عید فطر نزدیک بود. بعضی از مردم از خوشحالی و سرور عید را پیشاپیش به هم تبریک می گفتند، همه برای خرید به بازار و خیابان ها آمده بودند و بازارکاسبان نیز در این روزها داغ داغ بود.
خانه تکانی ها برای استقبال میهمان ها، فامیل و آشنایان گرم است.
یک روز قبل از عید که هوای بسیار گرمی ماهشهر را در بر گرفته بود به علت هوای گرم و شرجی تصمیم گرفتیم شب به همراه خانواده ام برای خرید به بازار برویم. این روز برای بچه هایی که به همراه خانواده خود برای خرید آمدند بهترین روز است و آنها وسایل مورد نیاز درسی خود را انتخاب و خریداری می کردند، بزرگترها نیز با خرید عیدی به استقبال عید می روند.
درکنارخیابان منظره ای نا آشنا نگاهم را معطوف خود ساخت. دخترک در کنار پدرش نشسته بود رخ نداشت اما رخی زیبا داشت. سفیدی پوست صورتش به زردی گراییده بود، صدایش صدا نبود، نجوا هم نبود، حتی قدرت آهسته صحبت کردن را هم نداشت.
کنجکاو شده بودم و دوست داشتم حقیقت نشستن آنها در این موقع از شب در کنار خیابان را بفهمم از این رو در اولین فرصتی که توانستم از خانواده ام جدا شدم و به بهانه ای به طرف آنها رفتم و سر صحبت را با آن مرد باز گشودم.
پدر دختر نیز دست کمی از دخترش نداشت و از شدت غصه و ناراحتی چشم هایش به قرمزی آمده بود و چیزی که مرا کنجکاو تر کرده بود سکوت او بود. پس از سلام و احوال پرسی علت نشستن آنها در این موقع شب درکنارخیابان را پرسیدم که دیدم بغض گلویش را گرفت و اشک در چشمانش حلقه زد و پس از چند لحظه سکوت آهی کشید که فکر کنم تا به حال کسی به پریشانی و غمناک بودن او ندیده بودم.
پس از چند دقیقه درد و دل با او فهمیدم مدتی پیش به دلیل بیماری از کار در شرکت اخراج شده و حال برای خرید کیف و کتاب برای دخترش به بازار آمده بود ولی جیبش خالی بود.
سعید دوست داشت دخترش را با خرید کیف و کتاب خوشحال به خانه ببرد، ولی نه پولی در جیب داشت و نه دست کمکی برای یاری به او رسیده بود.
او از اندوه سرش را به زمین خم کرده بود چرا که او پدر است و دوست ندارد فرزندش در این سنین صحنه ای بد از روزگار را درذهن خود به خاطر بسپارد. وقتی که از آنها خداحافظی کردم و از کنار آنها گذشتم این سوال در ذهنم نمایان شد که در همسایگی ما و در جایی که زندگی می کنیم چند نفر هستند که مانند سعید محتاج می باشند و چند نفر مانند این دخترک هستند که کیف و یا کتاب ندارند و شاید بعضی از مردم که از بی پولی در رنج و مضیقه هستند، حتی نمی توانند فرزندانشان را برای تحصیل به مدرسه نفرستند.
البته در برنامه این خانواده ها توزیع پول نفت وجود ندارد و آنها در کوچه ها و خیابان ها امرار معاش می کنند و عده زیادی از جوانان این شهر هیچ گاه در پتروشیمی های منطقه خود به استخدام در نیامده اند.
شاید استخدام نشدن عده کثیری از جوانان ماهشهری در پتروشیمی های منطقه از سیاست های ضد بومی باشد ، ولی این را خوب می دانم که مدتی پیش که برای پوشش خبری یکی از جلسات به منطقه ویژه اقتصادی رفته بودم، دیدم که در کنار درب ورودی یکی از همین پتروشیمی ها پلاکاردی با این مضمون نصب کرده بودند: «کار برای بومی وجود ندارد»
هوای گرم را دوباره احساس می کنم. راهم را می گیرم و می روم . با سه قدم، دو متر را سپری می کنم و آنها را جا می گذارم . کاری که سالهای سال است همه با کرده اند. آنها را جا گذاشته اند.
یادتان هست هست قصه ی "بابا نان داد" ؟
یادت هست قصه ی "بابا آب داد" ؟ قصه ی "آن مرد در باران آمد" ؟
قصه ی "تصمیم کبری" را که فراموش نکرده ای ؟
خب دوستِ عزیز حالا بد نیست کمی آرام بگیری و گوش کنی :
بابا دیگر نان ندارد که بدهد
بابا خودش گرسنه است
بابا خجالت می کشد که نمی تواند نان بدهد
بابا تحمل اش تمام شد
بابا فرار کرد
بابا می خواهد برود زیر ماشین
بابا مدام به ماشین های سنگین و مرگ موش و مردن های عجیب فکر می کند
بابای من تمام شد
بابا در فقر و تنهایی و بی کسی تمام شد ...
سال هاست بی آنکه حتی بسیاری از ما نامی از فرزندان سخت کوش بومی ماهشهری را بدانیم از دست رنج آنها سود می بریم و این خوان گسترده ای از زندگی ما را رنگین می کند و هدیه ای است که فرزندان ما فروتنانه برسفره خانواده های بزرگ خود ایران سربلند می گذارد.
شرکت های منطقه ویژه اقتصادی و پتروشیمی بندر امام از قشر بسیار کمی از نیروهای بومی استفاده می کند و سبب شده بسیاری از جوانان این منطقه با معضلی به نام بیکاری دست و پنجه نرم کنند.
نظرات کاربران :