پرچم عدالت خواهي را همواره پيامبران الهي و پيروان راستين آنان بر دوش كشيده‌اند.امروز و هميشه مجاهدت در زير اين پرچم، صادقانه ترين نشانه‌ي پيروي از رسولان الهي است. آنچه در كنار همه‌ي الزامات اين حركت، ضروري و حياتي است آن است كه اوّلاً مراقبت شود كساني با انگيزه هاي ديگر، اين شعار حق را ابزار نكنند. و ثانياً به نام عدالت طلبي، حركتي غير منصفانه از سر جهل يا غفلت انجام نگيرد. صبر و بصيرت را براي شما و ديگر تشكلهاي عزيز دانشجوئي از خداوند متعال مسألت ميكنم. مقام معظم رهبري

شهید سید مرتضی آوینی:روايت محرم در «فتح خون» / فصل‌ اول
آغاز هجرت عظیم  (ويژه)  

و اين راه، راهي فراخور هر مهاجر در همه‌ي تاريخ. هجرت مقدمه‌ي جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نيست كه راهي جز اين در پيش گيرند؛ مردان حق را سزاوار نيست كه سر و سامان اختيار كنند و دل به حيات دنيا خوش دارند آن‌گاه كه حق در زمين مغفول است و جُهال و فُساق و قداره‌بندها بر آن حكومت مي‌رانند.

  

 
جمعه 27 آذرماه 1388  

 

راوي:
در سنه‌ي چهل و نهم هجرت، هنگام شهادت امام حسن مجتبي (ع)، ديگر رؤياي صادقه‌ي پيامبر صدق به‌تمامي

تعبير يافته بود و منبر رسول خدا، يعني كرسي خلافت انسان كامل، اريكه‌اي بود كه بوزينگان بر آن بالا و پايين مي‌رفتند.(1) روز بعثت به شام هزار ماهه‌ي سلطنت بني‌اميه پايان مي‌گرفت و غشوه‌ي تاريك شب، پهنه‌اي بود تا نور اختران امامت را ظاهر كند، و اين است رسم جهان: روز به شب مي‌رسد و شب به روز. آه از سرخي شفقي كه روز را به شب مي‌رساند!
بخوان قل اعوذ برب‌الفلق، كه اين سرخي از خون فرزند رسول خدا، حسين بن علي (ع) رنگ گرفته است، و امام حسن مجتبي نيز با زهري به شهادت رسيد كه از انبان دغل‌بازي معاوية‌‌ بن ابي‌سفيان بيرون آمده بود، اگرچه با دست «جعده» دختر «اشعث بن قيس».
آه از شفقي كه روز را به شب مي‌رساند و آه از دهر آن‌گاه كه بر مراد سِفلگان مي‌چرخد!
نيم قرني بيش از حجة‌الوداع نگذشته است و هستند هنوز ده‌ها تن از صحابه‌اي كه در غدير خم دست علي را در دست پيامبر خدا ديده‌اند و سخن او را شنيده، كه: من كنت مولاه فهذا علي مولاه...
اما چشمه‌ها كور شده‌اند و آينه‌ها را غبار گرفته است. بادهاي مسموم نهال‌ها را شكسته‌اند و شكوفه‌ها را فرو ريخته‌اند و آتش صاعقه را در همه‌ي وسعت بيشه‌زار گسترده‌اند. آفتاب، محجوب ابرهاي سياه است و آن دود سنگيني كه آسمان را از چشم زمين پوشانده... و دشت، جولانگاه گرگ‌هاي گرسنه‌اي است كه رمه را بي‌چوپان يافته‌اند.
عجب تمثيلي است اين كه علي مولود كعبه است... يعني باطن قبله را در امام پيدا كن! اما ظاهرگرايان از كعبه نيز تنها سنگ‌هايش را مي‌پرستند. تماميت دين به امامت است، اما امام تنها مانده و فرزندان اميه از كرسي خلافت انسان كامل تختي براي پادشاهي خود ساخته‌اند.
نيم قرني بيش از حجة‌الوداع و شهادت آخرين رسول خدا نگذشته، آتش جاهليت كه در زير خاكستر ظواهر پنهان مانده بود بار ديگر زبانه كشيد و جنات بهشتي لااله‌الاالله را در خود سوزاند.
جسم بي‌روح جمعه و جماعت همه‌ي آن چيزي بود كه از حقيقتِ دين بر جاي مانده بود، اگرچه امام جماعت اين مساجد «وليد»، برادر مادري خليفه‌ي سوم باشد كه از جانب وي حاكم كوفه بود؛ بامدادان مست به مسجد رود و نماز صبح را سه ركعت بخواند و سپس به مردم بگويد: «اگر مي‌خواهيد ركعتي چند نيز بر آن بيفزايم!»... اما عدالت كه باطن شريعت است و زمين و زمان بدان پا برجاست، گوشه‌ي انزوا گرفته باشد. نه عجب اگر در شهر كوران خورشيد را دشنام دهند و تاريكي را پرستش كنند!
آن‌گاه كه دنياپرستانِ كور والي حكومت اسلام شوند، كار بدينجا مي‌رسد كه در مسجدهايي كه ظاهر آن را بر مذاق ظاهرگرايان آراسته‌اند، در تعقيب فرايض، علي را دشنام مي‌دهند؛ و اين رسم فريب‌كاران است: نام محمد را بر مأذنه‌ها مي‌برند، اما جان او را كه علي است، دشنام مي‌دهند.
تقدير اينچنين رفته بود كه شب حاكميت ظلم و فساد با شفق عاشورا آغاز شود و سرخي اين شفق، خون فرزندان رسول خدا باشد.
جاهليت بلد ميتي است كه در خاك آن جز شجره‌ي زقوم ريشه نمي‌گيرد. اگر نبود كوير مرده‌ي دل‌هاي جاهلي، شجره‌ي خبيثه‌ي امويان كجا مي‌توانست سايه‌ي جهنمي حاكميت خويش را بر جامعه‌ي اسلام بگستراند؟
جاهليت ريشه در درون دارد و اگر آن مشرك بت‌پرست كه در درون آدمي است ايمان نياورد، چه سود كه بر زبان لااله‌الاالله براند؟ آن‌گاه جانب عدل و باطن قبله را رها مي‌كند و خانه‌ي كعبه را عوض از صنمي سنگي مي‌گيرد كه روزي پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالي چند روز گرداگردش طواف كند...
آيا فرزندان ابوسفيان كه به‌حقيقت ايمان نياورده بودند، همواره فرصتي مي‌جستند كه انتقام «بدر» را از تيره‌ي بني‌هاشم باز ستانند؟ اگر اينچنين باشد، چه زود آن فرصت به دست آمد!
آيا خلافت، مسند خليفة‌اللهي انسان كامل است در خدمت اقامه‌ي عدل و استقرار حق، يا اريكه‌ي قدرت دنياپرستان دغل‌باز است كه چون ميراثي از پدران به فرزندان منتقل شود؟ چه رفته بود بر امت محمد (ص) كه نيم قرن بعد از رحلت او، زنازاده‌ي دغل‌باز ملحدي چون يزيد بن معاويه بر آنان حاكم شود؟ مگر نه اينكه خدا فرموده است: ان الله لا يغيرما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم(2)؟ چه بود آن تغيير انفُسي كه اين امت را سزاوار چنين فرجامي ساخته بود؟... معاوية بن ابي‌سفيان كه اين رجعت انفسي را با عقل شيطاني خويش به‌خوبي دريافته بود، آنچه را كه در نهان داشت آشكار كرد و يزيد را به جانشيني خويش برگزيد و از آن ديار مردگان، جولانگاه كفتارها و لاشخورهاي مرده‌خوار، سخني به اعتراض بر نخاست.
اينجا ديگر سخن از خليفة‌اللهي و حكومت عدل نيست، سخن از شيخوخيت موروثي قبيله‌اي است كه بعد از مرگ پدر به فرزند ارشد مي‌رسد. از كوخ كاهگلي پيامبر اكرم (ص) تا كاخ خضراي معاويه، از دنيا تا آخرت فاصله بود... با اين‌همه، اگر پنجاه سال پس از آن بدعت نخستين در سقيفه‌ي بني‌ساعده، اين بدعت تازه پديد نمي‌آمد، كار هرگز بدانجا نمي‌رسيد كه خورشيد تاريخ در شفق سرخ عاشورا غروب كند و خون خدا بريزد... اما دل به تقدير بسپار كه رسم جهان اين است! ساحل را ديده‌اي كه چگونه در آيينه‌ي آب‌، وارونه انعكاس يافته است؟ سرّ آنكه دهر بر مراد سفلگان مي‌چرخد اين است كه دنيا وارونه‌ي آخرت است.
عجبا! «مروان بن حكم بن عاص» كه پيامبر خدا درباره‌ي پدرش فرموده بود: لعنك الله و لعن ما في صلبك(3) ـ لعنت خدا بر تو و آن كه در صلب توست _ اكنون به امر معاويه از مردم مدينه براي يزيد بيعت مي‌گيرد. عجبا، كار امت محمد به كجا كشيده است!
مروان بن حكم به‌دروغ مي‌گويد: «معاويه در اين كار بر سنت ابوبكر رفته است» و تنها واكنشي كه اين سخن در مسجد مدينه برمي‌انگيزد اين است كه «عبدالرحمن بن ابي‌بكر» فرياد مي‌كند: «دروغ مي‌گويي! ابوبكر فرزندان و خويشاوندان خود را كنار گذاشت و مردي از بني‌عدي را به زمامداري مسلمانان برگزيد.»... و ديگر هيچ. مروان بن حكم در برابر اين سخن چه بگويد؟
مورخي كه اين سخن را از او نقل كرده‌ايم نوشته است:
نه عجب اگر مروان بن حكم بن عاص در آنچنان جمعي دروغي اينچنين بگويد، چرا كه در آن روز چهل سال بيش‌، از مرگ ابوبكر مي‌گذشت و مردمي كه مروان براي آنان سخن مي‌گفت در آن روز يا به دنيا نيامده و يا كودكاني نوخاسته بودند كه در اين باره چيزي به خاطر نداشتند(4)... .

راوي‌:
آيا آنان نمي‌دانستند كه خلافت امتيازي موروثي نيست كه از پدر به فرزند ارشد انتقال يابد؟
غبار غفلت بر همه چيز فرو مي‌نشيند و آيينه‌هاي طلعت نور كور مي‌شوند و رفته رفته ياد خورشيد نيز از خاطره‌ها مي‌رود، و نه عجب اگر در ديار كوران بوزينگان را انسان بينگارند!
اكثريت كامل مردم سنه‌ي شصت و يكم هجري قمري كساني بودند كه در دوره‌ي عثمان به دنيا آمده، در پايان عهد علي (ع) رشد يافته بودند. اكنون، در دوره‌ي معاويه، اينان حتي از تاريخچه‌ي زمامداري معاويه در دمشق خاطره‌اي روشن نداشتند. معاوية بن ابي‌سفيان ولايت شام را از خليفه‌ي اول گرفته بود و اكنون نزديك به چهل سال از آن روزها مي‌گذشت.
در كتاب «پس از پنجاه سال» در اين باره آمده است:
پنجاه‌ساله‌هاي اين نسل پيغمبر را نديده بودند و شصت‌ساله‌ها هنگام مرگ وي ده ساله بودند. از آنان كه پيامبر را ديده و صحبت او را دريافته بودند، چند تني باقي بود كه در كوفه، مدينه، مكه و يا دمشق به‌سر مي‌بردند... اكثريت مردم، به‌خصوص طبقه‌ي جوان كه چرخ فعاليت اجتماع را به حركت در مي‌آورد يعني آنان كه سال عمرشان بين بيست و پنج تا سي و پنج بود، آنچه از نظام اسلامي پيش چشم داشتند، حكومتي بود كه «مغيرة بن شعبه»، «سعيد بن عاص»، «وليد»، «عمرو بن سعيد» و ديگر اشراف‌زاده‌هاي قريش اداره مي‌كردند، مردماني فاسق، ستمكار، مال‌اندوز، تجمل‌دوست و از همه بدتر نژادپرست. اين نسل تا خود و محيط خود را شناخته بود، حاكمان بي‌رحمي بر خود مي‌ديد كه هر مخالفي را مي‌كشتند و يا به زندان مي‌افكندند... آشنايي مردم اين سرزمين با طرز تفكر همسايگان و راه يافتن بحثهاي فلسفي در حلقه‌هاي مسجدها راه را براي گريز از مسئوليتهاي ديني فراخ‌تر مي‌كرد... [و بالاخره،] هر اندازه مسلمانان از عصر پيامبر دور مي‌شدند، خويها و خصلتهاي مسلماني را بيشتر فراموش مي‌كردند و سيرتهاي عصر جاهلي به‌تدريج بين آنان زنده مي‌شد: برتري‌فروشي نژادي، گذشته‌ي خود را فرا ياد رقيبان خود آوردن، روي در روي ايستادن تيره‌ها و قبيله‌ها به خاطر تعصب‌هاي نژادي و كينه‌كشي از يكديگر...(5)
يك سال پيش از آنكه معاويه بميرد، حضرت حسين بن علي (ع) در ايام حج بني‌هاشم را از مردان و زنان و مواليان آنها، پسرخواندگان و هم‌پيمانانشان و نيز آشنايان، انصار و اهل بيت خويش را گرد آوردند و آن‌گاه رسولاني اعزام داشتند كه: «يك نفر از اصحاب رسول خدا را كه معروف به زهد و صلاح و عبادت است فرو مگذاريد، مگر آنكه همه‌ي آنها را در سرزمين مِني نزد من گرد آوريد.»
در سرزمين مِني، در خيمه‌ي بزرگ و افراشته‌ي آن حضرت، دويست نفر از اصحاب رسول خدا كه هنوز حيات داشتند و پانصد نفر از تابعين گرد آمدند. پس حسين بن علي در ميان آنان به پا خاست و پس از حمد و ثناي خدا فرمود: «اين طاغي با ما و شيعيان ما آن كرد كه شما ديده‌ايد و دانسته‌ايد و شاهديد... اينك من با شما سخني دارم كه اگر بر صدق آن باور داريد مرا تصديق كنيد واگرنه، تكذيب؛ و از شما به حقي كه خدا را و رسول خدا را بر شماست و به قرابتي كه با رسول شما دارم، مي‌خواهم كه اين مقام و مجلس را و آنچه از من شنيده‌ايد، به شهرهاي خويش باز بريد و در ميان قبايل و عشاير و امانتداران و موثقين خويش بازگو كنيد و آنان را به حقي كه براي ما اهل بيت مي‌شناسيد دعوت كنيد كه من مي‌ترسم اين امر فراموش شود و حق از ميان برود و باطل غلبه يابد... والله متم نوره و لو كره الكافرون ـ اگرچه خداوند تحقق نور خويش را هر چند كافران نخواهند، به اتمام مي‌رساند.(6)»
آن‌گاه همه‌ي آياتي را كه در شأن اهل بيت نازل شده است فرا خواند و تفسير كرد و از گفتار رسول خدا نيز آنچه را كه در شأن ايشان بود سخني فرو مگذاشت مگر آنكه روايت كرد و بر اين‌همه، سخني نبود مگر آنكه صحابه‌ي رسول خدا مي‌گفتند: «اللهم نعم، آري خدايا ما اين‌همه را شنيده‌ايم و بر آن شهادت مي‌دهيم.» و تابعين نيز مي‌گفتند: «آفريدگارا، ما نيز اين سخنان را از صحابه‌اي كه مورد وثوق و مؤتمن ما بوده‌اند شنيده‌ايم.»
«سليم بن قيس هلالي كوفي» مي‌گويد: «و از جمله‌ي آن مناشدات اين بود كه پرسيد: خدا را، مگر نه اينكه علي بن ابي‌طالب برادر رسول خدا بود و آن‌گاه كه او بين اصحابش عقد اخوت مي‌بست، او را برادر خويش قرار داد و گفت: انت اخي و انا اخوك في الدنيا و الاخرت ـ تو برادر من هستي و من نيز برادر تو در دنيا و آخرت. آنان حسين بن علي (ع) را تصديق كردند و گفتند: اللهم نعم»...
«خدا را، مگر نه اينكه رسول خدا (ص) او را در روز غدير خم نصب فرمود و بر ولايت او ندا در داد و گفت كه اين سخن مرا شاهدين براي غايبين بازگو كنند؟ گفتند: اللهم نعم؛ آفريدگارا، آري.»
«و باز حسين بن علي (ع) پرسيد: خدا را، مگر نه اينكه رسول خدا مي‌گفت هر كه مي‌پندارد كه مرا دوست مي‌دارد و علي را مبغوض، بداند كه دروغ مي‌گويد؟ و از ميان جمع كسي پرسيد: يا رسول‌الله و كيف ذلك ـ چگونه اين تلازم وجود دارد؟ ـ و رسول خدا جواب گفت: زيرا كه علي از من است و من از او هستم؛ هر آن كه حب او را در دل دارد، به ‌حقيقت من را دوست مي‌دارد و آن كه مرا دوست مي‌دارد، به‌حقيقت حُب خدا در دل اوست و آن كه با علي بغض مي‌ورزد، به‌حقيقت مرا مبغوض داشته است و آن كه با من بغض ورزد، به‌حقيقت بغض خدا راست كه در دل دارد. و آنها گفتند: آري آفريدگارا، شنيده‌ايم و بر آن شهادت مي‌دهيم. و بر همين پيمان، پيماني كه با حسين بن علي بسته بودند، پراكنده شدند تا اين‌همه را در ميان قبايل و عشاير و امانتداران و موثقين خويش بازگو كنند.»(7)
يك سال بعد معاويه مرد و يزيد بر سلطنت خويش از مردم بيعت گرفت.

راوي‌:
كجا رفتند آن تابعين و صحابه‌اي كه با حسين بن علي (ع) در مني بر اداي امانت، پيمان تبليغ بستند؟ آيا اين هفتصد تن حق اين مناشدات را آن‌گونه كه با حسين (ع) عهد بسته بودند، در شهرها و در ميان قبايل خويش ادا كرده‌اند؟ اگر اينچنين بوده، پس آن احرار حق‌پرست كجا رفته‌اند؟ آيا در ميان آن فراموشيان عالم اموات جز آن هفتاد و چند تن، زنده‌اي نمانده است كه امام را پاسخ دهد؟ آيا جز آن هفتاد و چند تن در آن ديار، مردي كه مردانه بر حق پاي فشارد باقي نمانده است؟
معاويه در شب نيمه‌ي رجب سال شصتم هجري مرد و خلافت مسلمين همچون ميراثي قبيله‌اي به فرزند ارشدش يزيد بن معاويه انتقال يافت. او «وليد بن عتبة بن ابي‌سفيان» را كه از جانب معاويه حاكم مدينه بود مأمور داشت تا براي او از حسين بن علي (ع)، «عبدالله بن عمر» و »عبدالله بن زبير» بيعت بگيرد. «ابن شهر آشوب» نام «عبدالرحمن بن ابي‌بكر» را نيز بر اين نام‌ها افزوده است، حال آنكه در منابع ديگر، نامي از او به ميان نيامده.
عمر بن خطاب و زبير دو تن از مشهورترين صحابه‌ي رسول خدا بودند، اما سرپيچي فرزندان آنان از بيعت با يزيد نه از آن جهت بود كه آن دو داعيه‌دار حق و عدالت باشند؛ اگر اينچنين بود، مي‌بايست كه در وقايع بعد، آن دو را در كنار حسين بن علي (ع) بيابيم. اما عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبير هيچ‌يك نگران عدالت و انحراف خلافت از مسير حقه‌ي خويش نبودند؛ آن دو داعيه‌دار نفس خويش بودند، و امام نيز با آگاهي از اين حقيقت، حتي براي لحظه‌اي با آنان در يك جبهه‌ي واحد قرار نگرفت، حال آنكه عقل ظاهري اينچنين حكم مي‌كند كه امام حسين‌(ع) براي مبارزه با يزيد، مخالفين سياسي او را در خيمه‌ي حمايت خويش گرد آورد... و آنان كه عقل شيطاني معاويه و شيوه‌هاي سياسي او را مي‌ستودند، پر روشن است كه حسين بن علي را نيز همانند پدرش به باد سرزنش خواهند گرفت. اما چه باك، سرزنش و يا ستايش اصحاب زمانه ما را به چه كار مي‌آيد؟ اگر راه روشن سيدالشهدا به اينچنين شائبه‌هايي از شرك آلوده مي‌شد، چگونه مي‌توانست باز هم طلايه‌دار همه‌ي مبارزات حق‌طلبي در طول تاريخ باقي بماند؟
وليد بن عتبه كه از جانب فرزند خليفه‌ي دوم اضطرابي نداشت، كار را بر او چندان سخت نگرفت. تقاعد عبدالله بن عمر نمي‌توانست خطرناك باشد

            نظرات کاربران :


 
نظر شما درباره اين مطلب:







به خاطر سپردن اطلاعات؟



   

 

 

کاریکاتور: جنبش مبارزه با سطل آشغال
آغاز هجرت عظیم
بايد به خود بيايم و زير و زبر شوم
چرا در موسسه امام سیاسی‌بازی، جای امانت‌داری را گرفته است؟
سبزها و توهين به امام؟ محال است!
آزادی قدس، مستلزم جهاد و مقاومت همه مسلمانان است
بررسی جنبش نرم‌افزاری و پارادایم علمی ایران،با حضور سعید زیباکلام
سرکوب خمینیست های جوان!
جدیدترین شعر علیرضا قزوه با عنوان "خون خدا"
خیزش 24 میلیونی مردم، نیازمند یک شاخه نخبگانی قوی است
کسانی که با ولایت فقیه ضدیت دارند،مخالف وحدت حوزه و دانشگاه هستند
اجماع نظر نخبگان ،قدم اول اتحاد حوزه و دانشگاه است
خطبه منا؛ منشور عدالتخواهی/فریادهای سیدالشهدا بر سر نخبگان خائن
دانشگاه آزاد نمي‌تواند اموالش را وقف كند
روضه در تکیه پروتستان ها
محفل عزاداري سالار شهيدان و سخنراني با محوريت شرحي بر خطبه مناي امام حسين (ع)
معرفی کتابهای عاشورائی
جملات ذیل را معتبر میدانید یا خیر
نشست خواهران
افرادی که بی صلاحیتی خود را اثبات نموده اند از مقام مقدس حفاظت از اندیشه های امام(ره) عزل كنيد
رهبر معظم انقلاب:در قضيه فلسطين ايستاده‌ايم و كوتاه نخواهيم آمد
کفترباز باش، ولی کار امام را راه بنداز
«خامنه‌اي كوثر است»
«ما و ذلت؟هرگز»
جنبش مبارزه با سطل آشغال
«تا مبارزه هست»
«چشم اندازی از مدینه فاضله امام خمینی
آمريكا با بمباران سنگين مواضع شيعيان رسما وارد جنگ صعده شد
هرکس با آيت الله خامنه اي مخالفت کند، خدا از او نمي گذرد
حقوق بشر
براي امام شهيدان (ره)
ما ابراز تاسف خود را از کشته شدگان بیگناه این حوادث اعلام می داریم.
راه اندازی وبلاگ پوسترهای عاشورا
بیانات مهم مقام معظم رهبری پیرامون حوادث اخیر
با سران جریان فتنه شجاعانه برخورد قانونی نمایند
یک دقیقه... فریاد!
اصلاح اساسنامه کافی نیست ؛ جاسبی باید حذف شود
تحصن فرزندان معنوي امام روح ا...
روایتی از حضور رهبر در دانشگاه تهران در سال 77
بيانيه جنبش عدالت خواه دانشجويي در اعتراض به توهين به حضرت امام از سوي مدعيان خط امام و سكوت نخبگان انقلابي در مقابل اين جريان

    


 


   

    



 

استفاده و باز نشر  مطالب سايت با ذکر ماخذ بلامانع مي‌باشد  |  ارتباط با ما
طراحي و برنامه‌نويسي از موسسه نرم‌افزاري آرمان