•  |
•
قم شهری مذهبی است كه طنین صدای علم و معرفت آن تا دوردستها رسیده است. شهری كه به عنوان یكی از چشم و چراغهای دین مقدس اسلام معرفی می شود. تقدس این شهر باعث شده تا بسیاری از علاقه مندان اهلبیت به آن مهاچرت كرده و در كنار بارگاه حضرت معصومه (س ) به تحصیل علوم دینی بپردازند .
افرادی هم هستند كه به خاطر تقدس و روایات فراوان در مورد قم ‚ پس از مرگ در آن به خاك سپرده می شوند.
آرام كه در كوچه های نزدیك گورستان های آن قدم می زنی، صدای مراسم های تشییع و ترحیم ذهنت را پر می كند . مردم به این مسئله عادت كرده اند و مرگ را جزیی از زندگی خود می دانند . با آنها كه سخن می گویی مرگ را امری طبیعی قلمداد می نمایند . مغازه های اطراف گورستان ها پر رونق است زیرا همیشه یك نفر می میرد . اگر قمی هم نباشد ‚ از شهرهای دیگر منتقل می شود .
اینجا قبرستانها كوچه دارند و مرده ها آب و برق مصرف می كنند .تعجب می كنی وقتی متوجه می شوی كه برای یك مرحوم كه حدود ۴۰ سال از مرگ او می گذرد پول آب آمده است و پول برق آن به حدی است كه امكان خاموشی چراغ آرامگاهش وجود دارد. اما مگر چراغ زندگی آنها خاموش نشده است!؟
به كوچه قبرستان قدم می گذاریم. كوچه ای شاید با عرض كمتر از ده متر كه منتهی به دو گورستان معروف است . صدای مراسم ترحیم از گورستانها شنیده می شود . در انتهای كوچه تابوتی بر روی دستها دور می شود. بعضی به سرعت و تنه زنان می گذرند . بعد با همان سرعت معذرت خواسته دور می شود تا به ثواب حركت كردن با تابوت برسند .هركس كه چند قدم با تابوت حركت كند ثواب زیادی را نصیب خود می كند.
شلوغی كوچه ‚ صدای بوق ماشینها و موتورهاكه در ترافیك ناشی از خالی كردن وسایل مراسم ترحیم گیر افتاده اند و تابوت جدیدی كه از كنارمان می گذرد و ترس از تند خوردن مجدد ‚ ناخودآگاه ما را به كابوسی وارد می كند كه گریزی ندارد . شاید هیچگاه آنقدر به مرگ نزدیك نشده باشیم . باز در كوچه حركت می كنیم . از مسیر ماشین مدل بالا كنار می كشیم تا راننده دستش را از روی بوق بردارد . همدیگر را قانع می كنیم : « ماهم ثوابی كرده باشیم .»
سه گورستان بزرگ در یك سمت كوچه و یك یا دو گورستان كوچك در سمت دیگر این غوغا را بپا كرده است . در كوچه های فرعی منتهی به آنجا زندگی وجود دارد . زندگی مثل یك امر عادی و ساده به نظر می رسد. مردم به این چیزها عادت كرده اند .بچه ها گاهی بازی خود را رها كرده و به تابوت ها نگاه می كنند .بعد با لبخند ادای آنها را در می آورند : « بلند بگو … به حرمت شرف …» مرگ هم بازیچه دستشان شده است
با دیدن گورستانها و خواندن سن روی سنگ قبرها و شعرهای نوشته شده مشغول می شویم. كم كم هوا رو به تاریكی می رود . كوچه خلوت شده و دیگر خبری نیست. فقط چند كودك در كوچه نشسته اند. آرام و ساكت به مردم نگاه می كنند و گاهی به سركوچه چشم می دوزند: « بچه ها داره شب می شه خونه نمی رید؟!» فاطمه از همه كوچكتر و خوش زبان تر است: « چرا مامان بیاد می ریم.» خواهر بزرگتر او كه شاید اول دبیرستان باشد می تواند بچه ها را سرو سامان دهد . شكلاتی از جیبم در آورده و به فاطمه می دهم . زود با من خو می گیرد : « خونتون همین جاهاست یا فامیلاتون مردن .» می خندد. « وای خدا نكنه خونمون همینجاست .» در خانه ای باز است فاطمه دستم را می گیرد و كنار خانه می برد: « ایناها‚ برق رفته بود اومدیم بیرون.» اما چراغ خانه روشن است‚ « برق كه نرفته» به روی خودش نمی آورد: « شاید الان اومده ‚مامانم اومد! » و مرا فراموش می كند و دوان دوان به سمت زن لاغر و استخوانی می رود كه با دیدن ما بر سرعت قدم هایش افزوده است:«بفرمائید‚ برای فاتحه اومدید. زهره چرا تعارف نكردی؟!» فاطمه خنده اش می گیرد: « این آقاهه دوست منه.شكلاتم بهم داد .» زن جا می خورد بد بینانه به ما نگاه می كند: « چیكاردارید؟! » صورتش در هم می رود: « از اداره برق اومدید؟!» لحظه ای بغض می كند و به ما چشم می دوزد. بچه ها به خانه می روند: « یه خورده صبر كنید تا آقامون از مسافرت بیاد ‚ پول برق رو می ده .اگه برق رو قطع كنید من با این بچه ها چیكار كنم؟! زن حتی اجازه حرف زدن به ما نمی دهد و شروع به گریه می كند . انگار بغض فرو خورده ای را كه مدتها نگه داشته بیرون می ریزد.
- نه خانم‚ نگران نباشید‚ ما دنبال قبرستونی می گردیم كه برای مرده هاش پول آب و برق می آد زن نگاه می كند و گریه اش نیمه تمام می ماند
.
این بار چشمانش از امید برق می زند: با كدوم آرامگاه كار دارین؟
فرقی نمی كند
زن به سرعت وارد خانه می شود و با قبض برقی برمی گردد: « این برای صاحبخانه ما اومده‚ بنده خدا چهل سال پیش مرده !
-خب چه ربطی به شما داره ؟
-این بنده خدا پنجاه‚ سال پیش این خونه رو خریده‚ یكی از ملاكان شمالی بوده كه دوست داشته قم خاكش كنن. بعد از مردنش هم تو همینجا دفنش كردن بعد هم زن و بچه و خدمتكارش رو آوردن و خاك كردن
یعنی الان اینجا قبره؟
-آره‚ چهارتا.
به داخل حیاط نگاه كردم. حوض آب و یك زیرزمین و خانه‚ هیچ شباهتی به قبرستان ندارد. در حیاط هیچ قبری وجود ندارد. كاملا عادی و معمولی به نظر می رسد: « پس قبر ها كجاست؟! » زن ما را به داخل دعوت می كند. وارد حیاط می شویم هنوز چیزی ندیده ایم. داخل خانه كه یك اتاق معمولی است می شویم. پرده ها كنار می رود. دو قبر با سنگ قبرهای برجسته كه اسم آقا و خانم صاحبخانه بر آنها حك شده جلوه می كند. روی دیوارها عكسهای در گذشتگان بزرگتر از حد معمول نمایان است. روی یكی از سنگها عكس خانم حك شده است. قبرهای دیگری هم وجود دارد. دو چراغ بزرگ سر قبرها خود نمایی می كنند. فاطمه خودش را پشت چادر مادرش قایم كرده است: "از این عكس بزرگ می ترسد برو مامان جون برو تلویزیون نگاه كن." دور تا دور اتاق را پشتی و بالش های مختلف پوشانده است. كنارقبرها هم پشتی گذاشته اند. تلویزیون كوچك قدیمی آگهی بازرگانی ارائه می دهد. فاطمه با آگهی بازرگانی زمزمه می كند : « صبح تا شب تلویزیون روشنه . صداش ترس بچه ها را كم می كند .» یك میز تحریر كوچك كه انباشته از كتاب است و بچه ها كنار آن نشسته اند . لباسها روی میخ هایی كه گوشه اتاق زده شده ‚ جا گرفته اند . رختخوابها در كنار دیواری جمع شده اند. یك كمد آهنی رنگ و رورفته كه گنجینه خانه محسوب می شود ‚ شامل تعدادی چینی ارزان قیمت لب پریده و چند اسباب بازی پلاستیكی ساده می باشد .
كمدی كنار قبرها خود نمایی می كند: مال این خدا بیامرز هاست . بعضی وسایل كه سر قبر بوده رو جمع كردیم تا گم و گور نشه . اگه این خونه هم نبود‚ دیگه جایی نداشتیم. باز خدا بیامرزتشون كه بعد از مردنم باعث و بانی خیر شدند"
- شما فامیلشون هستید؟
- نه‚ از صاحب مرده اجازه گرفتیم. بندگان خدا قمی نیستند شمالی اند. آقامون رفته اونجا اجازه گرفته و اومده ‚ بعضی وقتها برای فاتحه می آن اینجا
قبل از شما هم كسی اینجا بوده؟
-آره‚ خیلی هستن. توی همین كوچه‚ بغل ما هم یه خونواده هست. بندگان خدا ۱۳ تا قبردارن. یه نفرم چند ماه پیش خاك كردن. زنه بچه ها رو فرستاده بود خونه پدرش. برای اینكه نترسن‚ گفته بود دارن چاه فاضلاب می كنن
-شما چی‚ كسی رو تازگی دفن نكردن ؟
باز هم نسنجیده حرفی زده بودی. زن آشكارا لرزه بر اندامش افتاد.
-وای خدا نكند
تعدادی لوح تقدیر بر دیوار خودنمایی می كند : « اینا چیه, مال شماست؟
زن لبخندی زد و صدایش را محكم نمود: مال بچه هاست. این رو دختر بزرگم تو والیبال گرفته اینم مدالشه. دختر بزرگم توی مدرسه تیزهوشانه‚ اونجا درس می خونه. همه بچه ها نمره هاشون بیسته. ایناها كارنامه هاشون رو ببینید...
زن دیگر رها نمی كرد و حرفهایش خاتمه نمی یافت. تمام زندگیش را جلوی چشمانمان گرفت. تنهایی بعد از مسافرت های همسرش كه برای كار به شهر دیگری می رفت و شبهای وحشتناك گورستان. غذایی كه گاهی طعم خاك مرده می گیرد و خوابهایی كه كابوس مرگ را تداعی می نمود. اگر خانه محل امن زندگی و خواب آرامش آن است برای آنها خانه تنها محل زندگی ناامن و خواب كابوس آرامش می باشد. مرگ در رگ و خون آنها جریان دارد. زندگی دیگر نمی تواند جای مرگ را برایشان پر كند. بچه ها از ترس به حمام كه در زیرزمین است نمی روند. از ترس شبها به دستشویی نمی روند و گاهی ناچار جای خوابشان را....
آنها خجالت می كشند به همكلاسیهایشان بگویند كجا زندگی می كنن ‚ عقرب های كوچك و بزرگ دائما كابوس بیداری آنها را تكمیل می كنند و حرفهایی كه خاتمه نمی یابد.
از خانه كه بیرون می زنیم شب شده و سكوت كوچه را فرا گرفته است . به سر در خانه چشم می دوزیم «آرامگاه خانوادگی ....» در مسیر حركت خود سراسر كوچه را پر از آرامگاههای خانوادگی می بینیم كه گاهی زندگی در آن جریان دارد . تو هنوز می اندیشی كه داستانی را شاهد بودی ‚ اما نه تو یك حقیقت را درك نموده ای . همه آن آدمها وجود دارند و حقیقی هستند
نظرات کاربران :