نوشتار حاضر متن سخنرانی علی اکبر رشاد، در همایش نقد و بررسی اندیشه های دکتر سید حسین نصر می باشد که در تاریخ 15/2/1387 در دانشکده فنی دانشگاه تهران ایراد شد. لازم به ذکر است که همایش مذکور با همکاری کانون اندیشه جوان و انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه تهران به مدت دو روز در تاریخ های 15 و 16 اردیبهشت 1387 در دانشکده فنی دانشگاه تهران برگزار گردید.
● سخنران: علی اکبر - رشاد
● خبرنگار: سمیه - اصلانی
● منبع: سایت - باشگاه اندیشه
افمن یمشی مکباً علی وجهه اهدی امن یمشی سویاً علی صراط مستقیم (الملک: 22)
اولاً از تدبير و تلاش دوستان جوان دغدغه مند و دردپیمان كه با انگيزه مندی و اندیشه پیمائیشان اين نشست را برگزار كرده اند سپاسگزارم. و به طور مضاعف از اساتيدي كه در اين نشست حضور یافته اند و افاضه خواهند فرمود، تشكر مي كنم. ثانیاً هرچند موضع من نسبت به دكتر نصر موضعی نقادانه است اما نقد كسي، گفتمانی یا گروهي، البته به معناي نفي مثبتات آن کس، گروه يا گفتمان و رد كلي و مطلق آن جريان، فكر و شخصيت نخواهد بود. نصر داراي شخصيت چند ضلعي است و به همين جهت داوري راجع به او سهل نیست. ثالثاً تئوریی كه من در چارچوب آن نصر را نقد خواهم کرد، عبارت است از نظریه ای كه من از آن به نظریه سيطره مجاز تعبير مي كنم. اینک توضیح تئوری: مراد من از سيطره مجاز اين است كه روزگار ما روزگار حيات باژگونه بشر است. عهد، عهد پنهان شدن حقيقت زير لايه ها و نمایه های مجاز است. عهد ما عهد حقيقت نمايي و حقیقت انگاری مجازهاست، و وجه مجازی، در همه عرصات حیات آدمی، خویش را بر وجه حقیقی حیات انسان معاصر تحمیل کرده است. این خصلت، به طور تام و تمام، در حیات عهد مدرن و پسامدرن که دو دوره تاریخی و هویتی دیار غرب و فرنگستان می باشد، معني دار است. فلسفه در قبال سفسطه براي تقابل با نسبيت و شكاكيت و نیست انگاری، پدید آمد؛ فلسفه و سفسطه، نسبيت و شكاكيت رقيبان هم اند. رسالت فلسفه مقابله با سفسطه بوده است، اما اكنون بر اکثر فلسفه های معاصر رويكرد نسبيت گرايانه و شكاكانه سیطره پیدا کرده، در حقیقت اینجا فلسفه مجازي شده است. روزگاري معرفت، عبارت بود از مطابقت صور ذهني با واقع و نفس الامر خارجي. امروز غالب مكتب ها و نظریه های معرفت شناختي، نسبی انگارند و يا به واقع مندي عالم باور ندارند، يا عالم واقع مند را قابل كشف نمي دانند. یا واقع مکشوف را قابل تشخیص نمی انگارند. اما در عين حال چنین معرفتی معرفت ناميده مي شوند. آدمي اسير "من هاي" مجازي، لايه لايه و تودرتوي بي شماري است. من هستاني انسان و من انسانی بشر ديگرگون شده است. اومانيزم یعني "خويش خداانگاري". این یعنی انسان نیست. اکنون "من تاريخي مجازي"، يكايك ما را احاطه كرده است. "من ملي مجازي" ما را احاطه كرده است. حتی "من جنسي مجازي" اقشاري از جوامع غربي و گاه نقاط دیگر جهان را كه متأثر از فرهنگ فرنگ اند را سخت اسير خويش ساخته است. من هستاني و حقيقي و نفس الامري انسان گم شده است. انسان شخصیت و جايگاه خود را در هستي گم كرده است و لهذا انسان معاصر با يك من مجازي زندگي مي كند. دوره هاي تاريخي سه گانه سنت، مدرنیته و پسا مدرن اگر در حيات انسان غربي صادق باشد، بر حيات انسان غير غربی ربط و انطباقي ندارد. انسان غيرغربي در نقاط ديگر جهان که دم از چنین ادوار و عهدهایی می زند، در واقع با يك من تاريخي مصنوعي زندگي مي كند. مثلاً نزاع بين سنت و تجدد بسيار جدي بين گروهها و گفتمانهای فكري جامعه ما جاری است؛ نقد مدرنيته، دفاع از سنت و سنت گرايي، دفاع از مدرنیته و دفاع از سنت یا فرا تجدد؛ نقد پسامدرن، دفاع از مدرنیته، با گرمی تمام در جریان است، شاهد ژست هاي مدرنيستي و پسامدرنيستي از سوی کسان و گروههای گونه گونی هستیم!! يكي خود را متعلق به پست مدرن مي داند، از آن دفاع می کند، ديگری خود را جانبدار مدرنیزم مي نامد!! آن یکی از سنت دفاع می کند و از سنت گرایی دم می زند!! اين در حالي است كه اصولاً ادوار و دوره های سنت و مدرنيته و پسامدرن ربطی به هويت تاريخي ما ندارد. اين همه، ذاتاً و اصالتاً غربي اند و زادگاه و زیستگاه اين ادوار فرنگستان است. روشنفكر جهان سومي به عنوان روشنفكر درجه دو و مقلد، چه شاخه ی سنت گرای آن و چه شاخه ی تجدد گرا هر دو به جای آنكه به تاريخ خود بينديشند و در جايگاه تاريخ خود بزیند در چنبره ی "خویش دیگر انگاری" مفرطی افتاده اند و دارند با هم مي جنگند و در سیطره ی یک احساس كاذب و هویت مجازی، رجز می خوانند كه "من آنم که رستم بود پهلوان" !! اینکه من چنينم و آن چنان است. من ملي غالب ملل جهان سومی و حتا ملت های توسعه یافته شرقي و جنوبي، من مشوش بلکه من مجازی و کاذب است، انسان در گردونه ماشينيزم به ماشين بدل شده است. انسان نيست، خود نيست، ديگر است. فمینيزم افراطي از نمودهای بارز سيطره ي مجاز است. زن مدافع فمینيسم افراطي، دچار "خویش مردانگاری" است، خويش را مرد مي انگارد و شخصيت و هويت خويش را در مرد انگاشته شدن خويش مي پندارد!! او تصور مي كند اگر مرد باشد، انسان است و غير مستقيم زنانيت خويش را، تحقير مي كند و هر نقش زنانه اي را تحقير و تصغير مي كند و در حقیقت خود را نفي مي كند. اگر نقش هاي مردانه را به او بدهند، صفات مردانه به او نسبت بدهند بيشتر خرسند است تا نقش هاي زنانه اش دهند و صفات زنانه را به او نسبت کنند!! اين، نوعی خویش ديگر انگاري جنسي است و نوعي زيستن در يك هويت مجازي است؛ اين دست هويت های مصنوعی و "من هاي مجازي"در روزگار ما بي شمار است. از فلسفه تا معرفت شناسي و از دين تا معنويت، از زیبایی شناسی تا هنر، از روابط تا معاملات و بيع و شراء، همه و همه عرصه ی سیطره ی مجاز است. روزگاري هنر با زيبايي شناسي پیوند خورده بود، اما امروز شما به يك نمايشگاه آثار هنري كه مراجعه مي كنيد، با مجموعه اي از اشكال و اشياء بي هیأت و هويت، مبهم و مجهول مواجه مي شويد كه چيزي از زيبايي و ظرافت را در آنها مشاهده نمي كنيد. حتي از خالق اثر سؤال مي كنيد كه مفهوم اين مجسمه يا نقاشي يا اين نماد و اين احجام و اشكال، چيست؟ مي گويد من نمي دانم. شما مي توانيد خودتان هر طور خواستید تفسير كنيد!! معنويت روزگار ما به جاي اينكه آدمي را به عالم بالا و برون پيوند بزند به دنیا و درون باز مي گرداند، معنويت اومانيستي!! معنويت به جاي اينكه انسان را از زمين رها كند، به زمين مي چسباند. امروز پاره ای حیل روانشناختی، تا شعبده بازی، خرافه و اسطوره، تا پاره ای ورزش ها و روان گردانی ها، کهنه پرستی ها تا گزافه گویی ها، معنویت و عرفان نامیده می شود. با اين مثالها صرفاً خواستم تئوری سیطره ی مجاز را توضيح دهم؛ مبناي نگاه نقدآمیز من به دكتر نصر این نظریه است. عهد سنت و مدرنيته و پسا مدرن مربوط به اقوام و اقالیمی دیگر است. ما ايرانيان سنت را تجربه کرده ایم، نه مدرنیته را، تا چه رسد به پسامدرن! و هرگز آنها را تجربه نخواهيم كرد. تعمیم این ادوار و عهود بر همه ی اقالیم و اقوام تحت تأثیر نوعی نگاه اصالت تاريخي و يك نوع ذهنيت جبر تاريخي صورت می بندد، ماركسيست ها روزگاري اطلس انقلاب پرولتاریای همه جهان را مشخص كرده بودند!! براي همه بشريت هم كمون اوليه قائل بودند و ادوار قالب بندی شده و جهان شمولی را تصویر کرده بودند و بر اساس آن نیز تاریخ و ترتیب وقوع انقلابات مناطق و کشورها را مشخص می کردند؛ در انگلستان كي انقلاب كمونيستي رخ خواهد داد، در فرانسه چه وقت. در آلمان چه زمانی! در اين ترتيب تاريخي زنجیره ی انقلاب جايگاهي مثلاً براي چين يا حتي روسيه ندیده بودند. يك دفعه انقلاب در 1919 از روسيه روی داد! و هيچ وقت نیز در انگلستان رایحه مارکسیسم و سوسیالیسم هم شنیده نشد. آنان می گفتند: همه ملل و دول مجبورند در دالان تاریخی که برای جهان ساخته بودند حرکت کنند!! اکنون نیز جریان های فکری اطلس تاریخی جدیدی رسم کرده اند به نام سنت، مدرنیته و پسامدرن. همانگونه که لیبرالسم و مارکسیسم دو سپاه در یک جبهه بودند، جبهه ی سکولاریته؛ دو خرده گفتمان از یک بستر فرهنگی برخاسته بودند؛ نزاع بین لیبرالیسم و مارکسیسم نزاع خانوادگی بود. مارکسیسم یک پدیده شرقی نبود، مارکسیسم یک ولیده ی غربی بود؛ تقسیم جهان به بلوک شرق و غرب تقسيم غرب به مشرق غرب و مغرب غرب بود. به تعبیر استاد علامه شهید مطهری، لیبرالیسم و مارکسیسم دو تیغه یک قیچی بودند. در یکجا به هم پیوند می خوردند و در فرایند تعامل تاریخی و بسا تبانی شده، عهده دار یک رسالت بودند! و زمانی که عمر مصرفی مارکسیسم منقضی شد دامن بنا و بساط مارکسیسم را برچیدند. انسان احساس می کند اراده واحد و مشترکی پشت این دو جریان بوده است و آن گاه که از آن احساس بي نيازي كرد، يا آن را ديگر زيانبارديد، يا رقيب واقعي و جدي چون بيداري اسلامي را پيش روي ديد، آنگاه مارکسیسم را در بلوك غربي و در منطقه تحت سیطره به سادگي آب خوردن برچيد! به نظر من، نسبت سنت و مدرنیته و پسامدرن نیز چنين نسبتي است؛ همگي از مساوي تاريخ تيره ي فرنگند، سنت و تجدد و پساتجدد، وجوه يك وجود، و اطراف يك طيف تاريخي اند. سنت يك پديده شرقي نيست، همان طور كه تجدد يك پديده شرقي نيست. سنت را نباید با دیانت در آمیخت و یکسان انگاشت، چنین نیست. مدرنیته به همان اقاليم و اقوامي تعلق دارد که پسامدرن؛ تجدد تداوم سنت و فراتجدد نيز تسلسل طبيعي تجدد است. زادگاه و زيستگاه همه ي آنها همان غرب است؛ و به تصنع و تحكم نمی توان ادوار تاریخی اقاليم را جابجا کرد. تاریخ چندان در اختیار ما نیست. من نمی خواهم نقش تاريخ ساز اراده بشری را انکار کنم که سخت به قاعده مندی توام انعطاف پذير تاریخ معتقدم و سخت به عزم و اراده آدمی به مثابه خلیفه خدا ایمان داریم. آدمی می تواند تاریخ را تغییر بدهد اما نمی تواند تاریخ واقع شده در جایی را به جائي ديگر منتقل کند. نزاع سنت گرایان با مدرنیست ها یک نزاع خانوادگی است و طبعاً باید خانگی هم باشد. نزاع هاي مصنوعي و مجازي که در لبه های طیف سنت گرایی و مدرنیسم در نقاط دیگر جهان، جز زادبوم و زیست بوم تاريخي و طبيعي آن جریان دارد، یک زادبوم و زیست بوم تاريخي و طبيعي آن جریان دارد، یک نوع جریانها و حرکتهای تقلیدی است. اصولاً تقسيم حصري گفتمان ها و نزاع های فکری به سنت گرایی و مدرنیسم در همه جاي جهان غلط و غیر منطقی است. شنيديد که بشر یا باید مدرن باشد یا سنت گرا. بسیار کسان، گروهها و گفتمان ها در جهان هستند که نه متجددند نه سنت گرا و لزوماً حمله به مدرنیته مستلزم دفاع از سنت گرایی نیست. سنت گريزي لزوماً ملازم تجدد نیست و جریانهای فکری و متفکران همه جاي جهان مجبور نیستند یا مدرن باشند یا سنت گرا. در دنیای اسلام و در شرق گفتمان های دیگری می تواند و مي بايد جریان داشته باشند و جریان دارند که نه از جنس جانبداران مدرنیسم باشند و نه هوادار سنت گرایی. و چرا بايد ما همیشه در هاله و حاشيه باشیم؟ به نظر من دکتر نصر دچار نوعی "خویش ديگر انگاري تاريخي" است؛ شخصيت و ذهنيت نصر در چارچوب تئوری سیطره ي مجاز قابل تحلیل است. او خود را ضد روشنفكر مي انگارد، خويش را غرب ستيز مي پندارد؛ اما دچارهمان تحير تاريخي و هويت گم كردگي است كه متجددان مبتلايند! خود او هم در پیشگفتار "معرفت و امر قدسی" اذعان می دارد که: با انتقاد از آنچه از چشم انداز سنتی، خطای محض و آشکار محسوب می شود، می کوشیم که از سنت طلایی غرب دفاع کرده و بار دیگر حکمت خالده ای را احیا نماییم که هم جاودان و هم جهانی است!
آیا معنی این سخن آن است که وی می خواهد بار دیگر سنت طلایی غرب را در سراسر جهان احیا و بر همه ی اقالیم مستولی سازد؟ او هویت تاریخی خودش را گم کرده است، او در بستر تاریخی دیگری جز بستر و بسيط تاريخي شرقي و ايراني زندگی می کند. اسلام نصر، اسلام تاريخ، و حكمت او حكمت موزه است، عرفان او عرفان صوفيانه و تمدن موصوف او تمدن موزه است.
عموم شرق شناسان به حكمت و معنويت و تمدن و هنر و معماري به مثابه اشياء موزه اي متعلق به تاريخ معتقدند و بسي آن را مي ستايند و بسيار تعظيم مي كنند! حكمتي اين چنين كه حكومت هاي متفرعن متكبر بومي و جهاني را نمي هراساند و نمي ترساند به كار همان فراعنه مي آيد
اسلام بي حماسه، اسلام منهاي عدالت و آزادي، اسلام بي خطر و ذن بوديسم وار. معنویت صوفيانه، دین شعرگونه و دینداری شاعرانه، اسلام محمدي و علوي نيست. خطا نکنیم، نلغزیم، دقیق تر بیندیشیم، معنویتی که نصر آن را ترويج می کند معنویت عقیم و خنثی است. آن هم خنثي مشكله!
تو كز سراي طبيعت نمي روي بيرون
كجا به كوي طريقت گذر تواني كرد!
آقای نصر به اصطلاح ايراني با آقاي کربن فرانسوي هیچ تفاوتی نمی کند. کربن سرانجام نتوانست نه شیعه باشد و نه مسیحی بماند. می گفت من شیعه پروتستانم! البته او به عنوان يك فرنگي هم موافق طبيعت تاريخي خويش مي زيست؛ ظاهراً خدماتي نيز به ساحت حكمت اسلامي كرد: اما ترويج باطن گرایی دلخوش کننده، معنويت آرامش بخش، شايد پناهگاه رواني خوبي براي غربيان اسير مساوي مدرنيته تلقي شود؛ همین و بس. آقای نصر می گوید که مدرن ها نمی توانند متون مقدس را بفهمند. معنویت و حکمت خالده را درک کنند، به نظر ما شوان و گنون و كربن هم نمی توانند اسلام محمدی و علوی را فهم كنند. ما نيز نمي توانيم و نبايد شوان و گنون باشيم. اين نكته به معني انكار جهات و جنبه هاي مثبت شخصيت و خدمات امثال رنه گنون و كربن نيست؛ سنت گرایی در بستر فرهنگی و تاریخی طبيعي خود كه غرب است، بسا بتواند برای مردم آن ديار تجدد زده، كما بيش سودمند افتد، اما برای ما هرگز. و هر چند با سنت گرایی، غرب مستغرق مساوي مدرنیسم را نيز نجات نخواهد داد و اصول سنت گرایی قابل احیا نيست؛ ارجاع سنت چيزي چون اعاده ي معدوم است. وانگهي، خود سنت دچار قرائت هاي بي شمار است، سنت با كدام قرائت مدعي و مطلوب آقاي نصر است؟ همه مي دانند سنت مورد نظر و نگارش دكتر نصر چه مايه با آن چه شوان بدان مي خواند تفاوت و تهافت دارد!
سنت و حكمت خالده ي جناب نصر تنيده در ادعاي وحدت متعالي اديان، و اديان مشتمل بر بوديسم بي خدا و نبوت و بي معاد و تناسخ شعار؛ دينواره هاي ابتدايي شرك آلوده، همچنين دين هاي تثليثي و ثنوي و توحيدي رائج، و حكمت خالده ي پيوسته با تكثرگرايي ديني، چه مايه و ميزان قابل دفاع است؟ آيا اين صُوَر متكثر متعارض مي توانند صورتهاي حقيقت واحدي باشند؟ نيز سنت گرايي سخت كيش و ارتدكسي با رواانگاري و گفت و گو مداري مورد ادعاي ايشان چسان قابل جمع است؟ آيا شعار گفت و گو، تسامح و تساهل، مي تواند بر بالاي سخت كيشي چالاك افتد؟
اگر سنت گرایی و معنویت مورد علاقه و عقيده ي آقای نصر معنویتي زايا و پویا، رهایی بخش و زنده می بود، اول يا دست كم باید خود او را نجات می داد. مي گويند: شیخ مرشدي مدعي بود که هر جا که هست مراقب همه ي مریدان خويش است و آنها را از خطا و خطر مي رهاند، و مريدان نيز بدين ادعا بسيار پشتگرم و دلگرم بودند، يكي از مریدانش زن زیرکی داشت. گفت روزی این مرشدتان را ميهمان کن تا از او پذیرایی کنیم. بنا به دعوت، شیخ مرشد روزي به منزل مريد آمد و وقتی سفره را باز کردند، زن زيرك غذاها را آورد و روی برنج همه يك تكه مرغ گذاشت اما مرغ سهم شیخ را زیر برنجش پنهان کرد. از قضا شيخ شياد در همین آن یک مرتبه، سراسيمه و به سرعت ناگهانی پاهایش را باز کرد و جمع کرد! مرید پرسید: چه شد؟ گفت: هیچ، یکی از مریدانم در ساحل دریای احمر پايش لغزيد و در آب افتاد و داشت غرق مي شد، من پایم را دراز کردم و نجاتش دادم!! پس از اين نمايش تا نگاه شيخ به بشقاب هاي پيش روي افراد افتاد و ديد روي برنج همه تكه مرغي هست اما ظرف او فاقد مرغ است، اخم هایش در هم رفت و پس از لحظه ای درنگ با غرور تمام داد زد كه چرا تبعيض؟! چرا براي من مرغ نگذاشتيد؟ تا اینکه خانم آمد و گفت با قاشق برنج ها را کنار بزنید مرغ هويدا مي شود! با اين كار به همسرش فهماند که کسی که زیر يك انگشت برنج جلوی چشمش، ران مرغ را نمی تواند ديد چطور آن سوی عالم با دراز کردن پاي مریدش را از غرقه نجات می دهد؟ به هر حال اگر از معنويت و ملكوت آقای دكتر نصر كاري ساخته بود، نخست و دست كم آنقدر به خود بصيرت مي داد كه اين همه در عمرش دچار لغزش هاي شگرف و شگفت نشود، معنويت ادعايي كه اینقدر بصیرت به مدعي او نداده که در روزگار بی رمقی و بی رونقی مطابق و در شرف سقوط استبداد كه پيرزال پشت كوه هم فروپاشي ديكتاتوري را لمس مي كرد، او پست ترين پست سياسي در آن رژيم را به عهده گرفت و پس از سقوط ديكتاتوري نيز دست از دامن ديكتاتور نكشيد؛ سپس و همچنان در سايه سار استكبار سفاك جهاني و چونان مشاوري امين، گاه او را ياري كرد. معنويت و حكمت هم پاله و پياله ي سلطنت و سلطه، عقيم و عاق، نمي تواند بشريت را به سوي رهايي و رسايي، شكوه و شكوفايي، آزادي و آزادگي رهنمود شود.
ز ملك تا ملكوتش حجاب برگيرند
هر آن كه خدمت جام جهان نما بكند
نظرات کاربران :