صبح از دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران سوار اتوبوس می شویم و با سلام و صلوات به سمت قوشخانه حرکت می کنیم. اینقدر شوق و ذوق داریم که نمی خواهیم تا موقع رسیدن پلک بزنیم، بچه های فرهنگی یک سری کتابچه و چفیه و از این اقلام خیلی فرهنگی توی پوشه های پلاستیکی گذاشتند و بین بچه ها توزیع می کنند. یکی مشغول کتاب خواندنِ، یکی هنسفری تو گوششِ داره حاج منصور گوش میده و ...
الان دیگه 10 شب است، تنم آش و لاش شده، تو دلم میگم آخه آب پرتقال ات نبود، مامان جونت نبود، اردو جهادی رفتن ات چی بود. اما وقتی یاد آن جوان هایی که تو جبهه چندین کیلومتر توی رمل پیاده روی می کردند تا به محل عملیات برسند، یا غواص های خط شکن که تو چهله زمستون توی اروند می رفتند می افتم، از خودم خجالت می کشم که اینقدر بی تحملم...
بالاخره نزدیک های صبح به روستای مورد نظر می رسیم و از فردا هر کسی در گروهی که از قبل ثبت نام کرده میرود، عمران، آموزش، پژوهش، پزشکی،... تا آشپزخانه...
چند روزی میروی تو آشپزخانه، از 5 صبح باید بدوی تا 12 شب. بعد هم فکر می کنی شق القمر کردی، آدمی که جوراب اش را در خانه نمی شورد باید از صبح دیگ بسابد و موقع دم کشیدن برنج، آب جوش برنج و بخار آب، رمق را از جانش بگیرد. اما خوشحالی، چون حداقل یک کاری در این 15 -16 روز یاد گرقتی و از آن مهمتر خیال می کنی که دوستانت، منطقه شناسایی شده رو تبدیل به خیابان فرشته تهران کردند ...
یک روز تصمیم می گیری به گروهای دیگر سر بزنی، بچه های عمران، آن هایی که در تهران ژل سرشان ترک نمی شد، شده بودند یک پا عمله و امید وار می شوی که اگر پشت کار داشته باشند، تا چند دوره اردوی جهادی دیگر بنا شده اند...
بچه های پزشکی و دندانپزشکی که از صبح تا غروب مردم را مداوا می کنند، اما مگر مریض ها تمام می شوند، مگر می شود همه کارهای عمرانی را انجام داد ... تازه وقتی که طبق قرار هر سال همه بچه ها جمعه می روند پیک نیک، می فهمی که قضیه از چه قرار است!
شما یکی دو روز قبل می روید چند جا را شناسایی کنید برای پیک نیک بچه ها، اول می رویم دم یک سَد. چه جای با حالی. اما نه چرا اینقدر آب سد کم شده و تو این موضوع را از زمین هایی که ترک های عمیق خوردند و پر از اسکلت ماهی ها هست، می فهمی. جلوتر می روی، وای چرا این همه ماهی تو آب مرده، ... این جا است که شاکی می شوی و استاندار و فرماندار و مسئول جهاد کشاورزی و ... را ردیف می کنی. آخر ما داریم جان می کَنیم و آقایان چه کار می کنند. اصلاً فلسفه اردو جهادی برایت زیر سوال می رود. بعد منشوری که بچه برای خودشان نوشتند و به دیوار زدند را به یاد می آوری:
" 1- همه بيشتر از من زحمت مي كشند.
2- كاري كه روي زمين مانده مال من است.
3- من به دنبال مصلحت نيستم، به دنبال عدالتم، به دنبال حق به هر قيمتي.
4- همه به گردن من حق دارند، ولو سلام و كمتر از آن.
5- درس مي خوانم، تخصصم را در جهت نياز اضافه مي كنم تا مفيدتر باشم.
6- من خادم دوستان خدا، "فقرا" هستم.
نگفته پيداست كه اگر چه طرح در ظاهر جهادي است براي سازندگي فرهنگي - عمراني دورافتاده ترين و محرومترين بخش هاي كشور، اما بچه ها مي روند تا زكات همه داشته هايشان را بدهند، زكات سلامتي، علم، رفاه، حضور در پايتخت وهمه اينها بهانه اي است تا در جهاد اكبر پيروز شوند و ..."
و وقتی از مسئول طرح می پرسی که بابا این کاری که ما می کنیم مقطعی و با دوام برای این روستایی ها نیست، جواب میدهد اولاً هرکسی به اندازه خودش مسئولیت دارد، ثانیاً باید دانشجویانی که در دانشگاه های تهران درس می خوانند، بیایند و از نزدیک وضعیت مردم را ببیند و فردا که به جایی رسیدند مردم را به حال خود نگذارند، اردوی جهادی بیشتر محل آزمون این دانشجوهاست تا کار جمعی، کار با مشقت را یاد بگیرند وگرنه ما هم می دانیم با 15 روز مداوای مریض های این ده و آن ده و چند تا کانال آب زدن ... مشکل مردم حل نمی شود، تازه می فهمی خودت موضعیت داری نه مردم روستا، یعنی اردو و دم و دستگاه و تشکیلات برای این است که تو بفهمی، باید حرکت کنی... "کلکم راع و کلکم مسئول عن رعيته".
نظرات کاربران :