال شدند. من کارم این است که خطمشیها را مطالعه و تحلیل میکنم. نیتها به من ربطی ندارند. در مورد گفتار حرف میزنم یا به تعبیری امروزی درباره گفتمان حرف میزنم. در مورد آدمها و آنچه که در خلوتشان میگذرد و این چیزها حرفی نمیزنم. مثلا میگویم یک گفتار ضد اسلامیاست. میتواند یک آدم مسلمان نماز شب خوان هم حامل یک گفتار ضد اسلام شود. هیچ مانعی ندارد. چون اصلا انسان یک موضوع پیچیدهای است. در تاریخ هم این را دیده ایم. آدم خیلی خوب نماز شب خوان و مقدس خیلی خوب، اما یک گفتار ضد اسلامیرا حامل شده یا یک گفتار ضد ایرانی را حامل شده. آدم ایران خیلی دوستی است، آدم وطن دوستی است شاید خدماتی هم کرده باشد اما حامل یک گفتار ضد ایرانیست. ما در مورد خطمشی و گفتار یا گفتمان حرف میزنیم شاید هم گفتار تعبیر بهتری است.
خوب این حادثه ی هم پوشانی مولفههایش چه بود؟ اینکه میگویم در این چند ماهه اخیر آن به اصطلاح حادثه مرکزی که ما با آن مواجه شدیم، حادثه هم پوشانی بود، مضمونش چیست؟ یعنی چه که چند تا خطمشی روی همدیگر افتاد؟ مقصودم این است که شما از چالشی شروع بکنید که انقلاب اسلامی با پیروزیاش در سطح جهان ایجاد کرد. ما در عرصه جامعه شناسی دین، تئوریهایی داشتیم که میگفت حضور اجتماعی دین دیگر به سر آمده است. دیگر دین را نمیشود به عنوان یک نیروی موثر اجتماعی رویش حساب کرد. به عنوان یک نیروی موثر سیاسی رویش حساب باز کرد. تحولاتی به خصوص از دهه هشتاد و نود میلادی در سطح جهان صورت گرفت و به ویژه تحولاتی مثل انقلاب ایران، بسیاری از جامعه شناسان دین را به این جمع بندی رساند که باید در تئوریهای سنتی خودشان تجدید نظر بکنند. باید برای دین هم یک جایگاه قابل وجهی در معادلات سیاسی اجتماعی جهانی قایل شوند.
1 برنامه جهانی برای مقابله با اسلام ناب امام
از همان زمان قدرتهای بزرگ و آنهایی که نقش استراتژیک یا نقش استراتژی را برای آنها ایفا میکنند خواستند به یک نحوی اگر توانستند نابود کنند این حرکت را و اگر نتوانستند مهار کنند. انقلاب ایران را اگر توانستند نابود کنند و اگر نتوانستند مهارش کنند و بیشتر هم روی یک بدیلی حساب باز کرده بودند که باز هم سمت و سوی دینی داشت که واقعا امام هم این را با هوشمندی تشخیص داده بود. امام هم در یکی از فرمایشاتشان گفته بودند که اگر این جمهوری نابود بشود یک اسلامیجانشین آن میکنند که مورد پسند مستکبرین است. یعنی امام بدیل سقوط جمهوری اسلامیرا، یک نحو اسلام میدانست. که حالا در یکی از فرمایشات خود از آن به عنوان جمهوری اسلامی آمریکایی یاد میکنند. در فرمایشات دیگر عنوانهای مختلف رویش گذاشتهاند. به خصوص در سالهای آخر عمرشان که دیگر همهتان آشنایید، تعبیر اسلام امریکایی را خیلی زیاد به کار میبردند. جالب است که در یکی از فرمایشاتشان تعبیر جمهوری اسلامی امریکایی را هم به کار میبرند. یعنی استعمار با مطلق جمهوری اسلامی مشکل ندارد. یعنی با بعضی از جمهوریهای اسلامی میتواند سازگار از آب دربیاید و اصلا میتواند مورد پسندش باشد.
همین را مقام رهبری در فرمایشات اخیرشان از آن به عنوان جمهوری اسلامی تقلبی یاد کردند. اگر دقت کرده باشید، یکی دو هفته بعد از انتخابات در یکی از صحبتهایشان ایشان این ترم را به کار بردند که میشود گفت یک تعبیری بود برای آن مضمونی که امام به کار برده بود. خوب این یک چالشی بود که از دهه ها پیش اینها در مقابل اسلام امام فکر میکردند. یعنی میخواستند اسلام را، اسلام امام را به یک نحوی نابود کنند، یا مهار که جانشینش یک نحو اسلام دیگری بکنند یا حتی به یک ائتلافی بین یک نحو از اسلام با گرایشات دیگری که میتواند منافع آنها را در این منطقه تامین بکند رضایت بدهند.
این یک نقشه جهانی بود که میبینم همین نقشه در چند ماهه اخیر به شدت وارد فاز عملیاتی میشود یعنی وارد یک فازی میشود که نیروهای طرفدار این نقشه را بسیج کنند و بیاورند توی خیابانها و به رغم تمامی شعارهایی که به نفع سیاستورزی مسالمت جویانه و مدنی میدادند شما میبینید خشونتبارترین سیاستورزیها را به طرفدارانشان پیشنهاد میکنند که اینها خودش نشان دهنده این است که اینها روی هیچ سبکی از سیاستورزی یک اصرار بدون جانشین ندارند. آنها خیلی راحت میتوانند یک سبک سیاستورزی را که الان دارند پیشنهادش را میکنند کنار بگذارند بروند سراغ سبکهای آلترناتیو. آنها میخواهند که یک هدفی تامین شود. روی جامعه مدنی اصرار ایمانی ندارند. روی دولت اقتدارگرا، اصرار ایمانی ندارند . یک موقع ممکن است مثلا جامعه مدنی و شیوههای نرم منافع آنها را تامین بکند، روی این تاکید میکنند. ممکن است گزینههای بدیل دیگر در طول زمان پیش بیاید. خیلی راحت خطمشی خودشان را تغییر میدهند.
که این هم یک نکته مهمی است؛ که نباید ذهن ما متصلب بشود روی یکی از خط مشهای استعماری . به خصوص در چند ماهه اخیر این خطر احساس میشود. مثلا یک مفهومی مثل انقلاب مخملی خیلی بزرگ شد. در صورتی که آن یک سناریو است، اما تنها سناریو که نیست. استعمار برای اینکه منافع خودش را در کشورهای پیرامون ما، در کشورهای جنوب، به خصوص در کشور ما پیاده کند تدابیر موازی را در دستور کار دارد. چند تا سناریو به نحو علی البدل در دستور کارش هستند. اگر یک سناریو موفق از آب درآمد که فبها، اگر نیامد یک سناریو دیگری را جانشینش میکنند. روی سناریوی انقلاب مخملی که شیوه تحول در کشورهای بلوک شرق بوده، یک اصرار بدون جانشین ندارند. به همین خاطر است که اگر کسی متصلب شود، از سناریوهای دیگر امپریالیسم غفلت میکند. به یک سناریو توجه میکنیم، تصور میکنیم که او یک حساسیت ایمانی روی سناریو دارد. خوب آنچه در این شرایط اتفاق افتاد همین بود. یعنی شما میبینید در دهه هشتاد میلادی آنها الگوی جامعه مدنی را پیشنهاد میکردند، شیوههای مسالمت آمیز و نفوذ درون نظام را پیشنهاد میکردند الان خیلی راحت رفتارهای ساختار شکنانه را با یک ارزش گذاری مثبت مواجه میکنند. خوب این یک سناریو بود.
2 تجدیدنظر طلبی دینی
یک سناریو [جریان] دیگر تحولاتی بود که در عرصه اندیشه دینی از مدتها پیش رخ داده بود. یعنی ما یک نوع تضاد دینی هم داشتیم. شما اگر تحولاتی که روشنفکری دینی از دهه شصت به این طرف از سر گذرانده بود را مطالعه کنید میبینید ما با یک نحو ادبار قابل توجه نسبت به اندیشههای شیعی مواجه هستیم. مثلا بعضی از بزرگان این نیروهای موسوم به ملی مذهبی به صراحت وجود امام زمان را انکار کردند. به صراحت حادثه غدیر را انکار کردند. به صراحت بعضی از باورهای شیعی مثل عصمت ائمه و شفاعت و اینها را انکار کردند یا رویش خدشه کردند. بسیاری از مناسک شیعی مورد اعتراض اینها بود. البته این نحو از روشنفکری دینی، این شکل خاص از روشنفکری دینی سابقه دارد در کشور ما. برمیگردد سابقهاش به چند دهه قبل. مرحوم شریعت سنگلجی و اینها.
منتها چند دهه قبل یک حالت خیلی حاشیهای شده داشت این نحو از روشنفکری دینی. شما ببینید دهه شصت به بعد این سنخ روشنفکری دینی خیلی گسترش پیدا میکند. یکی از کسانی هم که خیلی در این زمینه فعال بود یک کسی بود به نام برازنده که در همین مشهد فعال بود در دهه هفتاد. اولین رییس جهاد سازندگی استان خراسان بود. اینها یک تفسیر شبه وهابی از اسلام ارائه میدهند. هدف اصلیشان هم اندیشههای شیعی است. آن اندیشهها و مناسکی است که خصلتنمای تشیع است. معمولا به عنوان نمایش دهنده تشیع تلقی میشود. مثل قایل بودن به عصمت انبیاء و عصمت ائمه و شفاعت. مناسکی مثل زیارت، مثل توسل.
در دهه شصت که اینها خیلی در عرصه سیاسی نقش حاشیه ای پیدا کردند این جهت گیری ضد شیعی در آنها خیلی گسترش پیدا کرد. مثلا شما آقای دکتر پیمان را قبل از دهه شصت به عنوان منکر وجود امام زمان یا منکر حادث غدیر نمیشناسید. اما ایشان در جزواتی که در دهه شصت مینویسد، آن گرایشاتی را که از مرحوم شریعتی گرفته بود را کمرنگ میکند، تاثیرگذاری شریعت سنگلجی در تفکرش خیلی پررنگ میشود. یعنی گرایشهای ایدئولوژیکی که از شریعتی گرفته بودند کم رنگ میشود در روشنفکری دینی؛ گرایشهایی که امثال شریعت سنگلجی داشتند اینها خیلی پررنگ میشود. در جاهای مختلف به همین ترتیب یک چنین نفوذهایی داشتند. یک آقایی هست در اصفهان یک فعالیتهایی شبیه شریعت سنگلجی در تهران داشت به نام مرحوم غروی اصفهانی. یک آدم معممی هم بود. همین چند سال پیش فوت شد. این آقای غروی ، فرزندش الان جزو شورای مرکزی نهضت آزادیست. تقریبا میشود گفت مسوول نهضت در استان اصفهان هم هست تا آنجا که من خبر دارم. خوب ایشان مروج همان مکتب فکریست که پدرش هم تبلیغش را میکرد. او هم همین گرایش را دارد. یک گرایش غلیظ ضد شیعی دارد. من از اینجا میخواهم به این نکته برسم که در چالش موجود، نباید گمان کنیم هدف اینها صرفا ولایت فقیه است. بالاتر از ولایت فقیه و این حرفهاست. این داستانها را که میگویم به اینجا میخواهم برسم، میخواهم بگویم این چالش موجود که گفتم چند تا خط با همدیگر همپوشانی پیدا کردند، اورلب شدند به قول فرنگیها، یک خط نیرومندی داریم که این خط اصلا مسالهاش خیلی فراتر از فرض کنید ولایت فقیه است. اگر هم ولایت فقیه را مورد هجمه قرار میدهد برای این است که چیزهای دیگر را به صراحت نمیتواند مورد هجمه قرار دهد.
امام اتفاقا در یکی از فرمایشاتشان میگویند طرف از اسلام بدش میآید یا میخواهد اسلام را بکوبد، میگوید ولایت فقیه. احتمالا تلوزیون هم نشان داده یا خودتان دیدید. عین فرمایش امام است که با اسلام مخالف است ولی نمیگوید با اسلام مخالفم میگوید با ولایت فقیه. یعنی اگر با او صحبت کنی میبینی خیلی چیزهای بنیادیتر در ذهن این محل پرسش است، محل مناقشه است و از آن جهت که نظام مبتنی بر ولایت فقیه یک پیوند تمام عیاری را بین دین و زندگی تقریر میکند، طرح میکند و یک تلقی مکتبی از دین دارد یعنی دین را به عنوان یک مکتب جامع طرح میکند، از این جهت با ولایت فقیه مشکل دارند. مشکلشان با یک شخص خاص یا حتی با یک رژیم سیاسی خاص هم نیست. چون خیلی پشتوانههایش هم زیر سوال رفته. همین آقای اکبر گنجی، این حرف خاصی که اخیرا زد، حرف یک فرد ساده لوح که مثلا یک گافی داده باشد نیست. برخلاف آنچه که گفتند. احتمالا ایشان خلاف تاکتیک عمل کرده یعنی تاکتیک فعلی را ایشان شاید رعایت نکرده. اصلا حرف یک فرد نیست. این حرف یک جریان است. حالا سوابقش از دهه شصت میفرمایید که مطالبش خیلی ریشه دارتر از این حرفهاست. این تازه مال آن زمانیست که آقای سروش تفکراتش مطرح نشده بود. تا اواخر دهه 60 وقتی که ایشان تفکراتش مطرح شد، در سنتهای قبلی روشنفکری دینی یک تاثیر خیلی چشمگیری گذاشت در پیروان آقای بازرگان، در پیروان شریعتی ایشان خیلی تاثیر گذاشت. در بقایای مجاهدین خلق. یا آنها به صراحت طرفدار نوع نگاه آقای سروش باید میشدند، یا به نحوی از آن تاثیر پذیرفتند. مثلا شما میبینید که دیگر پیمان آن حرفهای ایدئولوژیک که اول انقلاب میزد نمیزند، از خدا مالکی دیگر حرف نمیزند. دیگر لیبرالیسم را جاده صاف کن امپریالیسم نمیداند. این تاثیرهایی است که فضای جدید روشنفکری دهه هفتاد روی اینها گداشت. یا میبینید آقای میثمی دیگر راه مجاهد را منتشر نمیکند حتی اسمش را هم عوض میکند میگذارد چشم انداز ایران. ایدئولوژی زدایی میشود این طیف.
علاوه بر اینکه آقای سروش روی این گروههای سابق روشنفکری دینی تاثیر میگذارند، خودشان هم موجب شکل گرفتن یک جریان تازه روشنفکری میشوند که بسیاری از نیروهایش را از همین جمهوری اسلامی سربازگیری کرده شاید. همین کسانی که حالا به یک نحوی به حق یا نابهحق مایوس بودند، سرخورده بودند، اعتراضی داشتند نسبت به این نظام، توانست اینها را با حرفهایی که اواخر دهه 60 میزد، جذب کند و به یک طیف گستردهای ایشان توانست سروسامان بدهد که این طیف هم بعدا در جریان اصلاحات تاثیر گذار بود. در شکل گیری جریان سیاسی اصلاحات تاثیرگذار بود. منتها بخشی از حرفهای آقای سروش آنجا تاثیر آشکار گذاشت. بخش دیگر در فازهای فکری به شکل علنی مطرح میشد، در جلسات فکری مطرح میشد. مثلا همه آن مطالبی که در مجله کیان مطرح میشد که توسط روزنامه سلام جذب نمیشد یا در عصر ما جذب نمیشد یا حتی در روزنامههای بعدی. بخشی از حرفهایی که سروش میزد را اینها جذب کردند. آن بخشی که اینها جذب کردند را مستقلا میپردازم. آن یک خطمشی مستقلی است برای خودش. منتها بخشی از آن که جذب نشد به صراحت در مجله کیان طرح میشد و اینها هم اگر دقت کنید ابتدائا از خدشه کردن بر فهم رسمی از دین شروع شد نهایتا به خدشه کردن بر خود دین رسید دیگر.
ابتدا ایشان پلورالیسم دینی را مطرح کرد. گفت که ادیان دلایلشان با همدیگر هم تراز است یعنی شما نمیتوانید ادعا کنید که مسیحیت دلایل قویتری نسبت به اسلام دارد یا یهودیت دلایل قویتری نسبت به اسلام دارد و اسلام هم دلایل قویتری نسبت به یهودیت و مسیحیت دارد. این خوب یک گام از آن دوره جدید تفکر ایشان بود. کم کم مساله وثاقت متن را هم زیر سوال برد. خوب ما معتقدیم که هم لفظ و هم معنا از خداوند است در مورد قرآن. ایشان به تعبیری این را زیر سوال میبرد و تا همین فرمایشات اخیرشان هم که کاملا ما حصل حرفهایشان این بود که قرآن یک متن بشری است. بعد یک صحبت دیگری هم در همین سالهای اخیر که اگر خاطرتان باشد راجع به امام زمان ایشان مطرح کرد. جالب هم هست که چرا امام زمان این قدر مورد همجه این جریان است. در این پنج نفری که اخیرا بیانیه دادند در خارج از کشور، در این پنج نفر، چهار نفرشان به صراحت منکر امام زمانند. اکبر گنجی ، عبدالعلی بازرگان، آقای سروش و آقای کدیور. یا خدشه میکنند یا منکرند. آقای کدیور البته به صراحت چیزی نگفته من با توجه به مسموعاتم دارم این حرف را میزنم. ولی ایشان عصمت ائمه را خدشه کرده. مقالهای هم نوشته در فصلنامه مدرسه گفته که ائمه از نظر ما علمای ابرارند، در حد علمای نیکوکارند. اگر در این حد باشند که دیگر قول و فعل و تقریرشان مرجعیت ندارد برای ما. مبنا نیست. چرا باید برویم سراغ علمایی که 1400 سال پیش بودند؟ نتیجهاش همین میشود دیگر! کسی که این مقاله را بخواند به این نتیجه میرسد دیگر! آقای سروش و آقای گنجی که به صراحت خدشه کردند. یکیشان گفته دلیلی ندارند شیعهها برای وجود امام زمان، یکی دیگر هم گفته بود که اگر این را بپذیریم با ختم نبوت ناسازگارست. آقای سروش در سخنرانیای که در فرانسه کرد و انعکاس هم داشت در داخل کشور به صراحت این را گفته. آقای عبدالعلی بازرگان هم به همین ترتیب. ایشان هم از اعضای نهضت آزادی، ایشان هم گرایشهای شبه وهابی دارد. نمیخواهم بگویم وهابیست. یعنی نوع انتقادهایی که ایشان به شیعه میکند شبیه انتقادهایی است که وهابیها میکنند و به نظرم میرسد که این جریانی که اصلا خیلی از باورهای بنیادین اسلامی و شیعی را زیر سوال میبرد ما نمیتوانیم در حد یک جریان سیاسی تقلیلش بدهیم. اهدافش را هم صرفا اهداف سیاسی قلمداد کنیم. بعد جالب است که همینها طالب پیوند خوردن با مرجعیت هستند. مرجعیت هرچه دارد به خاطر این ادعاست که نایب عام امام زمان است دیگر. حرفهایی را که آقای کدیور زده بود بلافاصله بعد از انتخابات اگر بخوانید ایشان هم همین خط ائتلاف را دایم شارژ میکرد که باید ائتلاف کنیم با اینها. این هم دومین جریان است. البته نمونهها و مصادیقش فراوان تر از این حرفهاست من فقط به بعضیها اشاره کردم. این جریان یک جریان سیاسی پس نیست.
3 جریان اصلاحات و ریشه های آن
سومین جریانی، سناریویی که به نظرم با جریان و سناریوی اول و دوم همپوشانی کرد، یک سناریوی سیاسی بود که از 78 به بعد به نام جریان اصلاحات در کشور ما شناخته شد که خود این هم منابع مختلفی داشت. من شاید بتوانم چهار پنج منبع برای این خطمشی سوم ذکر کنم. این خطمشی دیگر سیاسی است. آشکارا یک خطمشی سیاسی داخلی است. اولی سیاسی و خارجی بود، دومی سناریوی فکری بود و میخواست یک تحول فکری در جامعه صورت بدهد. سومی بیشترش سیاسی است. میخواهد برود تغییراتی را در نظام ایجاد کند. به نظر میرسد برای این سومی پنج تا منبع یا پنج تا خاستگاه میشود ذکر کرد.
الف- یکی از خاستگاههایش تحولاتی است که در جهان بعد از جنگ سرد رخ داد. شما مثلا ایدههایی را که بعد از سال 78 در گفتمان اصلاحات به عنوان ایدههای مرکزی طرح میشدند را نگاه کنید. میبینید همه پیش از اینکه توسط اینها به کار برده بشوند، در فضای جهانی بعد از 1980 مطرح شدهاند. مثلا ایده جامعه مدنی. جامعه مدنی یک مفهومیاست که سوابق آکادمیک هم دارد. یعنی شما سابقهاش را تا یونان باستان هم میتوانید ببینید. منتها این دیگر در همان کتابخانهها محفوظ بود و رویش هم تامل مدرسی میکردند اهل مدرسه. از دهه 80 به بعد دیگر نقش استراتژیک پیدا میکند یعنی به عنوان یک ابزار عملیاتی برای تحول سیاسی در کشورهایی که نظام سرمایه داری را نپذیرفتند به کار میرود. کسانی هم در موردش حرف میزنند وتئوری بافی میکنند که همه اهل استراتژی هستند. استراتژیک یا استراتژ هستند. تئوریسین نیستند. مثل هانتینگتون. هانتینگتون یک کتابی دارد به نام موج سوم دموکراسی شدن که اوایل دهه 70 انتشارات روزنه که همین آقای بهشتی مدیر مسوولش بوده منتشر کرده سال 73. این کتاب موج سوم دموکراسی شدن را اگر شما بخوانید میبینید کاملا یک کتاب عملیاتی است. سبک و سیاق آن اصلا آکادمیک نیست. به صراحت دارد دستورالعمل میدهد به اصلاح طلبان در کشورهایی که با نظامهای آمریکا پسند مواجه نیستند و میخواهند یک نظاماتی را آنجا حاکم کنند که مورد پسند امریکاست. جالب است وقتی این دستورالعملها را ارائه میدهد این نکته هم گفته میشود که مثلا اگر فلان دستورالعمل نتوانست عملیاتی شود سناریوی بعدی چه میتواند باشد. بعد وقتی شما مضمون همان کتاب را مقایسه کنید با آنچه که در روزنامههای اصلاح طلب به عنوان تئوری اصلاحات یا به عنوان راهبرد اصلاحات مطرح میشود اعم از آرامش فعال، نافرمانی مدنی و امثالهم، میبینید خیلی شباهت دارد به تجویزاتی که در آن کتاب آورده شده. من نمیخواهم کل ماجرا را تقلیل بدهم به این کتاب! دارم مثال میزنم. اینکه یک چنین متونی که در سطح جهانی منتشر شدهاند. شاید ناظر به خصوص شرایط ایران نبوده است. آنها برای اصلاح طلبان دیگر کشورها هم یک چنین چیزهایی نوشته بودند. شاید اصلا هیچ ارتباطی هم بین اینها نبود. یعنی لازم نیست وابستگی به صورت کاملا مکانیکی صورت بگیرد. آن صورت خیلی پیش پا افتادهای است. آدمهای بدبخت بیچاره شاید این طوری وابسته میشوند. یعنی طرف پول میگیرد بعد مثلا یک اطلاعاتی انتقال میدهد.
آدمهایی که نه پول میگیرند نه اطلاعاتی به حسب ظاهر انتقال میدهند، نه اصلا کسی را دیدهاند به حسب ظاهر از خارجیها، نه پشت میز قرارداد نشستهاند، شاید بیشتر خدمت بکنند! آنها زرنگند یعنی با هوشمندی یک کاری میکنند که سناریوشان در کشورهای پیرامونی را کسانی عملیاتی بکنند که اصلا برای آنها هزینهای نپرداختهاند. کی بهتر است برای سرویسهای امنیتی خارجی؟ اینکه سناریوشان را کسانی عمل بکنند که هزینهای را هم تحمیل نکردند به او. بدون مزد و بدون اینکه اصلا هزینهای پرداخت شود. بدون اینکه اصلا مشکل امنیتی هم پیش بیاید به حسب ظاهر چون وقتی همدیگر را ندیدهاند در محکمه هم ظاهرا میگویند بزهای صورت نگرفته، جرمی صورت نگرفته. ولی واقعا به آن سناریو عمل شده! که وقتی میگوییم یک سناریوی استعماری دارد در کشور ما صورت میگیرد شما میگویی آن فلانی و بهمانی وابسته به استعمارند؟ البته من نمیگویم وابسته هستند یا نیستند بحث اصلا این نیست. بحث این است که او وقتی سناریویش را طراحی میکند دنبال آدم میگردد. مثل اینکه ما در مورد همین مناطقی که مذهبی غیر از مذهب رسمی دارند. این حرف را میزنیم. ما میگوییم مثلا در سیستان و بلوچستان، هدف استعمار این است که یک تنش قومی مذهبی ایجاد کند. حالا شما فرض کنید یک شیعه مخلصی برود آنجا و تمام هم و غمش را مخصوص به این بکند که فحش و بد و بیراه بگوید به سنیها! شما چه میگویید؟ میگویید این شیعه چون مخلص بوده به آن سناریوی استعماری عمل نکرده؟ خوب عمل کرده دیگر! ولو اینکه هدفش یک چیز دیگر بوده. مثلا میخواسته یک تکلیف دینی را به جا بیاورد، ولی آن سناریو اینجا عمل شده. این هم به همین ترتیب. وقتیهانتینگتون این کتاب را مینویسد، یک عده هم منتشرش میکنند، عدهای هم مهمتر از منتشر کردن، به آن عمل میکنند. مقصودشان هم ممکن است یک چیز دیگر باشد. ممکن است کاملا هم خیر باشد ولی آخر سر همان تجویز عمل میشود.
پس بخشی از این مفاهیم در این فضای جدید طرح شد. از مفهوم جامعه مدنی مهمتر ایدئولوژی زدایی است. البته ایده نقد ایدئولوژی، اندیشه نقد ایدئولوژی، در دهههای قبل هم در غرب پدید آمده بود. ولی از دهه 80 به بعد چون اینها با نظامهای ایدئولوژی کمونیستی مواجه بودند، خیلی این جهتگیری ایدئولوژی زدایی نزج پیدا میکند. میبینید که مقارن با همان جهتگیری جهانی، در کشور ما آقای دکتر سروش، آن سخنرانی را میکنند که بعدتر اسمش شد فربهتر از ایدئولوژی. اصلا در همان زمان نگرش ایدئولوژیک به دین را نقد کرد. بعد شورای روابط خارجی آمریکا که یک نهاد خصوصی است که توصیه میدهد به دستگاههای تنظیم کننده سیاست خارجی امریکا، خلاصه ای از نظریات آقای سروش را منتشر کرد.
یعنی ما در واقعی امر شاهدیم که آقای سروش یک نقشی در معادلات جهانی پیدا کرده. یک آدم تئوری کلام جدید و فلسفه دین دارد حرف میزند. چرا باید مورد توجه شورای روابط خارجی آمریکا باشد؟ اصلا این دوتا با هم تجانس ندارند به حسب ظاهر. ولی واقعیتش این است که یک حرف بسیار انتزاعی در یک حوزه معرفتی که به نظر میرسد خیلی دور از سیاست هم هست، خیلی راحت میتواند نقش سیاسی پیدا کند ولو اینکه نظریه پرداز آن نظریه اصلا اطلاع هم نداشته باشد. خوب این همراستایی یک روند جهانی با یک روند داخلی بود دیگر! باز میگویم یک حادثه همپوشانی. این روند که در سطح جهان بود با یک واقعیتی که در سطح داخلی بود همپوشانی پیدا کرد. آنوقت یکی از منابع اصلاحات اگر آن اجزاء گفتمانش را ببینید، همه اجزایی است که در سطح جهانی طرح شده بود. هیچ کدام از این حرفها را خود این آقایان طرح نکرده بودند.
ب- این حرفهایی که میزنم به این معنی نیست که جریان مخالف اصلاحات خیلی وضعش خوب بوده. مثلا یک تفکری را خلق کردهاند که شاخ غول را میشکند، نه، آنها هم وضعشان بدتر از اینها بود. اتفاقا یکی از ریشههای اینکه دوم خرداد پیش میآید این است که قبل از آن ما وضع نابهنجاری داشتیم و آن زمینه سازی کرد برای اینکه اصلاحات پدید بیاید. یعنی پسا دوم خرداد مولود پیشا دوم خرداد است. این را هم باید بگوییم منبع دوم اصلاحات است. یک عده رهبر منفی اصلاحات بودند آقای بازرگان میگوید انقلاب ایران دو رهبر داشت. یکی امام خمینی یکی اعلیحضرت! امام رهبر مثبت بود، او رهبر منفی بود. یعنی شاه هرکاری میکرد، پدید آمدن انقلاب را تسریع میکرد. به ضدش تبدیل میشد. اینجا هم همین جور بود یعنی بعضیها کارهایی میکردند و این بعضیها در همه حوزهها، حوزه سیاست، حوزه اقتصاد، در حوزه امنیت، اتفاقاتی ایجاد کردند قبل از دوم خرداد که پدید آمدن گفتمان اصلاحات را تسریع میکرد. یعنی برایش خوراک فراهم میکرد. این هم منبع دومش است.
ج- منبع سوم خللهایی در جریان چپ بود. جریان موسوم به چپ یا خط امام، دیگر تقریبا از اواخر عمر امام نشان داده بود که نمیتواند دیگر بدنه خودش را تغذیه کند به لحاظ فکری. آقای محتشمی، آقای خوئینیها، آقای موسوی، آقای نبوی، اینها دیگر توان تغذیه کردن نیروهای پایینی شان را به لحاظ فکری نداشتند. قبل از آن هم نداشتند منتها قبلا امام بود، این پایینیها هم به هوای امام توی جماعتی متشکل شده بودند. امام که رفت چون اینها خودشان مستقل از امام چیزی نبودند، فقر معرفتی شان خودش را نشان داد. مضاف بر اینکه مسایل دیگری هم پیش آمده بود. مثلا شوروی از هم پاشیده بود، الگوی اقتصاد دولتی بدنام شده بود در سطح جهان، اگر کسی میخواست از این الگو یا شبیه این الگو دفاع کند، باید یک توان علمیفوق العادهای میداشت، خودش را به روز میکرد؛ اینها حتی نتوانستند خودشان را به روز کنند.
مضافا اینکه یک سری اشکالهای معرفتی هم از قدیم الایام داشت. یعنی بعضی از اینهایی که در جناح چپ بودند، امام را به عنوان رهبر سیاسی فقط پذیرفته بودند. حتی آنهایی شان هم که صادق بودند نظام فکری امام را کاملا درک نکرده بودند. اینها هم در شرایطی که امام دیگر نبود، مثل یک غده چرکین سر باز میکرد، خودش را نشان میداد، کسانی که همراه شدند با امام، اما آن رسوبات قبل از امام در ذهن و ضمیرشان باقی مانده بود. یکی مثلا در فرهنگ مجاهدین خلق بزرگ شده بود، یکی در فرهنگ مرحوم شریعتی بزرگ شده بود، یکی در فرهنگ دیگری. حالا ممکن است هر کدام از اینها محسناتی هم داشته باشند ولی من اینجا عیبهایشان را مد نظر دارم، آن جاهایی که فرق داشتند با امام. من به نظرم علت اصلی در دگردیسی چپ این بوده. البته علتهای دیگر هم داشته، مثلا به یک نحوی میشد تعامل مناسب تری را با جریان چپ، اوایل ده هفتاد پیش گرفت که آن هم پیش گرفته نشد. که بحرانی که بالاییها داشتند، به پایینیها سرایت نمیکرد. بالاییها را میگوییم رسوبات قبل از امام دارند، دیگر آن پایینیهاشان مثل بچههای تحکیم وحدت و دانشجوها و اینها را که میشد جذب کرد تا آقای سروش نیاید سربازگیری کند. اگر مسوولین ما آن زمان یک خرده مهرورزانه تر برخورد میکردند، مجال برای آقای سروش باز نمیشد که ایشان بیاید. چون اینها اصلا یک مسایلی هم در ذهنشان بود باید به این مسایل جواب گفته میشد. منتها من آن ضعفهای درونی جناح چپ را موثرتر میدانم. که هرقدر از بیرون به یک جناحی فشار بیاید، اگر آن جناح یک اصالتهایی داشته باشد، میتواند خودش را جمع و جور کند. این سومین منبع در شکل گیری گفتمان اصلاحات. اینجا دیگر این گفتمان را دارند با معنی فوکویی اش به کار میبرند. با دقت، با عنایت دارند به کار میبرند. دقیقا گفتمان اصلاحات. یک چارچوب فکری مدلل و منقح هم نیست. بیشتر به صنعت خطابه شباهت دارد در صناعات خمس منطق. بر اساس یک سلسله مفروضات شکل گرفته و میخواهد یک عملی را در جامعه شارژ بکند. این گفتار اصلا اینجور شکل گرفت. خوب این سومین منبع. قسمت دوم
|
|
| |
|
|
|
نظرات کاربران :