
از روی تخت بلند شد و گرمکن سبز ورزشی را که صبح دیروز از یک پیرمرد در مغازه روبروی هتل خریده بود، پوشید. به سمت آیینه بزرگِ پشتِ سرش گردن کشید و خواست برای آخرین بار تمام قیافه اش را برانداز کند طوری که انگار می خواهد برای خودش کت و شلواری اندازه بگیرد. به اطراف و اکناف نگاهی انداخت و خوب که از جمع کردن وسایلش مطمئن شد، به سمت دربِ اتاق به راه افتاد.
نظرات کاربران :