در يكي از شبهاي پاياني ماه رمضان گذشته به دعوت يكي از بچههاي دوران دبيرستان، تعدادي از دوستان و همشاگرديهاي قديمي براي افطار جمعشده بوديم. بعد از سالها ديدن چهرههاي دوستان قديمي كه امروز زير بار مشكلات زندگي آبديده شده، موهايشان كه ريخته و بعضا به جو گندمي گرويده و بچههاي مدرسهاي شان كه خاطرات بچگي پدرانشان را زنده ميكردند، خيلي جالب بود.
يكي از مهمانان اين افطاري علي، تاجر سرشناس يكي از صنوف پر رونق كشور بود. به دليلي كه بزودي خواهيد فهميد، از معرفي نام كامل وي معذورم . شنيده بود كه اين اواخر و به يمن دوران طلايي واردات گرايي دولت نهم وضع كاسبي علي بسيار خوب شده است اما با ديدن ماشين لوكساش و شنيدن حرفهايش، فهميدم وضع مالي و كاسبي علي بيشتر از آنچه فكر ميكردم خوب شده است. در حين افطار از حرفهاي علي فهميدم كه نمايندگي واردات و توزيع يكي از برندهاي مطرح در صنفاش را گرفته در چين و مالزي و سنگاپور دفتر تجاري دارد و اخيرا در تدارك گرفتن نمايندگي انحصاري اين برند مشهور در برخي كشورهاي آسياي ميانه است...
در خلالي گپهاي بعد از افطار، لحظاتي علي مرا تنها يافت و پيشنهاد داد وارد كار تجارت شوم. حتي گفت اگر زعفران عمده و ارزان پيدا كنم، مشتري خوبي برايش در سنگاپور دارد!
علي خودش را بمن مديون ميداند. هم بخاطر اينكه 20 سال پيش براي ديپلم گرفتن خيلي كمكش كرده بودم و هم بخاطر اينكه در سالهاي اخير چندين بار تلفني درباره تحليل بازار ارز و پيش بيني نرخ دلار مشورت خواسته بود. به همين دليل هميشه در جمع دوستان ميگفت: اين امير هميشه پيشبينيهايش درباره دلار درست از آب درمياد مثل اينكه علم غيب داره! البته نميدانم واقعا ميگفت يا دستم ميانداخت... بگذريم
از پيشنهاد تجاري علي تشكر كردم و پرسيدم : تو چقدر در سال ماليات ميدهي؟
لبخندي شيطنت آميز زد و محكم گفت: هيچي.
با خنده اي ناباورانه گفتم: دروغ ميگي!
گفت : نه به جان امير، تو اين 17 سالي كه كار ميكنم تا حالا يك قرون هم ماليات ندادهام!
از شدت تعجب و ناراحتي، با صداي بلند پرسيدم: تو نماينده يكي از مشهورترين برندهاي دنيايي، سالي كلي ال سي باز ميكني، اين همه جنس از گمرك رد ميكني، اين همه جنس به دولت ميفروشي، براي برندت اين همه تبليغات ميكني، ... چطور هيچي ماليات نميدي؟!
علي در پاسخ به لحن اعتراض آميز سوالم، پاسخي تند و قاطع داد. پاسخي كه بعد از گذشت چندين روز، هنوز ذهنم را به خود مشغول كرده و به نظرم همه فارغ التحصيلان و كارشناسان و پژوهشگران و اساتيد اقتصاد در ايران بايد حداقل لختي به آن فكر كنند.
علي با لحني جدي گفت: همين شما كارشناساي پر مدعا هستيد كه توي اون اتاقهاي دربستهتان در مجلس و دولت نشستين و الكي براي خودتون قانون تصويب ميكنين در حالي كه هيچ خبر نداريد در كف بازار چي ميگذره...
آن شب تا نزديكيهاي سحر با دوستان قديمي گپ ميزديم و علي برايم تعريف ميكرد كه در مراجعه به ادارات دولتي چطور ميتوان موانع قانوني را پشت سر گذاشت، از مزاحمتهاي دولتي پيشگيري كرد و درهردستگاه دولتي از چه راهي بايد وارد شد تا به هدف رسيد... بعد توضيح ميداد باجها و حقحسابهايي را كه ميدهد، چگونه براي وجدان خودش توجيه و شرعي ميكند.
* * *
من و علي حدود 20 سال پيش از دبيرستان فارغالتحصيل شديم. من بلافاصله وارد دانشكده اقتصاد شدم و علي پس از يكسال معطلي براي ديپلم، به سربازي رفت و 17 سال پيش به عنوان شاگرد ساده وارد يك مغازه محقر در بازار تهران شد.
حداقل 24 سال است علي را ميشناسم. جواني فوقالعاده باهوش، داراي پشتكار و شم تجاري بسياربالا و در عين حال اهل مسجد و هيات و حتي جبهه بود. هرگز برايم قابل تصور نيست كه اين دوست قديمي، لقمه حرام از گلويش پايين برود.
نميخواهم كارهاي غيرقانوني علي را تطهير كنم اما به نظرم بيشتر از اينكه علي و عليها شايسته سرزنش باشند، ما كارشناسان و تصميم سازان و سياستگذاران اقتصادي شايسته سرزنش هستيم چرا كه بدون اطلاع دقيق از آنچه كف بازار ايران ميگذرد، با استفاده از الگوهاي وارداتي از اقتصاد آمريكا، براي اقتصاد ايران سياست و قانون تجويز ميكنيم. قوانيني كه كارآفريناني مثل علي براي راه افتادن كارشان، ناچارند و به راحتي ميتوانند آنها را دور بزنند.
نظرات کاربران :