دیشب از میان زنگ هایی که موبایلم را به صدا درآورد، دو تماس از همه جالب تر بود؛ تماس اول، بنده خدایی شاید میان سال بود که بعد از کلی تعریف از نوشته هایم و وبلاگم؛ "پلاک 28" (سوتی را داشتی؟!) به خدمات برخی از آقایان دو پهلو در انقلاب و به ویژه در جنگ و نیز در عرصه "چیزلماسی" اشاره کرد و گفت: " حیف این قلم نیست که به جای وحدت، خرج اختلاف و کدورت شود"؟ بعد هم دوباره کلی از نوشته هایم تعریف کرد و سر آخر به ما فهماند که دستش به دهانش می رسد. هر چه هم خواست نگوید، آخر سر خودش را لو داد؛ من رئیس دفتر فلانی و رفیق شفیق بهمانی هستم. حاجی هم قلمت را خیلی دوست دارد، البته زیاد وقت ندارد، روزنامه بخواند!! بعد هم گفت: "با پدرت در "خیبر" همرزم بودم و شما خیلی به گردن این نظام حق دارید و اگر مشکلی بود، به ما ندا بده". من البته بیشتر مستمع بودم و فقط قبل از خداحافظی به ایشان گفتم:" پدر من در بیت المقدس به شهادت رسید و اصلا در خیبر نبود"!!
و اما تماس دوم؛ یکی از بچه های دانشجوی "جنبش عدالت خواهی" بود که گفت:" فردا قرار است از وبلاگ شما در نشست ما در دانشگاه علم و صنعت تقدیر شود؛ حاج آقا محمدیان هم هست.
امروز با اینکه دو سه جایی قرار قبلی داشتم ولی خودم را در دقیقه 90 و بلکه در وقت اضافه، به جمع این عزیزان رساندم؛ همین جا دوباره بابت این تاخیر از عزیزان دانشجویم عذرخواهی می کنم و به همه دوستان این جنبش صمیمی عارضم؛ بهترین هدیه را در این چند مدت از شما گرفتم؛ "نرم افزار این عمار"، برای چون منی که هر آن احتمال لغزشم هست، از هر لوح و سکه ای ارزشش بیشتر است. ان شاء الله همواره عدالت خواه باقی بمانید. ***
مشعوف از این دیدار کوتاه و مهربان بودم که دوباره همان شماره دیشبی زنگ موبایلم را به صدا درآورد. گاهی بلند ترین فریاد، بالا ترین عدالت خواهی، خاموش کردن موبایل است؛ ما "یوسف عدالت" نمی فروشیم!
منبع: http://ghadiani.blogfa.com
نظرات کاربران :