سالهاي پيش از انقلاب است و شاه هنوز بر سر كار و هيچ كار خيري نميشود. هر كس خيري را اراده ميكند، شاه و دستگاهش مانع ميشوند و ما شاه را برمياندازيم. انقلاب نميكنيم، بلكه داريم ابزار و وسايل و امكانات انقلاب را فراهم ميكنيم. انقلاب آن است كه ضدارزشها به ارزش يا ارزشها به ضدارزش تبديل شود. ما شاه را خوب بيرون انداختيم. در طول تاريخ فقط يك نفر توانست شاهي را براندازد و آن يك نفر، امام خميني بود. كاوه سالها پيش چنين قيامي كرد، سلطنت را از بدسرشتي گرفت و به انسان خوبي داد. ولي از صدر تاريخ «شاهبراندازي» نداشتيم. امام شاه را برانداخت.
اما زر و زور و تزوير هنوز هست و مبارزه با اينها دشوار. اصحاب زر و زور و تزوير ميان مردم پنهان هستند. وقتي مردم حركت ميكنند، اين افراد هم يا رياكارانه يا براي حفظ منفعتهايشان با مردم همراه ميشوند. كساني كه پس از حذف شاه در ميدان مبارزه بودند، همانديش نبودند.
از 180 درجه متمايل به چپها تا 180 درجه متمايل به راستها، همه در اين صف بودند. پس از پيروزي انقلاب لاييكهاي بيدين، آخوندهاي مرتجع و نوانديشان اسلامي همه يكباره مقابل ما ايستادند در چنين مقابلهاي تصور پرداختن به اصلاحات تصور سادهانديشانهاي است.
بنابراين امام تا ميتوانست اصول را مستقر كرد. مثلا دموكراسي اسلامي برقرار كرد. در دموكراسي غربي كه هميشه نتيجه غلط دارد، مردم به افراد رأي ميدهند، اما در دموكراسي اسلامي، به مكتب رأي ميدهند و ميگويند: «هركس به اين مكتب نزديكتر باشد، رهبر است.»
امام پس از اينكه با آن شكوه قيام كردند و حكومت را كامل در دست گرفتند، فرمودند: «حالا اول قضيه است.» مردم گفتند: «قانونگذاري كنيم.» امام گفتند: «چون مبنا و پايه نداريم هيچكاري نميتوانيم بكنيم.»
اول ببينيد به چه چيزي ميخواهيد رأي دهيد؟ آن را مشخص كنيد و بعد بر همان پايه قانونگذاري كنيد تا تضادها جامعه را مختل نكند. بايد ببينيد سلطنت ميخواهيد يا جمهوري اسلامي؟
98 درصد مردم در رفراندوم به جمهوري اسلامي رأي دادند. حالا بايد تمام ضوابط بر پايه ايدئولوژي و مكتب جمهوري اسلامي و مكتب شيعه يعني مكتب عدل و اختيار تعيين شود.
در اسلام به افراد به اعتبار صفتشان رأي ميدهيم نه به اعتبار موقعيتشان. آدمهاي مختلفي روي كار آمدند. هر بار مردم ديدند رفتار و حركات و سكنات آنان با مكتب مطابق نيست، درگيري پيش ميآمد. در اين فرصت، هركس هم خصومتي داشت، دست بهكار ميشد. در نتيجه چند چيز در كشور نهادينه شد كه هيچيك اسلامي نبود. نه اينكه بر پايه كفر باشد، نه؛ بلكه آنچنان اسلامي نبود كه كاربرد اسلامي داشته باشد. اولين چيز قرار گرفتن انتخاب بهجاي اختيار بود. مذهب شيعه ميگويد كارها بايد بر پايه عدل و اختيار باشد،
نه انتخاب.
عدل يعني هر چيز جاي خودش باشد. يعني شخصي كه قدرت اداره كشور را ندارد هرگز با آراي مردم نميتواند حاكم باشد.
اگر قدرت دارد، حكومتش عادلانه است. اختيار هم يعني اگر همه مردم روي زمين باطلي را انتخاب كنند، انتخابشان حجت نيست. در غرب حجت است، اما براي ما، نه. اگر همه مردم يكچيز را انتخاب كنند و آن ارزش و برتري نداشته باشد، از نظر اسلام ساقط است. امام كه اينقدر به مردم و فكر و نظر آنها اهميت ميداد وقتي بنيصدر از خط خارج شد، ساعت 12 نيمهشب در تلويزيون فرمودند: «همه مردم بگويند بنيصدر خوب است، من ميگويم بد است.» اين بهمعناي مكتبي، كمال حريت، شخصيت، عظمت و بزرگي.
يعني وقتي اين باطل است و مكتب من، مكتب عقل و اختيار، نميتوانم به انتخاب مردم، باطلي را حق بشمارم. انتخاب مردم حجيت ندارد، طريقت دارد. هركس را مردم انتخاب كنند پيروز است. اما آيا هر پيروزي، حق است؟
اسلام ميگويد بايد بهترين را انتخاب كنيد و اگر نه، مردمي هم كه با امام حسين جنگيدند، انتخاب كردند؛ كساني كه اين روزها، در خيابانها آشوب كردند هم انتخاب كرده بودند.
پس انتخاب حجت نيست. اگر مسلمانيم، شيعه شديم، بايد در اجتماع شركت كنيم و در حكومتسازي مشاركت داشته باشيم. ولي بايد اختيار كنيم و بهترين را بر كرسي بنشانيم.
البته در سالهاي گذشته اين اتفاق افتاده است. مردم بارها افراد شايسته را تميز دادند و به شايستگي روي كار آوردند. مثلا رهبر انقلاب را مردم از بيست سالگي شناختند و همهجا به شايستگياش رأي دادند. اما اين اتفاق هميشه نميافتد.
ما هم اكثريت كمي را قبول داريم، هم پيروزي تشخيص اكثريت را و هيچيك از اينها اسلامي نيست. البته هنوز نميتوانيم كاري كنيم. دشمن به همينقدر هم قانع نيست و ميگويد: «همين هم نبايد باشد. كار بايد دست ما باشد.» اما ما نبايد به هستهايمان راضي باشيم. روزي به سيادت اسلامي ميرسيم كه بتوانيم بر پايه مذهب عدل و اختيار حكومت را اداره كنيم. علاوهبراين، ما به ادارهها هنوز دست نزديم. سيستمي كه دويست سال پيش در دوران قجرها و پهلويها، غربيها بر پايه بوروكراسي غربي بنا كردند، بر ادارههاي ما حاكم است.
وقتي به حكومت اسلامي ميرسيم كه نرمافزارهايمان مطابق فقه علوي و فقه جعفري باشد. امروز فقه علوي و جعفري طوري در چنگال بوروكراسي حوزوي قرار گرفته كه نجاتش دشوارتر از حل مشكلهاي ديگر است. به فرهنگ اسلامي عمل كنيم، همه كارهايمان درست ميشود. هيچ مردمي به اندازه ملت ما مطيع رهبرشان نيستند. مردم به ايدئولوژي كه برگزيدهاند، باور دارند و اين باور در نسلهاي بعدي هم بر پايه انديشه و تفكر و تشخيص شكل گرفته است.
پس اين غلط است كه نمره هر چيز را يا بيست بدهيم يا صفر. زمانيكه اين حكومت را با حكومت پيشين يا با حكومتهاي امروز جهان مقايسه كنيم، اسلامي است. اسلام آوردهايم، بله، اسلام آوردهايم. اما هنوز ايمان نياوردهايم. قرآن شفاي همه دردهاي اجتماعي است؛ البته اگر به آن عمل شود. قرآن ميفرمايد: «اي مسلمانان ايمان بياوريد تا در امان باشيد.» كمال ايمان آوردن اين است كه نرمافزارهاي قرآن را بشناسيم و به آن باور داشته باشيم و عمل كنيم و ما امروز به كمال نرسيديم. البته نبايد هم ميرسيديم. دانهاي را كه امروز ميكاريم، زمان لازم دارد. گرچه گاهي خود زماني مشكلآفرين ميشود. مگر گذشت زمان «طلحهالخير» را «طلحه الشر» نكرد؟ مگر شمر از سرداران اميرالمؤمنين(ع) نبود و مگر گذشت زمان آنچنان تبهكارشان نكرد؟
اينجا ميفهميم حاكميت غير از حكومت است و هرجا كه حكومت به فرض هم به دست امير مؤمنان باشد تا حاكميت با ديگران باشد، كار به سامان نميرسد. به هر روي، بيشك حكومتي كه بر حكومت شاه پيروز شد، اسلامي است. مگر بچههايي را كه به مدرسه ميفرستيد، همان روز دكتر و مهندس ميشوند؟ پس از سي سال هم كسي به نتيجه ميرسد كه درس بخواند و اگر نخواند 1400 سال پس از ظهور اسلام شيخ الحرمين مسلمانان جام شرابش را به جام كسي ميزند كه جنگهاي صليبي را اعلام كرده و مينوشد.
ما در شرايطي مالك حكومت اسلامي شديم كه مانعهاي اجراي اسلام از همهسو هجوم آورده بود. اولين نقص از درون خودمان بود. ملتي سلطانزده بوديم كه يا ميخواستيم سلطنت كنيم يا بردگي و هر دوي اينها برخلاف «لا اله الا الله» بود و تغيير اين مشي و مرام زمانگير بود. نرمافزار لازم در حد و اندازه حكومت اسلامي هم نداشتيم.
يا بهتر بگوييم، داشتيم اما نشناختيم و بهكار نگرفتيم. پيامبر در آخرين حج گفت: «مردم من دو چيز را بين شما امانت ميگذارم. كتاب خدا و عترتم.» اگر به اين دو چنگ زنيد، فرداي قيامت كنار چشمه جوشان كمالها و نعمتها همنشين من ميشويد و اگر نه، مسلماناني مثل شيخ الحرمين و حسني مبارك امروز ميشويد. ما نه آنگونه كه بايد احكام قرآن را شناختيم و نه به آن عمل كرديم.
چون فرصتي به ما داده نشد. اصولا نفهميديم كه پيامبر اين دو را اجزاي يك حقيقت مي داند. فرمودند كتاب خدا و عترتم. و عترت كسي است كه جزء و كل و چكيده قرآن، ايدئولوژي و مكتب را بشناسد. خب، مگر ما پس از پيروزي انقلاب چند نفر عترتشناس در انقلاب داشتيم؟ تازه مگر به همان اندك هم دشمن اجازه آموزش دين ميداد؟ مگر گاهي پزشكي كه براي طبابت سوي بيمارستان پر از مريض برود، مجبور نميشود بين راه بيلي دست بگيرد و خرابي جويي را كه آبش زير خرمن خوراك مردم ميرود، درست كند؟
لحظاتي بود كه آدمهايي مانند رهبر انقلاب، اگر شب و روز هم نرمافزارهاي انقلاب را بيان ميكردند، كم بود. ولي ميدانيد بيشتر وقتشان چگونه تلف ميشد؟ يكي پليس امنيتي شده بود و ديگري سرباز جبههها. مردم نرمافزار اين انقلاب را از كجا بايد ميآموختند؟ چند نفر مكتبشناس داشتيم؟ كه همان چند نفر را هم يكي پس از ديگري ميكشتند.
اين بود كه امام ناچار به مهمترينها پرداخت و به حفظ مرزهاي دين و مرزهاي كشور اولويت داد و بهراستي هم آن عده قليل معجزه كردند كه اين انقلاب با يك دنيا دشمن باقي ماند.
تازه در همان شرايط هم، همه دستاندركاران انقلاب كه خواهان حكومت اسلامي نبودند و شايد چيزي از اسلام نميدانستند، رنسانس كرده بودند تا كشيشهاي مسيحي را از صحنه خارج كنند و مترقي! شوند. هر لحظه التقاط فراگير ميشد.
حكومت بر پايه تمدن اسلامي نهاده شد. ما با «لا» موفق بوديم. يعني همه ميگفتند «لا اله» هرگز نبايد الاهي باشد ولي به «الا الله» كه ميرسيد، اختلافها روشن ميشد. بنابراين رژيم سلطنتي را برداشتيم، اما نتوانستيم به حاكميت «الله» برسيم. بهجاي مذهب عدل و اختيار، مذهب انتخاب و آزادي را پذيرفتيم و ثمرهاش هم اين شد كه پس از سي سال وقتي ميخواهند سوبسيد و زكات فرنگي را به زكات اسلامي تبديل كنند، اين همه قشقرق بهراه ميافتد.
گمان نكنيد همه اين مخالفان، مخالف احمدينژاد هستند، نه. بيشتر آنها فرق ميان زكات اسلامي و زكات فرنگي را نميدانند و فقط از اينكه كلمه فرنگي «سوبسيد» را به بازي ايراني «يارانه» تبديل كنند، ناخرسندند.
اما با همه اين حرفها، دست خدا در كار است و او از طريق ديگري انقلاب را حفظ و هدايت ميكند.
با الطاف خفيه هر لحظه به شكلي ما را به پيش ميراند. آن زمان كه برابر تحجر زانو ميزنيم، التقاطي، به كفر و تحجر حمله ميكند و پس از پيروزي لاييكها و مجاهدين، ناگهان مردم به خود ميآيند و حركت جديدي آغاز ميكنند.
ديروز هم كه باز در خواب بوديم، سبزپوشان ضدشعار سيادت، با حركتشان دوباره انقلاب را زنده كردند. خدا با دست دشمن بارها ما را از مهلكهها نجات داد. امام خوب ميدانست شاه شيعه، ازهمه خطرناكتر است
ويژگي امام، ويژگي پيامبران و امامان بود. كاري را كه درست ميدانست، به آن عمل ميكرد. اصالت را بهعمل ميداد و از چيزي نميترسيد.
ميگفت: «ما در هر دو صورت پيروزيم؛ چه در راه هدف خود شهيد شويم و چه به كام خود برسيم.» امام با اين روحيه آمد.
عالم و متفكر بود. فقيهترين مردم بود. شرايط استثنايي داشت. بهقدري شجاع بود كه سوگند ميخورد: «والله در عمرم نترسيدهام.» و كسي كه نترسد شكست نميخورد، به شرط اينكه خط را بشناسد و امام ميشناخت. در همان روزهايي كه امام قيام كرد، مراجع بزرگي بودند.
همه پاك و خوب. اما بيشتر آنها بر اين باور بودند كه اگر شاه شيعه را تضعيف كنيم يا كمونيستها پيروز ميشوند يا غربيها. حال آنكه شاه شيعه براي شيعه مصيبت است، نه رهبر، و مگر با لفاظي هم كسي شيعه ميشود؟ بزرگترين ستمي كه به شيعه و اسلام ميشود، خلافت معاويه است. خلافت يزيد هزار بار خطرناكتر از اين است كه كشور اسلامي را مغولها بگيرند.
همانطور كه ديديم پس از آمدن مغولها، علماي شيعه با يك يا دو نسل كارهايشان مخلص نشد، شيخ طوسي و خواجه نصير زمان مغولها
خدمات زيادي كردند.
ولي در زمان معاويه مگر ميشود كاري كرد؟ به لفظها نبايد نگاه كرد بايد ديد چه كسي به اسلام و به حقيقت نزديكتر است؟ يزيد يا مغول؟ و البته يزيد دورتر بود. بدتر از همه اينكه عباي اسلام را هم بر دوش داشت.
امام هم راست ميگفت، هم خوب ميفهميد، هم خوب ميانديشيد و هم شجاع بود. او باور داشت با اين عقيده هر طرف كه برود پيروز است
نظرات کاربران :