پرچم عدالت خواهي را همواره پيامبران الهي و پيروان راستين آنان بر دوش كشيده‌اند.امروز و هميشه مجاهدت در زير اين پرچم، صادقانه ترين نشانه‌ي پيروي از رسولان الهي است. آنچه در كنار همه‌ي الزامات اين حركت، ضروري و حياتي است آن است كه اوّلاً مراقبت شود كساني با انگيزه هاي ديگر، اين شعار حق را ابزار نكنند. و ثانياً به نام عدالت طلبي، حركتي غير منصفانه از سر جهل يا غفلت انجام نگيرد. صبر و بصيرت را براي شما و ديگر تشكلهاي عزيز دانشجوئي از خداوند متعال مسألت ميكنم. مقام معظم رهبري

دکترحميد پارسانيا
نگاهي به نسبت علم و فرهنگ   (ويژه)  

parsania001.jpgعلم در هر يک از اين صور، غالب بر فرهنگ است و احاطه معرفتي خود را بر همه آنها حفظ کرده، با داوريهاي خويش قدر و منزلت حقيقي آنها را مشخص مي کند. نوع سوم نسبت علم و فرهنگ را مي توان به صورت زير ترسيم کرد.

  
 
یکشنبه 17 خردادماه 1388  

 

مقدمه: نسبت علم و فرهنگ به معناي رابطه اي است که بين علم و فرهنگ برقرار است و اين رابطه به لحاظ واقع مبتني بر واقعيت وحقيقت علم و فرهنگ است و در مقام معرفت و شناخت، متناسب با معرفتي است که از علم و فرهنگ وجود دارد؛ يعني به تناسب اينکه چه تعريفي ازعلم يا فرهنگ ارائه دهيم، نسبت بين آن دو را تعريف و تبيين خواهيم کرد.

به همين دليل ما براي بيان نسبت علم و فرهنگ نخست به تعريف يا تعاريف علم و فرهنگ پرداخته و از آن پس نسبت مزبور را بر اساس تعاريفي که از علم و فرهنگ ارائه مي شود، دنبال مي کنيم.


* مفهوم فرهنگ

براي فرهنگ تعاريف فراواني ارائه شده است مناسب است که در همين ابتدا تعريف مورد نظر در اين نوشته بيان شود: فرهنگ، بخشي از معرفت است که در ذهنيت مشترک افراد و يا جامعه و يا در زيست جهان افراد وارد شده است.

مراد از معرفت در اين عبارت تنها آگاهي ذهني، تصوري يا تصديقي نيست؛ مراد، معناي عامي است که احساس، عاطفه، گرايش، اعتقاد، عادات و آداب را نيز فرا مي گيرد. هر نوع آگاهي - اعم از اينکه در حد يک تصور ساده باشد و يا آنکه در درون شخصيت و وجود افراد رسوخ کرده و عزم و جزم آنها را در خدمت و يا در تقابل با خود گرفته باشد - هنگامي که صورتي جمعي پيدا کند، در قلمرو فرهنگ واقع مي شود. فرهنگ در اين تعريف عقايد، آگاهي ها، ارزشها، هنجارها، آداب و عادتهايي را شامل مي شود که از طريق تعليم و تعلم منتقل شده و صورتي جمعي پيدا مي کند.اگر جمعي که فرهنگ در بين آنان محقق مي شود، گسترده و فراگير باشد، فرهنگ، صورتي عمومي پيدا مي کند و اگر محدود باشد، فرهنگِ خاص و يا خرده فرهنگ را پديد مي آورد. البته در دل يک فرهنگ عام، خرده فرهنگ ها و فرهنگهاي خاص مي تواند وجود داشته باشد.

 

 


صورت جمعي، قيدي است که معرفتهاي فردي و خاص و يا حقايق و اموري را که در بيرون از حيطه معرفت افراد قرار گرفته باشند، از تعريف فرهنگ خارج مي کند.

براي هر پديده اي که در عرصه فرهنگ وارد مي شود، دو عرصه غير فرهنگي نيز قابل تصور است؛ اول اينکه صرفاً به قلمرو معرفت و آگاهي احساس و به بيان ديگر به حوزه وجودي شخصي خاص وارد شود. فردي که حقيقتي را کشف مي کند و يا قاعده اي را براي خود فرض و اعتبار مي کند و يا نسبت به امري حقيقي و يا اعتباري عشق يا نفرت مي ورزد، تا هنگامي که اين ادراک و احساس را در خود مخفي نگه داشته و به ابراز آن نپرداخته باشد و آن را در تعامل با ديگران به حوزه آگاهي جمعي وارد نکرده باشد، معرفت او خارج از قلمرو فرهنگ قرار دارد.ارشميدس هنگامي که در حمام به چگالي و وزن مخصوص اجسام پي برد، اگر يافته خود را اظهار نمي کرد و يا اگر اظهار او را کسي نمي شنيد و به شاگردان او منتقل نمي شد و تاريخ ثبت و ضبط نمي کرد، معرفت او به عرصه فرهنگ يونان و از آنجا به قلمرو فرهنگ بشر وارد نمي شد.

دوم اينکه آن پديده به قلمرو آگاهي فرديِ خاصي نيز وارد نشده باشد. قضيه فيثاغورث در سالهاي قبل از ميلاد توسط فيثاغورث کشف شد و از طريق آموزش و تعليم او به عرصه فرهنگ بشري وارد شد، ولي صدق اين قضيه هندسي، منوط به کشف فيثاغورث و يا ورود آن به قلمرو فرهنگ بشري نيست. يعني اين قضيه قبل از آنکه به عرصه معرفت فردي وارد شود از نوعي حقيقت برخوردار است.

قاره آمريکا در زماني خاص براي کريستف کلمب کشف شد و اين معرفت از آن پس وارد فرهنگ اروپايي شد و تحولات فرهنگي وتاريخي مهمي را نيز به دنبال آورد. ولي اين قاره قبل از علم و معرفت فرد و يا افراد اروپايي به آن نيز وجود داشت.

از بيان فوق دانسته مي شود براي هر پديده، دست کم سه عرصه مي توان تصور کرد: اول عرصه فرهنگ که هويت بين الاذهاني دارد، دوم عرصه فرد که در محدوده معرفت فردي و شخصي قرار مي گيرد و سوم، عرصه واقعيت نفس الامر شي. هر پديده در هريک از عرصه هاي سه گانه فوق از احکام ويژه مربوط به خود برخوردار است. نفس الامر نيز به نوبه خود داراي مراتب و اقسامي است که پرداختن به آن از محدوده بحث ما خارج است. (جوادي آملي، 1372: 081 - 361)

* ابعاد و سطوح فرهنگ

فرهنگ، که هويتي اولاً معرفتي و ثانياً جمعي دارد، داراي ابعاد و سطوح مختلفي است و به عبارت ديگر مجموعه معرفتهاي مختلفي در درون يک فرهنگ وجود دارد. نمادها و نشانه ها، هنجارها و ارزشها، باورها و اعتقادهاي بنيادين، که به صورت زبان، آداب و عادات، حقوق و مقررات، ادبيات، اساطير، علوم، معارف، فلسفه ها و اديان مختلف بروز و ظهور پيدا مي کنند، هر يک در بخش و يا سطحي از فرهنگ واقع مي شوند. توجه به سطوح و اجزاي متفاوت و گسترده فرهنگ، نکته مهمي است که ما را در تبيين نسبت فرهنگ با علم، ياري مي رساند.

* علم

براي شناخت نسبت علم و فرهنگ بايد شناخت و تعريف خود از علم را نيز در نظر داشته باشيم. براي علم، تعاريف مختلفي بيان شده است و اين تعاريف مختلف، اولاً، ريشه در مباني فلسفي و معرفت شناختي متفاوت دارند و به مواضعه و قرارداد افراد باز نمي گردند(پارسانيا، 3831: 841) و به همين دليل عدول از اين تعاريف و توافق بر سر يک تعريف واحد درباره علم به سادگي ممکن و ميسر نيست و ثانياً، اين تعاريف مختلف در چگونگي تبيين نسبت علم و فرهنگ تأثيرگذارند.

دو ويژگي فوق نسبت به تعاريف فرهنگ صادق نيست، زيرا با وجود تعاريف متنوع و متعددي که براي فرهنگ ذکر شده است، اختلاف آن تعاريف، چندان عميق و بنيادين نيست و بيشتر ناشي از نظر به ابعاد مختلف و يا آثار و لوازم فرهنگ بوده و يا به قلمرو وضع و قرارداد بازمي گردد و ديگر اينکه آن تعاريف در بيان نسبت علم وفرهنگ چندان تأثيرگذار نيستند. به همين دليل، در تعريف نگارنده از فرهنگ، به تشريح تعريف مورد نظر بسنده شد و از ذکر ديگر تعاريف خودداري گرديد.

تعاريف ارائه شده از علم را در سه گروه مي توان قرار داد: اول تعاريف پوزيتويستي و تجربي، دوم تعاريف قبل تجربي، سوم تعاريف بعد تجربي.

تعريف پوزيتويستي از علم با آنکه عمري کمتر از دو قرن دارد، همان تعريفي است که در حاشيه اقتدار دنياي غرب، اينک غلبه جهاني يافته و در سازمانهاي رسمي علم و از جمله مراکز آموزشي ايران متأسفانه از نخستين سالهاي آموزشي در سطوح مختلف، هرزه وار و به گونه اي سخيف تعليم داده مي شود چندان که ساير معاني علم و از جمله معنايي که فرهنگ و تمدن اسلامي با آن مأنوس بوده اينک با عنوان معرفت و آگاهي هاي غير علمي، در انزوا و بلکه در معرض فراموشي قرار گرفته است.

معناي پوزيتويستي و يا تجربي علم، معنايي است که تنها در بخشي کوتاه از فرهنگ و تمدن غرب يعني از نيمه دوم قرن نوزدهم تا نيمه دوم قرن بيستم سيطره و غلبه يافت. معناي بعد تجربي علم، معناي پسامدرن از علم است. زمينه هاي تکوين اين معنا به تدريج از نيمه دوم قرن بيستم پديد آمد. اين معنا گرچه همچنان در بيرون از محيطهاي رسمي علمي و در حاشيه صورت غالب علم مدرن است، لکن حوزه مباحث فلسفي علم و فلسفه علم را تسخير کرده است.

«تعاريف ماقبل تجربي علم، مجموعه تعاريفي است که به لحاظ تاريخي قبل از غلبه معناي پوزيتويستي علم در تاريخ وفرهنگ بشري حضور داشته است»(پارسانيا، 0831). اين نوع تعريف در محدوده فرهنگ هاي ديني، در حوزه متافيزيک در يونان، دنياي اسلام و حتي در مقطع نخستين فلسفه هاي مدرن، مقبوليت دارد. علم در اين تعاريف نيز شيوه و روشي مختص به خود داشته و در مقابل آگاهي ها و معرفتهاي ديگري قرار مي گيرد که با وجود کارکردهاي مفيد و مؤثر خود، غير علمي اند؛ مانند شعر، خطابه و جدل.

* نسبتهاي سه گانه علم و فرهنگ

نسبت بين علم و فرهنگ از دو جهت دروني و بيروني قابل پيگيري است؛ بدين معنا که اين نسبت مي تواند در درون علم و يا فرهنگ واقع شود و در هويت هر يک از آنها مؤثر باشد و يا آنکه در بيرون رخ داده و خارج از هويت آنها قرار گيرد. هر تعريفي که درباره علم پذيرفته شود، در اين امر تفاوتي ايجاد نمي شود که علم در هر حال در درون فرهنگ، اثر گذارده و در رديف ابعاد و اجزاي آن واقع شده است و در هويت فرهنگ اثر مي گذارد.

ورود و يا حضور علم در درون فرهنگ نظير ورود و يا وجود يک عنصر در يک ظرف آب است؛ عنصري که در ظرف آب يا مايعات مختلف قرار دارد، بخشي از فضاي درون ظرف را اشغال مي کند و موقعيتي که در درون ظرف دارد، در جايگاه و موقعيت ديگر عناصر تأثير مي گذارد. علم هنگامي که به عرصه فرهنگ وارد مي شود، به هر معنايي که باشد، بخشي از فرهنگ خواهد بود.

فرهنگ مي تواند مانع از حضور علم شود و مي تواند آغوش خود را بر روي آن بگشايد. مقاومت و يا استقبال فرهنگ نسبت به علم، به خصوصيات ذاتي فرهنگ باز مي گردد. بنابراين، خارج بودن علم از حوزه يک فرهنگ نيز متناسب با هويت آن فرهنگ است. پس بود و نبود علم و يا چگونگي وجود علم در نسبت مستقيم با هويت فرهنگ قرار دارد. فرهنگي که فاقد علم باشد، هويتي مغاير با فرهنگي دارد که از علم بهره مي برد و مراتب توسعه و ضيق علم، در چگونگي فرهنگ تأثيرگذار است.

فرهنگي که از قبول و پذيرش علم سرباز مي زند، از امتيازهاي حضور علم بي بهره مي ماند. چنين فرهنگي، جاهلانه و سفله پرور است واگر مراد از علم، دانش تجربي و ابزاري باشد، اين فرهنگ از تسلط بر طبيعت محروم مي ماند. و اگر مراد از علم، دانش متافيزيکي، انتقادي و مانند آن باشد، فرهنگي که مانع از حضور آن مي شود، از مزاياي چنين دانشهايي بي بهره مي شود. هويت و عناصر درون فرهنگ با بود و يا نبود علم ابزاري، علم عقلاني يا وحياني، بدون شک خصوصياتي مغاير پيدا مي کنند.

از آنچه گفته شد، دانسته مي شود تأثير علم بر عناصر دروني و هويت فرهنگ، اجمالاً انکارناپذير است و تعريفهاي مختلفي که نسبت به علم مي شود، اصل اين نوع ارتباط و نسبت را نمي تواند در معرض ترديد قرار دهد.

تأثير فرهنگ در علم و به بيان ديگر نسبتي که فرهنگ با علم دارد، مانند نسبت علم با فرهنگ مورد وفاق نيست، زيرا نحوه تعريف علم در تبيين اين نوع نسبت مؤثر است. بر اساس برخي از تعريفها، فرهنگ هرگز تأثير دروني برعلم نداشته و به بيان ديگر هويت و ساختار دروني معرفتِ علمي، مستقل از فرهنگهاي مختلف است. بر اساس اين ديدگاه، علم هويتي غير شرقي و غير غربي و يا غير ديني و غير ايدئولوژيک دارد. فرهنگ هرگز در ساختار دروني معرفت علمي اثرگذار نيست.

در اين نگاه، تأثيرهاي فرهنگ نسبت به علم همواره تأثيرهاي بيروني است، به اين بيان که فرهنگ، بدون آنکه تأثيري در معناي علم و روش آن داشته باشد، تنها مي تواند ظرفيتهاي خود را در جهت بسط و توسعه علم به خدمت گيرد و يا آنکه راههاي گسترش آن را مسدود نمايد و اين نوع تأثيرهاي فرهنگ بر علم، تأثيرهاي بيروني است.

ديدگاه دوم، فرهنگ را عنصر مقوم علم مي داند. مطابق اين نگاه - با حفظ غلبه و برتري فرهنگ بر علم- همان گونه که علم با هويت و ساختار دروني فرهنگ نسبت دارد، فرهنگ نيز در هويت علم، تعريف و مصاديق آن موثر است. بر اين اساس، رابطه علم وفرهنگ، رابطه اي دروني و ديالکتيکي است؛ يعني فرهنگ، هويت علم را پديد مي آورد و علم نيز به نوبه خود بر فرهنگ اثر مي گذارد. ديدگاه نخست که استقلال علم را در قبال فرهنگ مي پذيرد، از جهت دامنه و برد و نوع تأثيري که علم بر فرهنگ مي تواند داشته باشد، به دو نگاه تقسيم مي شود.

بر اساس نگاه اول، علم حتي هنگامي که با تمام ظرفيت خود وارد فرهنگ شود، تنها بخشي از فرهنگ رابه طور کامل تصرف مي کند و تأثير آن بر ديگر بخشهاي دروني فرهنگ تأثيرهايي حاشيه اي است و در نگاه دوم علم ظرفيت داوري وتصرف در همه اجزاي دروني هر فرهنگ را دارد و تفوق و برتري خود را بر همه فرهنگ، مي تواند حفظ کند. تعريف پوزيتويستي علم درحوزه نگاه اول بوده و تعاريف عقلاني و ديني علم به نگاه دوم ملحق مي شوند.

از آنچه درباره نسبت فرهنگ با علم بيان شد، سه نوع رابطه بين فرهنگ و علم مي توان در نظر گرفت که هر يک از آنها بر اساس نوعي تعريف از علم پديد مي آيد: تعامل بيروني علم و فرهنگ، غلبه فرهنگ بر علم و احاطه علم بر فرهنگ.

تعامل بيروني علم و فرهنگ

اين نوع ارتباط متأثر از تعريف پوزيتويستي علم است، علم در اين تعريف، نظام معرفتي روشمندي است که مشتمل بر گزاره هاي آزمون پذير است. خصلت استقرايي يا تجربي و آزمون پذير علم در اين تعريف به گونه اي بيان مي شود که هويت آن را مستقل از ديگر حوزه هاي معرفتي بشر حفظ مي کند. علم در اين نوع تعريف دست کم در مقام کشف همواره مستقل از محيط فرهنگي خود است (پوپر، 1959 ) و به همين دليل به حسب ذات خود مستقل از تاريخ و جغرافياست.

تاريخ و جغرافيا تنها ظرف حضور آن است و فرهنگ با هويت تاريخي وجغرافيايي خود نظير باندي است که شرايط حضور و ظهور آن را فراهم مي آورد. فرهنگ مي تواند دروازه هاي خود را به روي علم ببندد، نظير فرهنگهاي اساطيري يا مي تواند ظرفيتهاي خود را براي توسعه علم در برخي از زمينه ها و يا در همه زمينه ها فراهم آورد.فرهنگ مي تواند از علم نيز به عنوان يک ابزار کارآمد براي بسط و توسعه خود استفاده کند. نکته قابل توجه اين است که ذات و هويت علم در همه حالات فوق- يعني چه در موقعي که بيرون از قلمرو فرهنگ قرار گرفته و امکان ورود به آن داده نمي شود و چه وقتي که بخشهايي از آن يا همه آن به فرهنگ وارد مي شود-صورت و سيرتي واحد دارد.

نکته مهم در اين تعامل اين است که فرهنگ، حتي هنگامي که از همه ظرفيتهاي علم استفاده مي کند، مشتمل بر معارفي خواهد بود که به حسب ذات خود فاقد هويت علمي اند.

اين بخش از معارف با آنکه ممکن است درباره بود و يا نبود اصل علم در عرصه فرهنگ داوري کنند و يا در خدمت بسط و توسعه علم قرار گرفته و حتي رهاوردهاي علمي در حضور و بسط آنها مؤثر باشد، از سنخ معرفت علمي نيستند و غير علمي بودن آنها به دليل محدوديت معناي علم به گزاره هاي آزمون پذير و ناتواني تعريف علم در پوشش دادن به آنهاست.

هيچ فرهنگي بدون مجموعه اي از ارزشها و هنجارها، آرمانها و بدون يک تفسير کلان از جهان و انسان نمي تواند وجود داشته باشد؛ اعم از اين که اين تفسير ديني، اساطيري، معنوي، مادي، شکاکانه و لاادري گرايانه و مانند آن باشد و هيچ فرهنگي بدون مجموعه اي از باورها، تعهدات و انگيزه هاي گرايشي و به بياني ديگر بدون مجموعه اي از حبها، بغضها، جاذبه ها و دافعه ها نمي تواند شکل گيرد و معرفت در معناي عام خود شامل همه اين امور مي شود. حال آنکه علم در معناي پوزيتويستي آن هيچ يک از اين امور را پوشش نمي هد و از داوريهاي مسانخ با آنها عاجز است.

بر اساس تعريف پوزيتويستي علم، علم همواره در تعامل با فرهنگ قرار مي گيرد و در اين تعامل، گاه، اجازه ورود به حوزه فرهنگ را پيدا نکرده و از آن دفع مي شود و گاه، بخشي از آن و يا همه آن به درون فرهنگ وارد شده و با حضور خود تغييراتي را در ديگر عناصر فرهنگي به وجود مي آورد؛ لکن تأثيرهاي فرهنگ بر علم و تأثيرهاي علم بر بخشهايي از فرهنگ که غير از علم است، همواره بيروني است؛ بدين معنا که علم، هويت و شکل خود را همواره حفظ مي کند و معارف غير علمي دروني فرهنگ نيز هرگز هويتي علمي پيدا نمي کنند.


غلبه فرهنگ بر علم

نوع دوم از ارتباط به گونه اي است که به غلبه فرهنگ بر علم منجر مي شود و در اين نوع ارتباط، علم همواره جزئي از فرهنگ بوده و در بيرون از فرهنگ، مقام و جايگاهي براي آن نمي توان تصور کرد و با اين همه، علم، هويت و يا روشي مستقل از فرهنگ نيز نمي تواند داشته باشد. به بيان ديگر علم، در روش و ساختار دروني خود، همواره متأثر از فرهنگ است. اين ديدگاه به لحاظ تاريخي با افول رويکرد پوزيتويستي به علم در شرايط غيبت نگاه عقلاني و يا ديني به علم، شکل گرفت.در رويکرد پوزيتويستي، روش علمي و علم به حسب ذات خود مستقل از فرهنگ است.

رويکرد پوزيتويستي در حلقه وين در نگاه استقلالي به حوزه معرفتي علم تا آنجا پيشرفت کرد که معرفت علمي را تنها معرفت معنادار دانسته و ديگر حلقه هاي معرفتي نظير متافيزيک را فاقد معنا و ناشي از خطاهاي زباني دانست. بتدريج در مجموعه مباحثي که در حاشيه حلقه وين تحت فلسفه علم شکل گرفت، مجموعه معاني ديگري که خارج از دايره علم وجود داشت مورد قبول واقع شد و تأثير آن معاني در ساختار دروني معرفت علمي پذيرفته شد و در نتيجه اين حقيقت آشکار شد که حلقه معرفتي علم در ساختار دروني خود، متکي برمجموعه معارفي است که بر اساس تعريف پوزيتويستي از علم، هويتي غير علمي دارند (رورتي، 1979 ). کوهن ( 1970 ) از اين مجموعه باعنوان پارادايم ياد نموده است.

از نظر او تغييرات پارادايمي موجب تحول ساختار معرفت علمي مي شود و اين نوع تغييرات از نوع تغييرات تدريجي و فزاينده اي نيست که در درون ساختاري واحد شکل مي گيرد. لاکاتوش ( 1970 ) معرفت علمي را متکي بر استخوان بنديهايي دانست که به تعريف پوزيتويستي علم منجر نمي شوند و فايرآبند ( 1979 ) بر قياس ناپذيري مجموعه هاي مختلف علمي توجه نمود.

ارتباط دروني علم با معاني و معارف غير علمي، ضمن آنکه استقلال علم را خدشه دار کرد، هويت ساختاري و ارزش روشنگرانه علم را نيز متزلزل ساخت.روشنگري از جمله خصايص اصلي مدرنيته است و تزلزل در هويت روشنگرانه علم به معناي تزلزل در ارکان مدرنيته است و به همين دليل، مباحث و مسائل فلسفه علم که استقلال معرفت علمي را مورد انکار قرار داد، به عبور از انديشه هاي مدرن و شکل گيري فلسفه هاي پست مدرن انجاميد.فيلسوفان پست مدرن نظير فوکو، بورديا، ليوتار و دريدا با وجود اختلافهايي که دارند، در هويت فرهنگي علم، اتفاق نظر دارند.

بر اساس اين رويکرد، علم، هويتي فرهنگي - تاريخي و تمدني دارد و فرهنگ به حسب برخي از نيازهاي خويش، معرفت علمي را متناسب با ديگر لايه هاي معرفتي خويش پديد مي آورد.

در اين نگرش، علم نيز به عنوان بخشي از فرهنگ، به نوبه خود، بخشي از نيازهاي کلي و جزئي فرهنگ را تأمين مي کند. با اين بيان، گرچه بين علم و فرهنگ تعاملي ديالکتيکي و دو سويه برقرار است، لکن فرهنگ در کليت خود غالب بر علم است.


احاطه علم بر فرهنگ

نوع سوم از ارتباط، بر احاطه علم بر فرهنگ مبتني است. در اين نوع ارتباط، هويت مستقل علم محفوظ است، چه اينکه اگر علم، هويتي فرهنگي داشته باشد، هرگز نمي تواند بر آن احاطه پيدا کند و زير مجموعه آن خواهد بود. اين ديدگاه، مبتني بر رويکرد عقلاني و وحياني به علم است.

اگر عقل، شهود و وحي، نظير حس، به عنوان منابع معرفتي به رسميت شناخته شوند، دانش علمي به گزاره هاي آزمون پذير محدود نمي شود و علم، ساحتهاي ديگر معرفت را نيز که در حوزه فرهنگ، ناگزير حضور دارند در معرض نظر و داوري خود قرار مي دهد؛ يعني علم مي تواند نسبت به ارزشها، هنجارها آرمانها و دريافتهاي کلان از عالم و آدم و همچنين عواطف، انگيزه ها، گرايشها نيز نظر دهد و داوري نمايد و از صدق و کذب و يا صحت و سقم آنها خبر دهد.

به همين دليل، همه فرهنگ در همه حالات، در معرض داوري علم قرار مي گيرد و بلکه علم مي تواند نسبت به صورتهايي از فرهنگ که غير واقعي اند، يعني به عرصه واقعيت انساني قدم نگذارده اند و حتي در قالب آرمانهاي فرهنگي به صورت فرهنگ آرماني نيز در نيامده اند، داوري کند و از حقيقت و يا بطلان آنها نيز خبر دهد.

فرهنگ حق و باطل، دو مفهومي است که بر مبناي اين ديدگاه، توصيف و تبيين مناسب با خود را پيدا مي کنند. فرهنگ حق، فرهنگي خواهد بود که در سنجشهاي علمي، صحيح و صادق باشد و فرهنگ باطل، فرهنگي است که با ارزش گذاري علمي، کاذب و باطل شمرده شود. حق و باطل به لحاظ تاريخي مي توانند واقعيت داشته و يا آنکه واقعيت نداشته باشند و هر کدام از اين دو مي تواند بخشي از واقعيت موجود را تصرف کرده و يا همه آن را در اختيار داشته باشد.

علم در هر يک از اين صور، غالب بر فرهنگ است و احاطه معرفتي خود را بر همه آنها حفظ کرده، با داوريهاي خويش قدر و منزلت حقيقي آنها را مشخص مي کند. نوع سوم نسبت علم و فرهنگ را مي توان به صورت زير ترسيم کرد.

به لحاظ تاريخي، اين ديدگاه با مراتب مختلف خود، تا قبل از غلبه نگرش پوزيتويستي به علم، يعني تا قبل از نيمه دوم قرن نوزدهم، حضور فعال داشت. فيلسوفان نخست دوران روشنگري نيز با مباني راسيوناليستي و عقل گرايانه، حوزه هاي مختلف معرفتي را در معرض نقد و داوري علمي قرار مي دادند. انديشمندان دنياي اسلام نيز با پذيرش مرجعيت وحي و عقل، عرصه هاي مختلف فرهنگ را در حوزه بررسيها و نقاديهاي علمي قرار مي دادند.

علوم نقلي که در حاشيه حضور وحي، فرصت بروز و ظهور يافتند، در قالب ابواب مختلف فقهي، بخشهاي مختلف هنجاري فرهنگ اسلامي را پوشش دادند.

حکمت عملي در دنياي اسلام، با بهره وري از رهاوردهاي عقل نظري و عملي در تقسيم بندي انواع جوامع، صور مختلف واقعيتهاي اجتماعي را در انواع گوناگون مدن جاهله قرار داده و فرهنگ آرماني خود را در صورت مدينه فاضله که مدينه حکمت و عدالت است، جستجو مي کند (فارابي، 1964 و طوسي، 1356 ).


منابع:

1 - الفارابي، ابونصر.( 1964 ) سياست مدنيه.

2 - پارسانيا، حميد ( 1383 ) علم و فلسفه.

3 - پارسانيا، حميد ( 1380 ) سنت، ايدئولوژي، علم.

4 - جوادي آملي، عبدا... ( 1372 ) تحرير تمهيد القواعد.

5 - طوسي، خواجه نصيرالدين ( 1356 ) اخلاق ناصري.

            نظرات کاربران :


 
نظر شما درباره اين مطلب:







به خاطر سپردن اطلاعات؟



   

 

 

اعتراض بسيج دانشجويي دانشگاه شريف به احضار مسئول بسيج دانشجويي اميركبير
دانشجویان به اقدام های عملی دفاع از مسجد الاقصی، جایزه 200 هزار دلاری می دهند
رونمایی از پوستر جایزه 200 هزار دلاری دفاع از مسجد الاقصی
لزوم پايان دادن به شعارها و اقدام عملي جدي در مبارزه با مفاسد اقتصادي و دانه درشت ها و اعتراض به برخي برخورد ها با عدالت خواهان
خاطره شيخ‌الاسلام از صدور انقلاب اسلامي به فيليپين
محاصره غزه؛ تداوم درد و رنج كودكان يتيم فلسطيني
مراسم رونمایی پوستر جایزه 200 هزار دلاری عملیات موفقیت آمیز علیه اماکن صهیونیستی+سخنراني دكتر كوشكي درباره مسائل جاري فلسطين
خدمت به مردم، و حضور در زمان نیاز به حضور، كارهای خدایی هستند
زبان مشترک!
النفط وماادریک ماالنفط!
ویرایش جدید "لبنان به روایت امام موسی صدر"
مناظرات انتخاباتی از واجبات بود
مهار قدرت در مردم سالاری دینی
طرح تدوین تاریخ شفاهی جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی
بصیر در فراز و فرودهای تاریخ
چگونه می مکند این اقویا خون ضعیفان را
ما پیروزیم
مسجد الاقصی ماست نه معبد آنها ...
آنان که امام را پذیرفتند/ اسلام قیام را پذیرفتند
جنگ با ظلم و فساد و ستم و جور و جفا/ کنم از راه وفا
نمی بینی مگر این فتنه سازان را؟
ما صبح عدالتیم، اینک
بنویسید که اسلام غریب است هنوز . . .
راهبردهای رهبری در مهار فتنه
عید ما روزی بود کز ظلم آثاری نباشد
جايي­که­زندگي­دردِ­مردمه
ای گوشه نشینان! بكوشيد و بجوشيد و غوغاي زندگي را برپا داريد...
دومين يادنامه "محمدرضا آقاسي" نوشته شد
عرضه 50 هزار نسخه كتاب تاریخ انقلاب در یک ماه
"تبسم‌هاي فيروزه‌اي"
«پیاده‌ها» راهی بازار نشر شدند
انشای احکام قضایی ساده و قابل فهم می شود
مناسبات قدرت و قانون در ايران معاصر
خواستم بی خبر نمانی!
شمع های صف کشیده!
نظريه ولايت و دولت در دوران معاصر
عباس سلیمی‌نمین و مظلومیتی مضاعف
قوه‌ی قضائیه؛ بیم ها و امیدها/ نگاهی به عملکرد هاشمی شاهرودی و آینده لاریجانی آملی:
یدالله مع الجماعه
صاویری ناب از قبه الصخره و مسجد الاقصی

    


 


   

    



 

استفاده و باز نشر  مطالب سايت با ذکر ماخذ بلامانع مي‌باشد  |  ارتباط با ما
طراحي و برنامه‌نويسي از موسسه نرم‌افزاري آرمان