|
بدميده گلي به بر چمني، به كناره ی بوته ی ياسمني زپس عبهر و لاله و نار و رزان، به ترنج و شقايق و نسترني زكران به كران در و دشت و دمن، ز طرف به طرف گل و سرو و سمن همه سو، همه جا، همه آب روان، تو بگو كه ختا، تو بگو ختني به كنار گل آمده بلبل و گل، غم او بخورد كه: "كه چه خسته شدي كه نديده امت كه شكسته شوي به پريدن و رفتن و آمدني" به جواب گل آمده بلبل و گويدش او كه: "مگو كه مگو سخني نظري كن از آن طرف و بنگر چه زنم سخني، چه زنم سخني به دو زانوي بي رمقش بفتاده يكي پدري شيخي كهني به دو دست تكيده گرفته يكي بدريده به خون شده پيرهني رخ خوروش خود بنهاده بر آن، غم سينه نوان، نم ديده روان گهش آه و فغان، گهش اشك دوان، ز دو ديده چكان گهر يمني كه دو صد بودش پسر و همگي، همه يوسف و جمله به گمشدگي همه پيرهنان بدريده به خون، همه به شغبي، همه با فتني بستاده جواني از آن طرفش، كه ز يوسفش آورد او خبري چه ز يوسف مصر و چه قدس و چه قم ، چه ز يوسف مكّه اي و مدني ولي از همه جا نبود خبري به جز آ نكه دو پارة پيرهني بِشنو، بشنو چه سرايدش او كه ز من برده همه شكرشكني" بستاده جوان عرقش به جبين، نگهي به پدر، نگهي به زمين نگه دگرش پر از آتشِ كين، پي دشمن پست و عدوي دني كه تو دشمن دون، تو عدوي حرون، بزنم به فنون بكشم به جنون وگرت كه دو صد دژ و باره و سد بودت به ستبري ذوالقرني به ستبري ابروي يار من ار نگري حذر از پس كنگره اش كه چو من كُشدت به دو برق دو ديده چنان كه دو تيغه بوالحسني بنگر به جماعت مانده به پا، به سه تن: من و روح خدا و خدا فَكَفَيت بِه علَماً و كَفي، نبود كه نماز مرا شكني خم و مي، ني و عاشق و نور خدا، ره ميكده اي به از بنما زكنار تو از چه روم به كجا، كه نموده به پا چو تو انجمني؟ به دمي بنشسته غمت به دلم، مگرم كه سرشته شدي به گلَم مگرم كه تو روح خدا شد ه اي كه دميده خدا به دمي به تني زدمي كه دميده دمي به دلم، به خطا سرِ دار جفا شد ه ام چه عجب ز صلاي انالحق من كه تو روح خدايي و روح مني چو سخن به خطابه زني چه كنم، كه زني سر ناوك غم به دلم تو چه رستمي اي يله مرد خطابه كه تير خطا به نشانه زني بشكن، بشكن به سخن دل من، بكُشش بكشش به فنون و فتن كه فغان نكند چو تواش بكشي، كه صدا نكند چو تو مي شكني بت من بشكستي و خود شده اي بت من، بت من! تو چه بت شكني فَكَأن لَأنت كَبيرُهم، فَكَسرتَهم بِيد قمن چه بود به خليل جدل سخنم، كه تو روح مني و روان تنم چو تو گوييم از همه دل بكنم، فَتُميت و تُحيِي بالفتنِ وگر از پس پرده نشسته كسي، كه شكسته بتان و نديده كسي تو به مهر نشسته به پرده بگو كه زمغرب خود كند آمدني
|
نظرات کاربران :