استاد مردمشناسی و عضو هیئت علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، همچنان كه تحولات اجتماعي اخير ار محصول غلبه عقلانيت ميداند، ميگويد:
«برخی در انتخابات اخیر خواستند به فضای اشرافیگری دامن بزنند و شاخصههای اشرافیگری را پیروی کردند. توجه به اینکه فلانی فرزند چه کسی است، داماد کدام قوم است و امثال اینها که نشانه اشرافیت است. اوج روشنفکری آنها شده بود اوج ضد عقلانیت. برعکس، طرف مقابل از عدالت برای همه و توزیع امکانات برای همه شهرها و روستاها حرف زد. اینکه هر کس باید در جای خودش باشد؛ نظر به اینکه چقدر تخصص دارد و این عدالت بهمعنای عقلانیت است. احمدینژاد با این عدالت به سمت عقلانیت پیش میرود حالا اینکه چقدر خودش متوجه این موضوع است، نمیدانم. اما دولت دهم باید توجه کند که در این زمینه باید تئوریک این عقلانیت را بسازد و اگر این کار را نکند، سنگ گردی میشود که دارد سُر میخورد که نمیتوان به آن جهت داد. بهنظر من احمدینژاد در این انتخابات متوجه این موضوع شد و به نظر میآید میخواهد دولت تئوریک را تقویت کند و اگر نکند به ضرر خودش خواهد بود و جامعه بازتولید تئوریک نخواهد شد.»
اشاره اين استاد دانشگاه به اظهارات زهرا رهنورد همسر ميرحسين موسوي است که يک روز پس از انتخابات، در گفتوگويي با بيبيسي فارسي ادعا کرد مردم آذري زبان فرزند خود و مردم لر، داماد خود يعني ميرحسين موسوي را تنها نميگذارند و به کسي ديگر رأي بدهند و اين، همهي استدلال رهنورد براي تقلب در انتخابات بود؛ فردي که موسوي در مناظره انتخاباتي خود از وي بهعنوان روشنفکرترين زن ايراني ياد کرده بود.
مشروح این گفتوگو که در شماره هفدهم هفتهنامه پنجره منتشر شده، در ادامه آمده است:
در تحولات اخير چه اتفاقي براي ساختارهاي اجتماعي ايران رخ داد؟ آيا اين اتفاقات مثل هميشه فقط برگرفته از جريانات داغ سياسي و انتخاباتي است يا در بين طبقات مختلف جامعه شاهد تحول ماهوي و کارکردي خواهيم بود؟ طبقه مرفه و طبقه پايين چه نقشي را ايفا کردند و از اين به بعد قرار است چهکار کنند؟
در انتخابات اخير براي اولين بار وقايع سياسي تبديل به وقايع اجتماعي شدند يعني مسايل از سياست گذشت و به ساختار رسيد که سنتزي بود از انديشههايي که در جامعه وجود داشت و بهصورت تجسمي جلوي هم ظاهر شد. به همين دليل هر دو طرف باورشان نميشد که چه اقشاري پشت سر آنها ايستادند. بهعبارت ديگر، فهم ساختاري اجتماعي اين جريان بر فهم سياسي پيشيگرفت؛ خصوصا در بررسيهاي مردمشناختي و نه جامعهشناختي. اين که برخي جريان اخير را جنبش دانشجويي يا اجتماعي ميدانند کاملا غلط است؛ چون خيلي عميقتر از يک جنبش دانشجويي يا اجتماعي است. در جريان اخير، جامعه ما ماهيتپذير شد و معاني جديدي در طبقات مختلف اجتماعي ظهور پيدا کرد. الان طبقه مرفه جامعه خودش را بهشدت در خطر ميبيند. قشر دلال و زد و بند کن و شمالشهري تهران که توانسته است يک شبه با فسادهاي اقتصادي به ثروتهاي کلان برسد، با غلبه عقلانيت دارد احساس خطر ميکند.
شما تحولات اجتماعي اخير را محصول غلبه عقلانيت ميدانيد؟
بله، به نظر من آقاي احمدينژاد چه خودش بخواهد چه نخواهد، اولين قدمهاي عقلانيت را برداشته است. مانند همين طرح تحول اقتصادي که يارانهها را حذف ميکند.
نتيجه اينکه برخي طبقات اجتماعي متوجه شدند که يک عده خوردند و امکانات عادلانه توزيع نشده. اولين بار بود که شهرستانهاي ايران، تهران را مرکز خود ندانستند. اولين بار بود که قوميتهاي مختلف ايران خود را بهطور مستقيم دخيل دانستند. من خودم شاهد بودم که حتي قوميتهاي چپ کرد ميگفتند که دولت ديگر به ما نگاه ابزاري ندارد. کردها امروز از اين دولت نسبت به دولت آقاي خاتمي راضيتر هستند. چون به آنها نگاه ابزاري نشده و به صورت جدي مؤثر واقع شدند.
برخي در انتخابات اخير خواستند به فضاي اشرافيگري دامن بزنند و شاخصههاي اشرافيگري را پيروي کردند. توجه به اينکه فلاني فرزند چه کسي است، داماد کدام قوم است و امثال اينها که نشانه اشرافيت است. اوج روشنفکري آنها شده بود اوج ضد عقلانيت. برعکس، طرف مقابل از عدالت براي همه و توزيع امکانات براي همه شهرها و روستاها حرف زد. اينکه هر کس بايد در جاي خودش باشد؛ نظر به اينکه چقدر تخصص دارد و اين عدالت بهمعناي عقلانيت است. احمدينژاد با اين عدالت به سمت عقلانيت پيش ميرود حالا اينکه چقدر خودش متوجه اين موضوع است، نميدانم. اما دولت دهم بايد توجه کند که در اين زمينه بايد تئوريک اين عقلانيت را بسازد و اگر اين کار را نکند، سنگ گردي ميشود که دارد سُر ميخورد که نميتوان به آن جهت داد. بهنظر من احمدينژاد در اين انتخابات متوجه اين موضوع شد و به نظر ميآيد ميخواهد دولت تئوريک را تقويت کند و اگر نکند به ضرر خودش خواهد بود و جامعه بازتوليد تئوريک نخواهد شد.
چيزي که الان اتفاق افتاده اين است که جامعه به رهيافتهاي فرهنگي و اجتماعي برگشته و خودآگاهي طبقاتي رخ داده و زمانيکه طبقهاي از جامعه به خود آگاهي برسد، تحرک اجتماعي شروع ميشود. در وقايع اخير تحرک اجتماعي بيشتر در طبقه پايين جامعه بود؛ مثل شهرري که اين تحرک در آن ايجاد شد و اگر نبود فرمايشات رهبري اين تحرک بالانشينهاي تهران را نابود ميکرد.
آنچه که در کشور پاکستان هم دارد اتفاق ميافتد همين قصه است. مسلمان پاکستاني از کشورهاي اسلامي طلبکار است و احساس ميکند کشوري مانند عربستان دارد از او سوءاستفاده ميکند. من در پاکستان بودم و ديدم که در اين کشور دارد خودآگاهي ملي شکل ميگيرد.
در نتيجه بايد به اين تحول اجتماعي نگاه جدي داشته باشيم. اگر ما نتوانيم اين تحولات را به دانشگاه ببريم و تبديل به چارچوب تئوريک نکنيم، اوضاع خراب ميشود و نتيجه درست حاصل نميشود.
آقاي دکتر! جامعه ايران به صورت سنتي و سالهاي بسيار متمادي داراي ساختارهاي اشرافيگري و خانمحوري با شکلهاي مختلف بوده. تحولي که شما از آن ميگوييد به نظر ميرسد در شکل و ظاهر جامعه اتفاق افتاده، اما آيا اين تحول در ساختار هم رخ داده؟ آيا تحولي که از آن صحبت ميکنيد، توانسته ساختارهاي سنتي جامعه ايران را بشکند؟
اين ساختارها در جريانات اخير شکسته شد.
اما مردم ما به اين نوع ساختار عادت کردند و روشهاي اين ساختار را بلدند. مبناهاي اقتصادي ـ اجتماعي ما هم بر اساس تحولي که ميگوييد، نيست.
ببينيد! اشرافيت از بعد اجتماعي بر عرفان و احساس بنا شده. راما... هم در شمال شهر تهران راه افتاد، نه در بين مردم جنوب شهر. هميشه طبقه اشراف فکر ميکند با ايجاد شکلي از عرفانيگري ميتواند ويژگي خاصي در جامعه پيدا کند. حتي موردي را سراغ دارم که برخي از اين بالانشينهاي تهران پول ميدادند و يک نفر را از هندوستان ميآوردند تا پرستشش کنند و او براي آنها حرفهاي عرفاني بزند. آنها هم گاهي ميرفتند هندوستان تا اين شخص را ببينند. اين خداي هندي در ايران حدود صدوپنجاه نفر هم مريد داشت.
اين نشان ميدهد طبقه اشراف دارد خودش را با اين عرفان ميقبولاند، اما قشر پايين از عقلانيت خودش استفاده ميکند و تحولي که ميگويم، غلبه همين عقلانيت است که دارد عقل و فلسفه را به ميدان ميآورد. احمدينژاد با کارهايي که کرده، دارد همين مسير را ميرود. طعنههايي که احمدينژاد به قم و بهگروهاي قدرتمند با پشتوانه بازار زد، صرفنظر از درست بودن يا غلط بودن و ارزشگذاري آن، در همين مسير است. اين عقلانيتي که بهصورت خام و نه تئوريک دارد ايجاد ميشود همين است. مطالباتي هم که در شهرستانها و روستاها رخ داده و باز هم نميگردد، پيرو همين عدالت و عقلانيت است که همه اقشار دنبال حق خود هستند. امروز قومهاي مختلف ايران اعم از کرد و بلوچ حق خود را ميخواهد اما نه مانند دوره دوم خرداد بلکه ميگويد من هم مثل بقيه ايرانيها حق خودم را ميخواهم و بهجاي حقوق انحصاري قومي خويش حق ملي خود را مطالبه ميکند.
در جريان اخير برخي بهدنبال ادبيات اشرافي، آخوند اشرافي، عرفان اشرافي، توسعه اشرافي و... بودند که دوره شاه هم بود. برخي اوايل انقلاب هم به همين دليل با امام درگير شدند. چرا آقاي شريعتمداري با امام درگير شد؟
چون اشرافيتي را ترسيم ميکرد که نتيجهاش بازتوليد شاه بود. چيزي هم که در دوره دوم خرداد اتفاق افتاد همين بود که برخي که در نظام بودند و از همين طريق بالاشهري شده بودند، آمدند توليد فرهنگ اشرافي و شمال شهري را کردند. در همين انتخابات هم برخي بازتوليد تئوريک همان را انجام دادند. شمال شهريها اللهاکبر ميگفتند و هنرمندان پيرو اشرافيگري از آنها حمايت کردند اما هنرمنداني که ميخواستند که براي توده مردم کار کنند در نقطه مقابل ايستادند.
حالا اگر اين جريان مردمي با دانشگاهها پيوند بخورد و به صورت تئوريک بازتوليد بشود، عقل و فلسفه و علم و پيشرفت در دامن اين جريان متولد ميشود و رشد پيدا ميکند.
تحولي که از آن صحبت کرديد صرف نظر از نتيجهگيري شما، طبيعتا انتقال قدرتهاي اجتماعي و اقتصادي از طبقهاي به طبقهاي ديگر را به دنبال خواهد داشت و شکل جديدي را بهجامعه خواهد داد. در ظاهر اينطور به نظر ميرسد و من اينطور فکر ميکنم که جامعه بعد از پايان اين تحولات، شباهت زيادي به جامعه مارکسيستي خواهد داشت.
آيا مسيري که شما ميگوييد به همان مقصد جامعه مارکسيستي ختم ميشود؟
مارکسيستها تلاش کردند روي طبقات پايين جامعه کار کنند و شکست خوردند چون کارگر ما عقيده ديني و اسلامي دارد. تحريکاتي هم صورت دادند، اما به سرعت شکست خورد.
وقتي در جامعهاي فراساختار وجود داشته باشد، تحولات طبقاتي نه به انقلاب و آشوب بلکه به رشد تبديل ميشود. يعني جنوب شهر و طبقه پايين خودش را بازتوليد و توليد ميکند. طبقه مرفه هم بهخاطر اينکه عقب نيفتد اينبار با تلاش و زحمت توليد ميکند که نتيجه اين توليد پي در پي، پيشرفت کل جامعه را باعث ميشود. عيب جامعه ما اين بود که تهران را بهشدت بزرگ کردند و از آنجا کل ايران را خواستند اداره کنند. شيراز ميبايست از تهران تقليد کند، کازرون از شيراز و روستاهاي اطراف کازرون از اين شهر کوچک تقليد ميکردند، اما حالا برعکس شده، در تهران آش شيرازي را ميخرند. ديگر فرهنگ غذايي اينطور نيست که شمال شهري تهران پيتزا را از ايتاليا بياورد و بعد به شهرستانها بدهد و روستايي هم بيايد در شهرستان پيتزا بخورد. امروز حتي بازيهاي فوتبال شهرستانيها بهمراتب بهتر و زيباتر از تيمهاي تهراني است که دارند نان اسمشان را ميخورند.
کم شدن قدرت طبقه اشرافي و در مقابل افزايش قدرت طبقه پايين جامعه فقط در جامعه ما اتفاق افتاده و برگرفته از تحولات داخلي است يا به دنبال تحولاتي است که در دنيا اتفاق افتاده؟
در دنيا هم برخي تحولات رخ داده، اما مسئلهاي که مهم است اينکه تهران ديگر مرکزيت ندارد که تحولات جهاني از طريق آن به شهرهاي ديگر ايران برسد. هر منطقهاي از ايران بسته به نوع تحولات و نوع ارتباطات و نيازها از تحولات جهاني تأثير ميگيرد و به همان نسبت تأثير ميگذارد.
احمدينژاد هم همين کار را کرد. هيئت دولت خود را در سرتاسر ايران تشکيل داد. وزير هم فقط تهراننشين نبود و اين زمينه بازتوليد همه شهرهاي ايران شد. تأثير آن حتي در جهان هم ديده ميشود. اردوغان بازتوليد ايران است. مواضع خودش را در برابر آمريکا و اسراييل روشن کرد و حالا با هيئتي دويست نفره وارد ايران ميشود که معلوم است ميخواهند کار کنند. تحولات اخير عربستان هم همينطور است. ميبينند که ايران بهتنهايي به پيشرفتهاي زيادي دست يافته از انرژي هستهاي گرفته تا رويان و درمان و... همينها باعث تحول در درون خودشان و در نتيجه انقلاب ميشود.
آينده اين حرکت در ايران و جهان چقدر روشن است، چه موانعي دارد، آيا اصلا ماندگار خواهد بود؟
ساختارهاي جهان بهويژه خاورميانه بهصورت انحلالي به هم خواهد ريخت. کم کم ساختارهاي عقلاني در کشورها و جوامع توليد خواهد شد. فرض بر اينکه جنگ به وجود نيايد و موانع بزرگ جهاني شکل نگيرد. به نظر من در اين شرايط اسراييل خود به خود حذف خواهد شد چون ديگر ارزش مالي نخواهد داشت که بخواهد بماند. قرار بود خاورميانه نفتي کنترل بشود. حالا اگر منابع انرژي غرب به صورت عقلاني تأمين شود و نفت بيست دلاري در غرب يکصدوبيست دلار عرضه نشود و فاصله طبقاتي غرب و شرق کم شود، آن وقت دنيا هم به اسراييل احتياجي نخواهد داشت و هم ساختارهاي پادشاهي و اشرافي خاورميانه شکسته خواهد شد. قدرت اتحاديه اروپا هم بهشدت کاهش پيدا خواهد کرد. در اين ميان، فرانسه و انگليس که ساختارهاي اشرافي دارند شکست خواهند خورد که البته الان هم کنار گذاشته شدهاند. من هم حدود سه ماه قبل گفته بودم که اين دو کشور بهزودي کنار گذاشته خواهند شد. در اين ميان، آلمان بالا ميآيد و اروپا را همراه با روسيه بازتوليد خواهد کرد.
اين تحولي است عقلاني که در جهان در حال وقوع است و ما هم در آن هستيم و احمدينژاد چه بداند و چه نداند، دارد اين نقش را در ايران ايفا ميکند. تا حالا برنامهريزيهايي که وجود داشته و به شکل ساختار در جامعه ايران درآمده به نوعي تابع سيستم اشرافيگري بوده و ساختار موجود بر اساس همين برنامه پيش ميرفته. آيا تحولاتي که ميخواهد ساختارهاي اجتماعي را به هم بريزد، داراي برنامه شده و هست يا صرفا بر اساس تحول پيش ميرود؟
ببينيد، در اين چند سال اخير دانشجوياني که براي ادامه تحصيل از شهرستانها به تهران ميآيند از دانشگاههاي تهران شاکي هستند و ميگويند که شما داريد نان اسمتان را ميخوريد. اين نشان ميدهد که شهرستانيها دارند تئوريکسازي ميکنند. امروز کردستان دارد باسواد ميشود و از تضادگرايي دارند به نظمپذير بودن و کارکردگرا بودن تبديل ميشوند و اين تغيير ساختاري دارد در همه جاي ايران اتفاق ميافتد.در آخر هم بگويم که کشوري موفق است که مسايل سياسياش را به مسايل اجتماعي تبديل کند و به آن بُعد بدهد و کشوري عقبمانده است که مسايل اجتماعياش را به مسايل سياسي تبديل کند.
جريان اخير در کشور ما باعث پيشرفتمان خواهد شد؛ چراکه مسايل سياسي دارد به مسايل اجتماعي تبديل ميشود و اگر ما موفق بشويم اين را بازتوليد تئوريک کنيم، قطعا پيشرفت خواهيم کرد.
نظرات کاربران :