|
ديشب خواب عجيبي ديدم...جاي غريبي بودم...نمي دانم!...باغ حياط سفارت انگليس بود پنداري...ديگ بار گذاشته بودند و آدم هاي زيادي دور و برش مي پلکيدند.عده اي هم گوشه و کنار نشسته بودند و داشتند درباره مشروطه مي لاسيدند...سيدي آن کنار داشت براي خودش هي مي نوشت.(نمي دانم انشايي...بيانيه اي ...چيزي) کمي اين طرف تر شيخ شيرين کار شهر آشوبي داشت صيغه زن سيصدم عطاء السلطنه نامي را بلغور مي کرد....ناصر الدين شاه هم آمار حرمسرايش را از سفير انگليس مي گرفت. خبر نگار بي بي سي هم افتاده بود دنبال ستار خان و مي خواست به مصاحبه اش بکشد و ستارخان با پاي لنگ گلوله خورده اش که خون و چرک ازش مي ريخت از دستش در مي رفت و دم به مصاحبه نمي داد....تا اينکه عطاءالسلطنه خلقش تنگ شد و داد زد: "آهاي ستارخان!..چه خبرته با آن پاي ناقص شده ات در مي ري؟..بيا تو استوديوي بي بي سي و حالشو ببر" ستار خان نهيب زد: "من ميخواهم که هفت دولت به زير بيرق امام حسين بيايند؛ من زير بيرق بي بي سي نميروم." در همين موقع صداي آشپز باشي سفارت بلند شد: "سفره ها رو پهن کنيد که سبزي پلو حاضره" نو کرهاي سفارت جلدي سفره ها را پهن کردند و جميع حاضرين از چپ و راست ريختند دور سفره و افتادند به خوردن سبزي پلو؛....غير از ستار خان که مهيا مي شد براي رفتن.شيخ شيرين کار شهر آشوب رو کرد به ستار خان و در حالي که داشت با آن چانه ي رو به جلو مي لمباند گفت: "بسم الله" سفير انگليس هم دنباله حرف شيخ را گرفت که: "بيا ستار خان...حيفه سر سفره ي سبزي پلوي ما يه تبريزي هم نباشه" ستار خان بي اعتنا به حرف سفير به شيخ طعنه زد: "از تو بعيده شيخ...يعني هر کي به تو هر چي داد بايد بخوري؟" شيخ از کوره در رفت و در حالي که آب دهان و خرده هاي سبزي و پلو ي نيم جويده شده از دهانش پرت مي شد داد زد: " آره..خوب کاري مي کنم...بازم بدن مي گيرم و مي خورم..تو هم عرضه داري بيا و بخور" ستار خان که حالا سوار اسب شده بود و داشت از حياط سفارت بيرون مي رفت براي لحظه اي برگشت ...حالا خون داشت از زخم ساق پايش فواره مي زد... "سبزي پلوي سفارت انگليس به تبريزي جماعت نمي سازه...ما همون کيک و سانديس صلواتي بس مونه.علف بخوريم شرف داره به اين سفره ها." اين را ستار خان گفت و هي زد به اسبش و از حياط سفارت بيرون رفت....صداي غرش مجاهدين از خيابان ها مي آمد.
|
نظرات کاربران :