اين روزها، عدهاي دنبال شانتاژهايي هستند که گاه خندهي آدم را باعث مي شوند و گاه گريهدار ميشوند. فکر ميکنند که حکومت را ساقط کردهاند و حالا دارند براي حواشي آن برنامهريزي ميکنند. انگاري که بيست و چهار ميليون آدم را به هيچ ميانگارند. ميليونها نفر بسيجي هم اصلاً وجود ندارند. شايعه ميسازند تا حقيقت را مبهم کنند، خلاقيت به خرج ميدهند تا تخريب کنند و توهين ميکنند تا براي خودشان وجههاي ايجاد کنند.
اشکالي هم ندارد، خيليهايشان جاهلند و البته مغرض نيستند؛ اما عرض خود ميبرند و زحمت براي کل اجتماع ميدارند. جالب است که تخريب ميکنند، آدم ميکشند، تشويق به ايجاد خسارت به اموال مردم و اموال عمومي ميکنند، اما تا اولين برخورد را از مسئولان انتظامي ميبينند، داد ميزنند که اي واي که خشونت شد و کودتا!
در اين ميان خسارات زيادي به انباشتههاي مادي و معنوي جامعه ميآيد. با ايراد خسارت به اموال شهرداري و سطلهاي زباله، اولين متضرر از اين آتشها مردم هستند که بايد با دادن هزينهي اين اموال جبران کنند. بانکهاي به آتش کشيده شده و دستگاههاي خودپرداز گناهي ندارند که به خشم حاميان آقاي بازنده، بايد از ميان بروند. اينها در نهايت به ضرر خود ِ ماست.
و از سرمايهي مادي مهمتر سرمايههاي معنوي است که اعتماد و سلامت و احساس امنيت است. پيش از انتخابات با رئيس دفتر نمايندگي يکي از شبکههاي تلويزيوني اروپايي در ايران گفتگو ميکردم و او نظرش را دربارهي ايران ميگفت. جالب بود که او امنيت ايران را غيرقابل مقايسه با کشورهاي همسطحش ميدانست و حتي از کشور خودش هم برتر ميدانست. اما امروز دوست دارم او را ببينم. ببينم که آيا باز هم همان احساس را دارد که بتواند ساعات نيمه شب دختر جوانش را به خيابان بفرستد و ناراحتي از جانب سلامتش نداشته باشد؟
آقاي موسوي در بيانيهي اخير خود يکي به نعل زده و يکي به ميخ که هم بايد قانون ملاک باشد و هم ميگويد که قانون ضعف دارد و از آن تبعيت نميکند. من همچنان در اين ماندهام که آقاي موسوي چگونه ميتواند از سخنان خود تناقض را درک نکند؟؟ مگر همين آقاي موسوي نگفته بود که «استبداد زماني بروز کرد که حاکمان نشان دادند که قانون را ميتوان شکست. استبداد صغير به دليل پشت کردن به قانون پيش آمد، يعني زماني که مردم را عادت بدهيم که قانون را ميتوان شکست. رضاخان موقعي روي کار آمد مردم را عادت دادند که قوانين مصوب مجلس -بر هر مبنايي که هست- ميتوان شکست»؟
آقاي موسوي هم جوگير شده است و هم يادش رفته است که چگونه آمد و با چه شعارهايي خواست مرزهاي تازه را بگشايد. آن از آن روزهايي که از مستضعفين گفت و حالا که از حقوق «شيکپوشان» و «روشنفکران» دفاع ميکند، مگر چهار ماه گذشته است؟ آن شعارها کجا رفت؟ چه کسي بايد اين هزينهها را پرداخت کند؟ جز اين است که ملت از سرمايهاي که از خون شهدا و از تلاش فرزندان همين آب و خاک اندوخته است، بايد صرف کند؟
نظرات کاربران :