|
امید مهدی نژاد
مشتعلعشقعلی
(هنروادبیاتانقلاب)
|
|
| آن داننده اسرار نهان، آن امير شكاكان جهان، آن شاعر روزنامه نگار فيلسوف داستان نويس نقاش، آن مغضوب خيل دگرانديش دگرباش، آن بي ترمز بي باك، آن «مخل نظم افلاك»، شيخنا و مولانا يوسفعلي ميرشكاك؛ داراي خوي تهاجمي بود و دشمن دومي بود و عزلت نشين واحد تجسمي بود.
|
پنجشنبه 5 آذرماه 1388
|
|
| | آن داننده اسرار نهان، آن امير شكاكان جهان، آن شاعر روزنامه نگار فيلسوف داستان نويس نقاش، آن مغضوب خيل دگرانديش دگرباش، آن بي ترمز بي باك، آن «مخل نظم افلاك»، شيخنا و مولانا يوسفعلي ميرشكاك؛ داراي خوي تهاجمي بود و دشمن دومي بود و عزلت نشين واحد تجسمي بود. حسن گرمابه چي نقل كند كه روزي شيخ شسته و ناشسته از گرمابه نمره بيرون جهيد كه: «يافتم.» مردمان از عارف و عامي جمع آمدند كه: «چه يافتي؟» گفت: «آنچه مردمان نايافته اند.» گفتند: «مردمان چه نايافته اند؟» گفت: «آنچه من يافته ام.» زيركي پرسيد: «يا شيخ، به تفصيل برگو چه يافته اي كه مردمان آن نيافته اند.» شيخ محكم در وي نگريست و گفت: «در افق اجمال يافته ام، عمرا اگر به تفصيل درآيد.» و باز به گرمابه شد. نقل است روزي مولانا حسين آهي ـ كثرا... علم عروضه ـ به سراي شيخ اندر شد. شيخ را ديد بر زمين نشسته، در يك دست خودكار بيك و در ديگر دست كاغذ A4 و در ديگر دست قلم مو و در ديگر دست پالت و در ديگر دست تنبور و در ديگر دست سيگار و در ديگر دست استكان چاي پررنگ، به سرودن شعر سپيد مشغول. مولانا آهي گفت: «يا شيخ، اين چگونه ممكن باشد؟» شيخ گفت: «منمشتعلعشقعليمچكنم.» مولانا به تأمل دستي به ريش كشيد و پس از لختي صيحه اي بزد و مدهوش كف هال افتاد. نقل است در طريق سياست سالي چپ مي رفت و سالي راست. شبي ملازمان جمع آمدند و از ملازم اعظم، سيدنا عبدالجوادالموسويالخراساني ثم الطبري ـ ادام ا... ايام حشمته ـ علت پرسيدند. گفت: «ژاژ مخاييد، كه شيخ هماره در صراط مستقيم راه پويد.» گفتند: «اين چگونه ممكن است، و صراط مستقيم راست باشد نه ويژآويژ.» گفت: «خاموش باشيد، كه ديري است خداوند صراط مستقيم را به شيخنا هدايت فرموده است.» روزي در حياط حوزه ديدندش كه مي رفت و مي گفت: «بعضي گويند خرما و خدا و بعضي گويند خدا و خرما و من گويم خداي بي خرما و خداي بي همه چيز.» گفتند: «يا شيخ، اين بي همه چيز فحش نباشد؟» گفت: «خاك بر سرتان، نباشد.» آورده اند شبي از شارع گيشا گذر مي كرد. در پيچ كوچه اي پيچيد و دسته اي هزاري ديد، بر زمين اوفتاده. اعتنا نكرد و به راه خود رفت. پاي درختي رسيد، دسته اي تراول ديده كنار جوي يله مانده. اعتنا نكرد و به راه خود رفت و به خانه رسيد. در جوي آب، شمش طلا ديد، بيست و يك عيار. گفت: «بارخدايا، يوسف بدين ها فريفته نگردد و به دنيا از چون تو خداوندي برنگردد. اگر سيگار داري بفرست، والا خويشتن سبك مگردان.» چون به خانه شد، كارتني «بهمن صغير» از آسمان در حياط فرو افتاده بود. گويند ناسزاها ياد داشت از پارسي معاصر و پارسي قديم و عربي و آلماني و پهلوي و سانسكريت و مغولي و تركي و لري، كه هركدام در موضع خود به كار مي بست و حريفان به خاكستر مي نشاند. آورده اند روزي در باغي به خواجه حسين دباغ المتألهين ـ تجاوزا... عن مزخرفاته ـ رسيد. خواجه چون شيخ بديد، به سه سوت راه گريختن گرفت. شيخ او را گفت: «فرار مي كني؟ كنش پذيرْ بوالحكم كيشْ يهوديا كه تو باشي.» خواجه دباغ في الفور برجا بخشكيد و گفته اند سه شبان روز در باغ ببود تا چاكران دررسيدند و با سشوار آبش نمودند. نقل است روزي شيخنا ميرشكاك و مولانا معلم ـ حفظه ا... من شرالمطربين و المغنيين ـ در حياط حوزه به هم رسيدند. چندي بيهيچ گفتوگو به هم نگريستند و به اتاق شعر سابق اندر شدند. هفت روز و هفت شب بماندند و الا چاي پررنگ لاهيجان هيچ نخوردند. به هفتم روز، هردوان بيرون شدند، ژوليده موي و ناشسته روي. در حال، خبرنگار «ادب پارسي» از فراز درخت توت به زير آمد و مولانا را پرسيد: «شيخ يوسف را چگونه ديدي؟» گفت: «آنچه ما مي سراييم، او مي گويد.» خبرنگار «لوح» شيخ را پرسيد: «مولانا معلم را چگونه ديدي؟» گفت: «دير نباشد كه اين فحل، مثنوي را به قصيده آميزد و ترانه را در غزل كند و نيمايي را به مستزاد فرو برد و شعر پارسي را به عرش برين رساند و از آنجا به اخشابي سپارد تا در آن تغوط كند.» خبرنگار، اين بشنيد و خرقه بر تن بدريد و دمر بيفتاد. آورده اند روزي نايب خاص سلطان اعظم، ميرعطاا... مهاجراني ـ دامت تزويجاته و ترتيباته ـ به نزديك شيخ كس فرستاد كه: «شاعر، بيا تا زيارتت كنيم» شيخ گفت: «بيشين بينيم بااااااآ...» اين سخن در نايب اثر كرد و خود به قيد سه فوريت نزد شيخ آمد و گفت: «شيخ، به حرمت ايام پيشين مرا پندي ده.» گفت: «تو را پند به كار نيايد. اگر خواهي دشنام دهم.» گفت: «نخواهم. مرا وصيتي كن.» گفت: «از پنجمي و ششمي بگذر.» نايب، بدره اي زر پيش شيخ نهاد. شيخ انگشت شست فرا چشم نايب برد و گفت: [...]. چون شيخ اين بگفت، نايب را كرك و پشم بريخت و از آن روز بود كه بدين روز افتاد. نقل است كه گفت: «هرچيز كبيرش نيكوست، الا بهمن كه صغيرش.» و گفت «كنش پذير مباش تا رستخيزباور شوي.» و گفت «پيادگان زمين بر زمان سوارانند.» و گفت « فلاني خر است.» و گفت «شعرْ سه باشد: اول شعر مولانا معلم و دوم شعر مولانا معلم و سوم شعر مولانا معلم.» و گفت: «ياعلي». گويند چون اجل شيخ در رسيد، بويحيي به سرايش اندر شد و شيخ را ديد سر در جيب تفكر فرو برده، بيرون نمي آورد. لختي درنگ كرد و گفت: «يا شيخ! برخيز كه گاه رفتن آمد.» شيخ سر بركرد و گفت: «رُماني ناتمام دارم. مهلتي ده تا تمام كنم، آن گاه هركجا گويي بيايم.» بويحيي رخصت بداد و برفت. اكنون چهل سال رفته و رمان شيخ تمام نگشته و نخواهد گشت عمرا
امید مهدی نژاد به نقل: هفته نامه پنجره
|
| |
|
|
|
نظرات کاربران :