با نادیده گرفتن رأی 24 میلیونی مردم در انتخابات ریاست جمهوری، همچون گذشته مظلومیت جریانی که همواره طبقهی پست، درجهی دو و بی سواد نامیده میشد نمایان گشت. طیف مقابل همان اقلیتی بود که در گذشته نیز بنای خود را بر سانسور و بایکوت خواستههای این 24 میلیون استوار ساخته بود. تنها فرق این بود که در این انتخابات به جای خواستهها و آرزوها و آرمانها، موجودیت این 24 میلیون به صورت روشن مورد انکار قرار گرفتند. اگر بخواهیم منصف باشیم باید به استضعاف و مظلومیت فکری و رسانهای جمعیتی (غیر از اوباش و سران و دست اندرکاران فتنه و اغتشاش) نیز که پس از انتخابات به خیابانها آمده و خیلیها غرض ورزانه تلاش میکنند اینان را طرف مقابل 24 میلیون جلوه دهند اعتراف کنیم. فقدان حق داشتن رهبر عادل و جدایی از خیمه فرماندهی دنیا بسیار فراتر از آنچه بود که گروهی سعی داشتند از 24 میلیون نفر سلب کنند.
پشتوانههای تئوریک فتنه که پیش از این، سوابقشان در تلاش برای به موزه فرستادن اندیشههای سره امام خمینی (ره) و استفاده از الگوهای غیر بومی در چرخ این نظام، روشن بود، در مرحله کنونی با به کار بستن تکنیک و تاکتیکهایی، چهرهی اصلی خود را در پس پیشینهی روشن و حال مبهم شخصیتی چون میرحسین موسوی پنهان نمودند. انتقاد از وضعیت موجود کشور و بیان و برشمردن آلام مردم بدون ارائهی صریح برنامههای آتی خود که جایی برای نقد خود باز نمیگذاشت موجب گشت تا بسیاری از افراد و جریانهایی که نقدهایی هر چند اندک به وضعیت موجود داشتند به گرد این شخصیت مجتمع شوند. همچنین فریاد دفاع از خط امام و اسلام ناب و تأکید بر شعارهای امنیت، آزادی، امنیت و قانون و حمایت از مستضعفان توسط این جریان و نیز ارادهی استکبار جهانی در انجام پروژهی انقلاب مخملی در ایران و در نتیجه حمایت تبلیغاتی و رسانهای از این جریان موجب گردید تا با دست در دست هم دادن همهی این عوامل، شمار حامیان موسوی در صندوقهای رأی به 13 میلیون برسد. 13 میلیونی که بخشی از آنها، در کنار دلبستگی به موسوی، زمینههای بغض و حتی کینه نسبت به رییس جمهور دروغگوی دولت نهم در وجودشان پرورش داده میشد. روز پس از انتخابات، دستهای از این مردم به خاطر زمینههای پیشین و اعتقاد خود بر شخصیت آقای موسوی، به خیال خود برای ستاندن حقشان به خیابانها میآیند تا با سوء استفاده آشوبگران و فتنه گران، اتفاقات ناگوار این روزها گسست بین آنان و رییس جمهور را به گسست بخشی از آنان با نظام مبدل سازد. اما به زودی و با ظهور تناقضات مکرر رفتاری و گفتاری در سران جنبش سبز، ریزش تدریجی حامیان این جریان آغاز گردید. جدایی برخی از نخبگان در روزهای پیش از انتخابات از جریان سبز اولین نشانههای این ریزش تدریجی بود. تضاد در تأکید بر قانون گرایی، پایبندی بر ولایت فقیه، پذیرش شورای نگهبان، و... وقتی در مصادیقی چون تشکیل کمیته صیانت از آرا، بی توجهی به شورای نگهبان و سایر قوانین از روز بعد انتخابات، بی توجهی به توصیههای رهبری بروز پیدا کرد به طور طبیعی سؤالاتی را متوجه این جریان مینمود. جریانی که متأسفانه از ابتدا اعتقادی به پاسخگویی نداشته است. به این موارد باید تردید ناشی از دروغهای آشکاری که در جریان ادعای تقلب و فرآیند 72 تن سازی ساخته و پرداخته شد اضافه نمود.
این تردیدها هنگامی که به شعارهای خط امامی "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" و "جمهوری ایرانی" و علی الخصوص ماجرای اهانت به امام راحل (ره) رسید ـ که به جای محکوم کردن این هتک حرمت، با وجود اسناد معتبر، ابتدا سعی در توجیه مسئله داشتند، ولی بعداً که متوجه اشتباه خود شدند به دنبال کسب مجوز برای راه اندازی راه پیمایی جداگانه نمودند ـ موجب افشای ماهیت درونی این جریان شده و دیگر برای هواداران این جنبش اثبات شد که علی رغم تصور قبلی بخشی از آنان، جنبش سبز به هیچ وجه پشتوانه مناسبی برای اتکا و اعتماد نمیباشد. آنچه تا امروز اتفاق افتاد دقیقاً سازگار و همخوانی با آنچه حضرت امیر (ع) در نهج البلاغه فرمودهاند دارد. به تعبیر نهج البلاغه فتنه زمانی که میآید از جلو شناخته نمیشود و همچون جوانی دلرباست، اما وقتی رفت و آثار سخت و شوم خود را بر جای گذاشت از پشت سر شناخته میشود. در این هنگام است که تابع و متبوع و راهنما و پیرو از هم بیزاری میجویند و با کینه و دشمنی از هم جدا شده و وقتی به هم میرسند بر هم لعنت میفرستند. امروز چنین روزی است و با عبور فتنهای که در قالب کج اندیشیها، غرض ورزیها، قدرت طلبیها، بی بصیرتیها و نقشههای شوم در بستر حوادث انتخابات ریاست جمهوری سراغ جمهوری اسلامی آمده بود جوانب و زوایای پنهان آن آشکار شده و به غیر از افرادی که از ابتدا از جریان فتنه جدا شدند و یا افرادی که در دادگاهها به اشتباه خود اعتراف کردند تقریباً تمام آنان که نا آگاهانه همراه فتنه شده بودند امروز از آن جدا شدهاند و تنها معاندانی ماندهاند که خود عامل فتنه بودند.
با این وجود، فتنه آثار شوم خود را بر جای گذاشت و متأسفانه بخشی بخشی هر چند اندک از مردمی که دچار گسست با نظام شده بودند با وجود جدا کردن خط خود از فتنه گران هنوز اعتماد خود را به نظام باز نیافتهاند. با مراجعه به اظهارات بیگانگان حامی جریان انقلاب مخملی، به وضوح می توان دریافت که هدف فتنهها در درجه اول براندازی نظام جمهوری اسلامی یا تضعیف ولایت فقیه با هدف نهایی مهار قدرت نظام در "صدور انقلاب" بود که پس از حدود 16 سال رکود، 4 سالی بود که تا حدی احیا شده بود. در واقع اگر ما سیستم به ظاهر جمهوری اسلامی و ولایت فقیه داشته باشیم اما این نظام نتواند یا نخواهد انقلاب اسلامی را به سراسر جهان صادر نماید مطمئناً غرب این همه برای مقابله با نظام خود را ملزم به پرداخت هزینه نمیکرد. اما مسئله دقیقا این جاست که تشعشعات انقلاب اسلامی از همان ابتدا حتی از خاورمیانه نیز عبور کرده است و اگر غرب نجنبد به راحتی، قدرت شکنندهی آنان را فرو خواهد ریخت؛ کما اینکه نشانههای آن در اروپا، آمریکای لاتین و آفریقا مشاهده شده است.
اکنون قدری روی این پرسش متوقف شویم که چرا جریان فتنه میخواهد به هر قیمتی که شده این جریان زنده بماند؟ در واقع فتنه گران از یک سو سعی دارند توجهات را در داخل کشور به این مسئله معطوف دارند. به این ترتیب دیگر نظام جمهوری اسلامی که خود دچار درگیری داخلی است نمیتواند الگوی مستضعفان جهان باشد و در نتیجه ضریب صدور انقلاب به شدت دچار کاهش میشود. از سوی دیگر هیچگاه فضا برای نقد منصفانه دولت فراهم نخواهد گشت و با تداوم وضعیت فعلی، به خاطر تاثیرات این فضا بر نقادان و نقدشوندگان، دولت دهم همانند دولت سابق بیشتر اوقات در برابر نقدهای منصفانه به جبهه گیری خواهد پرداخت و از این طریق دولت از موهبت نقد منصفانه محروم خواهد ماند.
در دیگر سوی، بسیاری از انرژی سازمانهای آموزشی و رسانه به جای تمرکز روی اهداف نظام، صَرف بیان مجدد ساختار نظام میشود. به عبارتی این سازمانها (به خصوص به خاطر رویکردهای انفعالی) در ساختار نظام متوقف شده و کمتر میتوانند به اهداف جهانی نظام بپردازند. به این ترتیب لااقل در یک برههی زمانی نیروهای انقلابی به سمت انفعال کشیده خواهند شد. هنگامی که اصل حمایت از فلسطین و ارتباط با آمریکای لاتین با تردید مواجه می شود قطعاً این قبیل کارها به خصوص در مدیران منفعل یا کمتر انقلابی، با احتیاط بیشتری انجام می پذیرد.
وجود طیفی هر چند اندک از مردم که هنوز اعتماد خویش را باز نیافتهاند علی الخصوص اگر درصد گستردهای از این طیف را جامعهی دانشگاهی یا مردم پایتختی که در شرایط فعلی به غلط به عنوان نماد ایران شناخته میشوند تشکیل میدهد خود نوعی پتانسیل برای آسیب پذیری مجدد برای نظام در این ناحیه محسوب میگردد چرا که این طیف هر آن ممکن است مورد تهاجم رسانهای و تبلیغاتی قرار گرفته و بار دیگر تشنجات هر چند ناچیز داخلی صورت گیرد. از این رو تلاش برای بازگرداندن کامل این طیف به نظام وظیفه خطیر امروزی ماست که در این باب نکات زیر ضروری به نظر میرسد:
1- با نمایان شدن چهرهی درونی و مخفی سران فتنه، اکنون نوبت ماست که صرفنظر از فضای ملتهبی که برخی برای کشور متصور میشوند، پیگیر نقد منصفانه نهادهای این نظام و به صورت خاص سه قوه شویم. همچنین کیفیت سرانجام مسائل دست دومی مثل وقایع کوی دانشگاه و کهریزک و برخود محکم با افراد خود سر یا مجرم تاثیر به سزایی در رضایت طیف هدف خواهد داشت.
2- در سالهای هشت ساله اصلاحات و پس از وقایعی نظیر قتلهای زنجیرهای، حادثهی تیر 78، و... ، انتخاب استراتژی سکوت یا برخورد سلبی با سوالات دستهای هرچند کوچک از افکار عمومی و داشجویان، نتیجهای جز سر باز کردن این سوالات در وقایعی مانند حوادث پس از انتخابات نداشت. دقیقاً یکی از عوامل اصلی ریزشهای فراوان در انتخابات اخیر همین استراتژی سکوت بوده است. تأکید رهبری نظام بر مسئله مقابله با جنگ نرم و با محوریت "عمارها" برای این است که سوالات افکار عمومی، تدریجاً به شکل گیری اعتقاداتی علیه نظام نینجامد. به همین رو بود که ایشان حتی به مسئلهی "شتر دو ساله" در فتنهها اشاره میکنند که برخی تصور میکنند "شتر دوساله بودن" به معنی سکوت است. در حالی که امروز سکوت خود نوعی شیر دادن یا سواری دادن است. بنابراین این اولویت اول کشور باید در عمل مدیران و برنامه ریزان فرهنگی، سیاسی و اجرایی خود را نشان دهد؛ چرا که متاسفانه از هم اینک مشاهده میشود که بسیاری از مدیران و رؤسا مجدداً همان استراتژی سکوت را پیرامون شبهات و سوالات حوادث پس از انتخابات برگزیدهاند. همچنین مهم است که بدانیم در برابر تشنگی افکار عمومی نیاز به پاسخهایی است که در درجهی اول بتواند تحلیلهای کلی ارائه داده و به آنان بصیرت بخشی کند. نباید فراموش کرد که اگر در سالهای آتی اطرافیان احمدی نژاد خود یک حلقه مدیریتی شکل داده و تدریجاً تبدیل به هسته ی قدرتی شوند که نظام و رهبری بخواهد برای کنار زدن آنان از قدرت باز هم هزینه ای را پرداخت نماید آن هنگام بی بصیرتی ها می تواند در حوزهی اتحاد بین مردم، ضربهی بزرگتری به نظام وارد سازد.
نظرات کاربران :