بسم الله الرحمن الرحيم
طبق معمول وقتي به كمبود وقت مي رسم، ياد خاطرات قديمي مي افتم. البته اينبار اين ترفند، زمان بيشتري از وقتم را گرفت. به فكر افتادم، خاطرات مصاحبه با قادر طهماسبي را برايتان بنگارم. مصاحبه اي كه در سوره شماره 14 به چاپ رسيد. اصل مصاحبه هم در صفحه ادامه مطلب قرار دارد. تا حال دار ترها بخوانند و لذت ببرند.
براي تحقيق فيلمنامه يك بازي رايانه اي تهران بودم ويك ماهي از مصاحبه ام با محمد كاظم كاظمي گذشته بود. در مورد مصاحبه با فريد با وحيد آقا[جليلي] صحبت كردم. گفت فكر نمي كنم وقت بدهد. يكبار تلاش كرده ايم ولي موافقت نكرده است. با علي محمد مؤدب مشورت كردم. اطلاعاتي داد و مشكل چشمهايش را مطرح كرد. تماس گرفتم. با ته لحجه تركي و آواي شاعرانه اش و خيلي خوب برخورد كرد. وبه نحوي باورنكردني، مصاحبه را قبول كرد. قرار را براي فرداي آنروز گذاشتيم.نزديك 10 توي ماشين بودم. دوباره تماس گرفتم. خواهش كرد مصاحبه را به روز ديگري موكول كنم. وقت پزشك داشت.
براي قرار بعدي، جلوي خانه اش رسيدم. توي يكي از كوچه هاي دور از خيابان آزادي. سه طبقه را بالا رفتم.وارد هال كه شدم. رختخواب و كنار آن يك ضبط سي دي دار، كنار آن جلب توجه مي كرد. يك مرد ميانسال با عينكي دودي جلوي پايم بلند شد و خوش آمد گفت. بهت زده بودم. قادر طهماسبي همين آدم است؟ سريع نگاهي به اطراف انداختم. كمترين وسايل ممكن دراطراف خانه به چشم مي خوردو اين نشانه يك زندگي مجردي بود. به آشپزخانه نگاه كردم، روي گاز قابلمه اي درحال جوشيدن بود. نشستيم و اندكي بعد شروع به صحبت كرديم. كم كم مي فهميدم فريد واقعاً يك شاعر است. از آنها كه شعر توي خونشان است. از آنها كه گوشه نشينند. اواسط مصاحبه عكاس مجله هم از راه رسيد. تا عكاس كار را شروع كرد. فريد رو به عكاس كرد و گفت : عكسم را قشنگ بيندازي ها... كم كم خودماني تر مي شديم. يكدفعه وسط مصاحبه گفت واي مثل اينكه غذا سوخت. به آشپزخانه رفتم. اجاق را خاموش كردم. سرقابلمه را برداشتم. تركيبي از حبوبات مختلف، به نشانه یک زندگی مجردی، توي قابلمه بود. اواخر مصاحبه ديگر فريد خودماني ترشده بود. دليل تنها زندگي كردنش راپرسيدم. سرنوشتش خيلي شبيه احمد احمد بود. همسر اوهم به سازمان مجاهدين پيوسته بود و فريد طلاقش داده بود. مي گفت با بچه ها هم كه مثل مادرشان هستند و كرج زندگي مي كنند، اختلاف نظر داشته و از آنها جدا شده و بعد فهميدم كه از ازدواج مجدد هم استقبال مي كند. مي گفت در مدتي نسبتاً كوتاه نزديك 1000 رمان خوانده است. مصاحبه مان حدود سه ساعت و نيم طول كشيد. وقت خداحافظي بدرقه ام كرد. و من با همان بهت موقع ورود تركش كردم. البته اين شروع دردسرها بود. من كه آنزمان هنوز در مصاحبه گري خام دست بودم، با سختي مصاحبه را پياده و تنظيم كردم. و باعجله زياد به مجله رساندم. درحالي كه مطلب بدون اشاره بود. دوستان اشاره اي به مطلب اضافه كردند كه به هيچ وجه مورد پسندم نبود. اما از آنزمان تا امروز فكر آن نوع زندگي منزوي همراه با مشقت و شايد عسرت رهايم نمي كند. يعني واقعاً فريد يكي از بزرگترين شعراي انقلاب است؟! يعني او قسمتي از بهترين غزلها و شعر سپيدهاي معاصر را گفته است؟! خدا آخر و عاقبت همه هنرمندان انقلاب را ختم به خير گرداند...
نظرات کاربران :