|
يادباد آنکه سرم گرم غزلسازي بود طبع ارباب نظر از غزلم راضي بود
يادباد آنکه زمين گرد خودش ميچرخيد سر هر کوچه مهي نيز به طنازي بود
گرچه هر گوشۀ اين ملک زمينخواري هست دل ما در گرو مورد شيرازي بود
دوش رفتم به در محکمه خوابآلوده نصفهشب بود و بُتي گرم سندسازي بود
متهم خرم و خندان قدح باده به دست تا سحر رقص کنان در بغل قاضي بود
قوۀ عدليه پشم فقرا را ميکند قوۀ مجريه سرگرم «غني»سازي بود
خورد بر فرق «جهانشاهي» و ناکارش کرد سر آن چوب که در پاچۀ «شهبازي» بود
شاکي از زور شکايت به خدا برد پناه قاضيي گفت: «خدا اول اين بازي بود»
نه که ايمان و يقينش خللي داشت؛ نه خير منطفش کانتي و فلسفهاش فازي بود
هاتفم گفت که: «در کوچه و در گرمابه متهم با پسر قاضي همبازي بود
گر که يک لقمه زمين خورد شبي، عيبش چيست چه بسا نيت او رونق نوسازي بود
ربط شيراز و زمينخواري بر فرض مثال مثل ربط پسر حاکم و سربازي بود»
هرچه او ريخت به پيمانۀ ما نوشيديم آروغي نيز پرانديم که پروازي بود
دوغ خورديم که اين قصه دروغ است، ولي همه ديدند که نوشيدنيِ گازي بود...
***
ياد باد آنکه سرم گرم غزلسازي بود (گرچه اين جمله همان مصرع آغازي بود)
نه کسي بود که ناگاه زميني بخورد نه کسي درصدد پشتهماندازي بود
نه خري بود که افشاگري آغاز کند نه کسي در پي آشوب و براندازي بود
عابري بي خبر از کوچه گذر ميکرد و شاعري نيز پي قافيهپردازي بود.
|
نظرات کاربران :