اعظم کریمیان زاده:
دانش آموزی دارم به اسم الهه. سال گذشته یکی دو جلسه شاگرد من بود. بعد او را به کلاس کناری بردند. خلاصه از همان روز اول از حرفهایش استنباط کردم که بچه متفاوتی است. دورا دور احوالش را از بچه ها می پرسیدم و گه گاه به معلم ریاضیشان می گفتم که به نظرم الهه استعداد سرشاری دارد. متفاوت فکر می کند و عمیق به مسائل می اندیشد و لی معلمش می گفت نمره هایش چندان خوب نیست. گه گاه عادت دارم سر کلاس سوالهایی چالش بر انگیز به بچه ها بدهم مثل این که اعداد گویا بیشترند یا گنگ؟ با اینکه شاگرد کلاسم نبود می آمد و ساعتها در مورد مفاهیمی که تصور می کرد با من حرف می زد. از لابلای حرفهایش حس می کردم مفهوم تناطر یک به یک و شمارا و ناشمارا را درک می کند بی آنکه چیزی از آنها بداند. آرزو داشتم شاگردم شود...
الهه اهل نگار است. بچه یک روستای خوش آب و هواست که در خوابگاه این مدرسه زندگی را سر می کند. و انگار در سکوت سرشار روستا بیش از دیگران به جهان پیرامونش اندیشیده است. امسال وقتی فهمیدم آمده رشته ریاضی سعی کردم معلم کلاسشان شوم. به نظرم استعدادی عجیب را کشف کرده بودم. با اینکه با بچه های مدارس تیزهوشان زیاد مرتبط هستم اما این بچه برایم عجیب بود. تا کنون اولین کسی بود که میدیدم بالذات منطق ریاضی را خوب می فهمد. و انگار منطق جزئی از درونش بود.به نظرم اگر در این سالهای دبستان و راهنماییش تحت آموزش درستی قرار گرفته بود الان اعجوبه ای عجیب و غریب بود. امسال در کلاس درس با سوالهایی که می کند به خوبی تمام حدسهایم در مورد این استعداد جدیدالکشف اثبات شده است. یک بار داشتم در مورد حد دنباله حرف می زدم و گفتم این دنباله دارد به این عدد نزدیک می شود. همه بجه ها مفهوم نزدیکی را با همان شهودی که من می گفتم پذیرفتند اما الهه تنها کسی بود که حرفهای غیر دقیق من را نمی پذیرفت و می گفت این حرفهایتان دقیق نیست و باید تعریف دقیقی از نزدیک شدن ارائه دهید. خلاصه این قدر بحث کرد تا خودش به تعریف دقیق حد دنباله رسید. هر جلسه کلاس ما با حرفهای فلسفی الهه می گذرد. گاهی وقتی مطلبی را درس می دهم شعری از حافظ را برایم می خواند و می گوید این مطلب من را یاد این شعر انداخت. ادبیات بسیار قوی دارد. به فیزیک یا به عبارت بهتر به اختر فیزیک علاقه عجیبی دارد. این روزها دارد کتابهای هاوکینگ را می خواند. دارد تلاش می کند که نسبیت را بفهمد. یک بار سر کلاس به سخنرانی ریچارد فاینمن برنده جایزه نوبل اشاره کردم. تنها کسی بود که فاینمن را می شناخت و سخنرانی او را به هنگام جایزه نوبل خوانده بود. پرسیدم از کجا او را می شناسی گفت که یک مجله فیزیکی را در کتابخانه دیده و از آنجا با او آشنا شده. این در حالی است که تمام همکلاسیهای او چیزی جز کتابهای گاج و گلواژه ... چیز دیگری را نمی شناسند. این در حالی است که هیچ معلمی او را مستعد نمی شمارد چون علایق ای به حفظ کردن ندارد و نمره های چندان جالبی نمی گیرد. به مدیرمان گفتم که شاگردی عجیب در مدرسه اش نفس می کشد سریع اسم بچه ای را آورد که شاگرد اول کلاس بود. با تاسف گفتم اگر عمیق تر نگاه کنید استعداد های عجیب تری هم به چشمتان خواهد آمد. کلی سر این بچه با مدیر حرف زدم و گفتم به خاطر این بچه هم شده باید کتابهای درست و حسابی علمی را برای کتابخانه تهیه کند. تا شاید الهه های دیگر حریصانه دنبال نشریات فیزیک و ریاضی و نجوم در میان سیل کتابهای بی ارزش کتابخانه ها نگردند.( درکتابخانه مدرسه ما کتابهای تست این انتشاراتی های کلاه بردار و استعداد کش در انواع رنگها و چاپهای متعدد بی کم و کاست وجود دارد.)
اینها همه را گفتم که بدانید استعداد های کشف نشده جامعه در چه فضایی تنفس می کنند و کجا ها درس می خوانند. نگرانم که چه بر سرشان می آید و با علائق و تواناییشان چه می شود. آزمونهای مدارس تیزهوشان طبق چه معیاری است که عمده ورودیهایش بالا شهریها و از خانواده های تحصیل کرده اند و بهترین معلمها را از آن خود کرده اند و دست آخر می گذارند و می روند؟!! الهه هاجایگاهشان کجاست و استعدادشان چه می شود؟ چند درصدشان کشف می شوند و کرسیهای علمی را به دست می گیرند؟ گاهی دلم می خواهد زار زار گریه کنم...
نظرات کاربران :