درک حقیقت و ماهیت نهضت عاشورا و وصول به آن قافله حقیقت، دو رسالت سنگینی است که انقلاب اسلامی برای عاشورایی شدن و عاشورایی ماندن بر عهده دارد. تبیین اصل این رسالت و آسیب شناسی آن، هدف گفتار زیر است:
این گفتار برگرفته از سخنرانی دکتر محمد صادق کوشکی، عضو هیئت علمی دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی است که در دانشگاه امام صادق علیه السلام ایراد شده و با اندکی تلخیص و تصرف در پی میآید:
در مورد حادثهی عاشورا و نسبت ما با این حادثه و تبعات آن، صحبت زیاد شده است، چه در مورد حقایق و چه در مورد تحریفات آن. چون این بزرگترین حماسهای است که در ادیان اتفاق افتاده است. ادیان الهی حماسههای مختلفی را تجربه کردهاند اما بزرگترین حماسهای که در طول ادیان الهی اتفاق افتاده است، حماسهی عاشوراست. ما ذبح نیمه کارهی اسماعیل را به عنوان یک حماسهی مشترک بین ادیان داشتهایم ولی کامل محقق نشد و حضرت ابراهیم اراده میکند ولی انجام نمیگیرد یا آن عبور بنی اسرائبل از رود نیل یا حتی فتح مکه. اما بزرگترین حماسه الهی که در همهی ادیان رخ داده واقعهی عاشوراست و طبیعی است که این بزرگترین حرکت پیامدهای خیلی وسیعی هم دارد به حدی که ما امروزه میتوانیم برداشتهای جدید و در عین حال درست از آن داشته باشیم. یعنی هر چه قدر که عقل ما رشد بیشتری پیدا میکند، میتوانیم زوایای پنهانتری را کشف کنیم. واقعیت عاشورا همواره برای بشریت الهام بخش بوده و هر مقدار که وضع بشریت بیشتر گره خورده، کارآمدی این حادثه بیشتر نشان داده و مفید بودن آن000 بیشتر نمایان میشود. اگر زمانی قرن 8 هجری یک عده از سربداران خراسان میآیند و با الهام از حادثهی کربلا علیه مغول اقدام میکنند، معضلی که در مقابل اینها بوده فتنه مغول بوده و اینها با الهام از ازخودگذشتگی و آزادگی و مفاهیمی که در حادثهی عاشوراست علیه مغول قیام میکنند؛ این به نوعی حل مشکل بوسیلهی کربلاست منتها شکل ساده و بسیطی بوده است. اما روزگار ما مسائل بشری به حدی از پیچیدگی رسیده است که به سادگی الگوگیری نمیشود کرد.
اگر این جا کسی بتواند به عنوان شیعه از ظرفیتهای فکری و معرفتی عاشورا برای حل مشکل امروزش استفاده کند، هنر بزرگی کرده است. در نسبت با عاشورا، ما قالبی داریم که همواره تاُکید شده که آن را زنده نگه داریم. همین روضه خوانی، زنجیرزنی، پرچم سیاه زدن و ظرایف عزاداری به شکل خاص و این که اصرار بر حفظ سنتیِ اینهاست... اینها قالبی است که قرار است از محتوایی محافظت کند و این قالب همیشه باید باشد تا این محتوا را حفظ کند. این محتوایی که حقیقت عاشورا و عملکرد عاشورا و یاران حضرت است. اگر قالب بشکند یا مشکلی پیدا کند آن حقیقت چپاول میگردد و زود از بین میرود. ولی خیلی وقتهاست که این قالب محور میگردد و آن حقیقت به تمامی فراموش میگردد. این هم آفتی است که گریبانگیر این حادثه میگردد. قرار است عاشورا به عنوان یک حماسهای که در ادیان الهی است هر مقدار زندگی بشر – نه صرفاً شیعه و مسلمان- پیچیدهتر و مشکلات او عجیبتر گردد، بتواند راه حل بدهد (به عنوان بخشی از دیدگاههای شیعهی ناب). منتها خیلی وقتها این قالب چنان سنگینی میکند که ما از آن محتوا غافل میشویم. شبیه کسی که موزی را آورده بود و هستهی آن را دور انداخته بود و بقیهی آن را خورده بود! اگر ما بخواهیم بدون هیچ اغراقی در جامعهی خودمان قبل از انقلاب اسلامی نگاه کنیم، امام حسین (ع) کسی است که آدمهای به استیصال رسیده به دنبال او میروند. قرضِ قرض داران را ادا بفرما... مریضان اسلام را شفا بده... خیلی به من نامه نوشتهاند.... بعد میگویند آقا شما از امام حسین (ع) چه دیدهاید؟ میگوید من خانه خواستهام آقا به من داده است و مثلاً بیست سال است که نوکر آقا هستم، ماشین داده، زن خوب و بچهی خوب داده... این نگاه لازم است ولی کافی نیست. به تعبیر زیارت جامعه "عادتکم الاحسان و سجیتکم الکرم" کما اینکه اگر ما در عصر امام حسین (ع) هم بودیم و میرفتیم و ظهر در میزدیم و میگفتیم آقا من گرسنهام، چنین میکردند. اهل بیت (ع) با مردم همدردی میکردند و تا جایی که ممکن بود مشکلات مردم را حل میکردند. حضرت علی علیه السلام به خیلیها صدقه داده و کمک کرده ولی آنها به معنی دقیق کلمه، که از محضر امیرالموُمنین (ع) که استفاده نکردهاند. در واقع حداقل و کف مطالبات همینهاست که در جامعهی ما رایج است. رسالت اصلی امام رضا (ع) مریض شفا دادن و قرض ادا کردن و ... نیست. حقیقت ائمه و عاشورا فراتر از اینهاست. این حادثه قرار بوده یک جعبهی کمکهای اولیه باشد برای نجات بشریت در طول تاریخ، پس نباید آن را تنزل دهیم. همین عرض ارادت و مطالبات حداقلی که مردمِ با صداقت ما ارائه میدارند را کمی وسیعتر کنیم تا هم خودمان استفاده کنیم و هم ظلمی که به ائمه شده جبران شود و این کفران نعمت کمتر گردد. زیرا ما در سیاست، اقتصاد، مدیریت و در جزء جزء زخمهای بشر امروزی میتوانیم از این جعبهی کمکهای اولیه برداریم و زخمی را التیام دهیم. با این مقدمه وارد بحث میشویم.
فضای تاریخی که در آن فضا حادثهای اتفاق میافتد بسیار مهم است. اگر ما به این فضا علم داشته باشیم خود عاشورا برای ما معنی دقیقتری مییابد. خیلی وقتها ما حوادث را بدون مظروف آن در نظر میگیریم. مجرد حادثه خیلی تاُثیر ندارد و مطالعهی پدیدهها در بستر زمانه جزء روش علومی مثل تاریخ و علوم سیاسی هم هست. بدون ظرف زمانی و مکانی صرف انتقال حادثه خیلی ارزش ندارد. اگر عین حادثهی عاشورا و جزء به جزء حادثهی کربلا را بگویید، باز هم تاریخ را تحریف کردهاید. اگر من به شما بگویم که یک دختر خانمی است که با روسری به دانشگاه میرود، شما میگویید یعنی چه؟ ولی اگر بگوییم این خانم در استانبول قرار دارد و میداند که اگر با مانتو و روسری و شلوار به دانشگاه برود حکم اخراج او را میدهند... سال پنجم پزشکی هم هست، تا یک مدتی قوانین، ساده و رها بوده و تا سال پنجم با حجاب به دانشگاه میرفته است، سال پنجم یک مدیری میآید و میگوید ارزشهای لائیسیته باید حفظ گردد و از امروز هر که با روسری به دانشگاه آمد اخراج! اگر اینها را بگوییم آن موقع میفهمیم این دختر دیانت و مردانگیای داشته است که در هزاران مرد وجود ندارد. یعنی ارزش این کار وقتی مشخص میشود که ما زمان و مکان آن را بگوییم. ولی بدون زمان و مکان آن کار زیاد جلوهای نمییابد. یکی از ظلمهایی که در حق حادثهی عاشورا خصوصاً تا پیش از انقلاب اسلامی شده است، این است که ظرف زمانی و مکانی آن را کسی توضیح نداده است. اگر به آن فضا نزدیک شویم آن موقع عظمت کاری که در حادثهی عاشورا رخ میدهد را کمی میفهمیم که چرا امام حسین(ع) به عنوان یک شاخصی بیان شده که ثواب یک بار زیارت او در کربلا، معادل هفتاد حج مقبول است. این طور احادیثی که گاهی اوقات مبالغه آمیز تصور میگردد. ببینیم این کار امام حسین(ع) به قدری اهمیت داشته که برای این که ما را به اهمیت کارش واقف کنند، مدام به ما کد دادهاند؛ مثلاض گفتهاند 70 حج مقبول. راوی به پیغمبر میگوید 70 حج مقبول؟ میگویند: بیشتر، میگوید به حدی ثواب حج مقبول را دارد که اگر ثواب زیارت کربلا را میگفتند، حج از رونق میافتاد. کنایه از این که خود کربلا که ارزشمند نیست. این آدمی که این جاست کارش به قدری ارزشمند بوده که برای این که ارزش و اهمیت آن را نشان دهم من میآیم و برای آن ثواب زیارت مشخص میکنم. دهههای پنجاه و شصت هجری پیش زمینههای عاشوراست و تا خودِ واقعهی عاشورا را کمی نگاه کنیم، میبینیم جو خاصی حاکم میباشد.
آن زمان دنیای اسلام خیلی وسعت جغرافیایی پیدا کرده است. از طرفی مرزهای آن نزدیک آسیای میانهی فعلی است و از طرفی دریای مدیترانه، مصر و تونس و ... را نیز تقریباً گرفته و از طرفی همسایهی روم شرقی شده است. جایی که سوریه و ترکیهی فعلی قرار دارد، حجم وسیعی از امپراطوری اسلامی نومسلمانانی هستند که اسلام را با فاتحین عرب شناختهاند، فاتحینی که خود را نژاد برتر میداند و معتقدند که اگر ایرانی جماعت که عجم است مسلمان شود، باز هم باید جزیه بدهد یعنی نژادپرستی عربی هم چنان در میان آنها هست. سرداران فاتح سرداران مسلمانی نیسیتند، سردارانی هستند که عربیت آنها بر اسلامیت آنها غلبه دارد. سردار همهی اینها معاویه است. یعنی جامعهای که با اسلام آشنا شدهاند اما آشنایی آنها در حدی است که معاویه توصیه میکند.
اسلامی که نه تحولی در زندگی فردی و نه در جامعه ایجاد میکند و نه دردی را از کسی دوا میکند. یعنی در واقع فتوحات وسیع اتفاق افتاده و به مردم گفتهاند، میخواهیم مسلمان شوید... حالا باید چه کنیم و اسلام یعنی چه؟ یعنی اینکه نماز بخوانی، نماز جمعه را هم به جا آوری و در خطبههایت نیز علی(ع) را لعن کنی؛ میگوید باشد این کارها را میکنم و برای او خیلی عادی است. حال امیرالموُمنین کسی است که حتماً باید او را لعن کرد و حتماً مثل ابولهب است. دین را اینگونه آموختند، حوزهی جغرافیایی وسیع، کمیت بالا، کیفیت پایین. آن هستهی مرکزی اسلام که مثلاً در مدینه بوده و در مکه و کلاً در حجاز، اساساً فسیل شده و از بین رفته یعنی کسانی که مقداری اسلام حقیقی را از پیامبر دیدهاند یا زیر خاک دفن شدهاند، یا زیر فشار تبلیغات فراموش شدهاند. فقط ظاهر مذهب باقی مانده که هیچ تاَُثیری بر زندگی مردم ندارد جز اینکه آنها را در برابر ستم ستمکاران مطیعتر میکند. یعنی آن اسلام نه تنها مثبت نیست بلکه منفی است. اسلامی که میگوید " اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم"... من هو اولی الامر؟ هو المعاویه. المعاویه کاتب الوحی و خال المومنین. (و اینها از نظر تاریخی درست بود چون برادر امحبیبه بود دختر ابوسفیان. ام حبیبه هم ام الموُمنین و زن پیامبر بود با این محاسبه معاویه دایی موُمنین میشد!) در این فضا تصور کنید که مردم ایران و آسیای میانه و خراسان بزرگ آن زمان و مردم بیتالمقدس و مردم مصر و بخشی از ترکیه امروزی مسلمان شدند اما این اسلام، اسلامی است که تشویق میکند که از "عمروعاص" و "یزید" اطاعت کنید. حال در این فضا یک امام حسینی مانده که حقیقت دین را لمس کرده و خودش عین حقیقت دین است و در طرف دیگر این جفرافیا و پهنهی وسیع که اگر آن رها کنید تا قیامت به نام اسلام، بشریت را منحرف میکند. برای اینکه بگوید ای فقیر اگر به تو ظلم شد به آن دنیا حواله بده، اینجا اطاعت بکن و درآن دنیا خدا به ظلم تمما ظالمان جواب خواهد داد.
امام حسین (ع) است و تاریخ. امام حسن (ع) به شهادت رسیده و امام حسین (ع) منصب امامت را عهدهدار شده است و آن هم در عصری که در اوج قدرت است و حسین پسر آن کسی است که باید او را لعن کرد تا نماز جمعه قبول واقع شود. در این فضا امام حسین (ع) حرکت خود را برای پالایش دین آغاز میکند تا حداقل دین اسباب دست ستمکاران و خلفای جور نباشد. امام نامهای به معاویه مینویسد و میگوید تو آدم فاسدی هستی و صلاحیت حکومت هم نداری نامه هم سرگشاده است و اگر مخفی بود در تاریخ ثبت نمیشد که به دست من و شما برسد. حتی کار به جایی میرسد که حضرت یک بار در ایام حج، چند سال قبل از اینکه معاویه بمیرد یک همایشی در حج میگذارد. حج هم جایی است که از همه جای عالم اسلام میآیند.
ریش سفیدان تمام عالم اسلامی آن روز میآیند و امام حسین (ع) حرکت خود را شروع میکند با - خطبه در منی!- کار خود را با تمام قدرت انجام میدهد و میگوید این حرف خدا و این کلام پیغمبر و این هم کارهای معاویه خودتان صاحب عقل هستید. میخواهید چه کار کنید. نمیگوید من از کارهای سیاسی خوشم نمیآید و کار علمی میکنم و ... و زن و بچه دارم و... و امام یقین پیدا میکند که از این یخهای سال خورده و دلهای فرومرده، بخاری بلند نمیشود. در هیچ کدام دین حقیقت زندگی نیست که بگویند "کونوا قوامین لله شهداء بالقسط". اصلاً اهل این کارها نیستند میگویند من حاضرم دیندار باشم به شرط اینکه دینداری هیچ لطمهای به کاسبی و شهرت اجتماعی و موقعیت هیئت علمیام نزند. اگر نتوانم به واسطهی دینداری بنز سوار شوم اصلاً دین را نمیخواهم. دینی که به من بگوید یک بار حج رفتهای بار دومی که میخواهی به حج بروی اگر با پول خود میروی اسراف است و اگر با پول خودت نمیروی دزدی است، چون در این مملکت هزاران پیرمرد و پیرزن مستطیع در صف ایستادهاند و مردند و نتوانستهاند حج واجب بروند را نمیخواهم؛ امام میگوید اینهایی که اینجا هستند دینشان تساهلی و تسامحی است و دین "چنان با نیک و بد خو کن که بعد از مردنت مسلمان زمزمت شوید و هندویت بسوزاند" است. امام یقین پیدا کرد که اگر یزید میمون خود را هم بگذارد و بگوید حکومت کن، این عده حاضرند اطاعت کنند چون صلاح دنیای آنها در اطاعت است. حال جالب است که در این فضا یک عده پیدا میشوند و از امام حسین (ع) برای حکومت دعوت میکنند. باید ببینیم که اینها با بقیه چه فرقی داشتند. چرا مردم مدینه که اتفاقاً از مردم انصارند و اسلام آنها قدیمیتر و اصیلتر است دعوت نمیکنند و یک عدهی دیگر از آن طرف حجاز دعوت میکنند. اگر قرار به سبقت در اسلام باشد اهل مدینه سابقتر بودند و لااقل در قصهها و چیزهایی که پدربزرگها دم گوششان زمزمه میکردند شیوهی زندگی رسول خدا و ... بود کوفه جایی بوده که عملاً شهر نبوده و قرارگاه نظامی بوده که بعداً برای فتوحات استفاده شده و بعداً شهرکی شده و در زمان حضرت علی (ع) که از مدینه میآید و قائله جمل را که سرکوب میکند و به خاطر اهمیت راهبردی در آنجا میماند. در این بستر مردم کوفه در طول چهار سال، تجربهی متفاوتی از اسلام پیدا میکند. میبینند که حاکم اسلامی کارهای عجیب و غریبی میکند از همهی آنها فقیرتر و متواضعتر و موُدبتر است و از همه آنها افضل است. اما پس از چهار سال این صفات دل آنها را میزند و دیگر حضرت را همراهی نمیکنند و در نهجالبلاغه است که که حضرت امیر(ع) میگوید بلند شوید و به جبهه بروید معاویه حمله کرده، کسی بلند نمیشود و خطاب به آنها میگوید "یا اشباح الرجال"، نامردها، که دیگر کار به جایی میرسد که حضرت برمیگردد و میبیند کسی نیست روی صورتش میزند و میگوید: مالک کجاست، میثم کجاست، که وقتی میگفتم، برمیخواستند. عمار کجاست؟ دانه دانه کسانی که نیستند را نام میبرد، کسی جواب نمیدهد. این سیستم حکومتی خیلی سخت است. حضرت میگوید شما از من خسته شدهاید من هم از شما خسته شدهام. این تجربه تمام میشود و حضرت علی (ع) میرود و معاویهای میآید که به مجرد آمدن - بعد از ماجرای امام حسن(ع)- میگوید من کاری با دینتان ندارم هرکاری میخواهید بکنید آزادید من فقط باج و خراج بر کوفه را میخواهم و حکومت بر شما را. نماز جمعه را چهارشنبه هم بخوانید فرقی نمیکند من حکومت بر شما را میخواهم نه از من مطالبهای داشته باشید و نه من در برابر شما تکلیفی دارم. یک تکلیف دارید اطاعت و پرداخت مالیات و آزادی در قبال همه چیز. بعد یک دفعه مردم کوفه حافظهی تاریخیاشان یاری میکند که وضع قبلی خیلی بهتر بود و در نظام قبلی ما بدون توجه به اینکه نژادمان چیست آدم حساب میشدیم. حالا به ما میگویند این عرب است با درجهی خلوص 90 درصد و این ایرانی است و این به مردم فشار آورد و فشارها متراکم شد. چرا مردم کوفه از امام حسین دعوت کردند و مثلاً مردم بصره دعوت نکردند. چرا مردم اهواز یا شام یا مصر دعوت نکردند؟ چون آنها 4 سال حکومت حضرت امیر(ع) را ندیده بودند. اسلام بقیه، اسلام معاویهای بود و به همین خاطر مشکل و نقصی در حکومت نمیدیدند که اعتراض کنند. بر حکومت معاویه و یزید عیبی نمیدیدند و شکل مطلوبتری از معاویه سراغ نداشتند. ولی مردم کوفه تنها کسانی بودند که شکل مطلوبتری از حکومت را دیده بودند؛ یعنی همان بچههایی که در کوچههای کوفه میچرخیدند و پدران اینها حوصلهی اینکه دست بر سر اینها بکشند و اینها را بغل کنند و با اینها بازی کنند نداشتند. وقتی علی (ع) در کوچهها عبور میکرد، میگفتند آقا ما را بغل میکنید؟ صف میبستند سر اینکه آنها سر کوچه بایستند و آنها را تا ته کوچه ببرد؛... آقا میشود دوباره ما را برگردانید! این بچهها حالا بزرگ شدهاند و زمانی را به یاد دارند که ما حاکمی دیده بودیم که کارهای عجیب و غریبی میکرد. فشار به حدی بود که آنها خسته شده بودند و در واقع پدیدهای به نام " شیعیان سیاسی" شکل گرفته بود، "شیعیان منفعتی" ! یعنی کسانی که تشیع را با منافع خودشان سازگار میدیدند و وقتی حس کردند منافع خودشان مشکل پیدا کرده، شیعه شدند نه اینکه دوازده امام را قبول کنند؛ چون آن روز دوازده امامی در کار نبود در واقع علوی شدند نه حسینی. آنها تنها کسانی بودند که در آن مقطع از حکومت علوی تجربهی ملموس و عینی داشتند. گفتند به سراغ پسر او برویم و اینگونه میشود که فقط کوفهایها نامه مینویسند. یعنی کل عالم اسلام آن روز حکومت یزید را قبول میکنند. دو سه نفری بودند که احیاناً حرفی میزدند که آنها را هم ساکت کردند. کسی حرفی نمیزد و تنها معترض، کوفهایها هستند که علویِ منفعتی هستند، دیدند که کسی آنها را آدم حساب نمیکند و شهروند درجهی دو هستند و ظلم و بیعدالتی میشود، گفتند آن الگوی علوی چیز خوبی است برویم و از پسر علی (ع) دعوت کنیم تا دوباره وضعامان خوب شود. هجده هزار که سهل است اگر به من میگفتند که کل مردم کوفه هم نامه نوشتهاند من باور میکردم. چه میشود کسانی که نامه نوشتهاند زیر نامهی خود بزنند؟ به خاطر اینکه همه چیز را دقیقاً با منفعت میسنجند. گفتند اگر حسین بن علی (ع) خلیفه بشود خوب است و منفعت دارد. بعد دیدند که طرفداری از حسین (ع) خطر دارد یک مدیریت مالی کردند و دیدند که صرف نمیکند دعوتشان را پس گرفتند. هیچ کدام شیعهی اعتقادی نبودند جز چند نفری مثل مسلم بن عوسجه و حبیب بن مظاهر و ... مردم کوفه ضرب و تقسیم کردند، مردم عاقلی بودند. عقل به معنای راسیونالیستی و حسابگری، بعد دیدند که اگر قرار باشد حسین (ع) بیاید خرج زیادی دارد گفتند ما تو را میخواهیم که زندگیامان خوب شود، اگر قرار باشد تو بیایی و ما بمیریم که نمیخواهیم تو بیایی. امام حسین (ع) هر چند که میداند که اینها چگونه آدمهایی هستند، اما وظیفهی شرعی دارد که وقتی کسی او را دعوت کرد بگوید آمدم. این جزئی از وظیفهی امام است و امام هم باید به ظاهر حکم کند و الا خودش میداند که قرار است این جا چه اتفاقی بیفتد ولی چون ائمه موظفند به ظاهر حکم کنند تا وقتی که مردم کوفه دعوت خودشان را پس نگرفتهاند، امام وظیفه دارد که برگردد. اما با نقض پیمان مردم کوفه، وظیفه بدست آوردن حکومت همان لحظه ساقط میگردد. در این بستر امام میگوید: بگذارید برگردم و به یمن بروم. میگویند نمیشود ما با تو کار داریم و ... حادثهی عاشورا با جزئیات آن اتفاق میافتد. تصور کنید وضعیت کوفه این گونه است که گفتهاند اگر کسی به جبهه برود هر که به کمک حسین بن علی (ع) برود او را هلاک میکنیم هیچ، زن و بچهی او را نیز اذیت میکنیم. یعنی طرف ممکن است از خدش بگذرد اما از خانوادهاش که نمیتواند بگذرد و اصلاً کوفه را محاصره کردهاند که نیرو نرود. از آن طرف میدانید که همراه امام حسین (ع) وقتی که به کربلا میرسند، بعضاً نقل شده که 1300 نفر به همراه ایشان بودند، یک عده محاسبهگر همراه حضرت بودند که میگفتند این حسین بن علی (ع) اگر خلیفه شود، استاندار و شهردار و ... میخواهد و چه کسی از ما بهتر. برویم که اوضاع مثبت است. وقتی که رسیدند، دیدند این جا حلوا قسمت نمیکنند. نهایتاً شبی حضرت گفتند میبینید که اوضاع چگونه است و ... بلند شوید و بروید، همه رفتند تنها 50 نفر ماندند بعد یک عده از کوفه و این طرف و آن طرف و چند نفری هم از سپاه یزید آمدند تا 72 نفر بمانند. یعنی نسبت 25 به 1 میشود و اینکه چقدر آن صحابی که آنجا مانده بودند خود موضوع مستقلی است. من صحنهی فرار از جنگ را دیدهام اگر جبهه رفتن مثلاً 100 واحد سخت است در جبهه ماندن وقتی بقیه فرار میکنند 10 هزار واحد سخت است. اصحاب امام گفتند نخلستانی میبینیم گفتند طبق نقشهای که ما داریم این جا نخلستانی وجود ندارد بعد کسی نگاه کرد و گفت این سپاه سیهزار نفری عبیدالله است. تازه این چند تایی که از کوفه میآیند امضا میکنند که من حاضرم بروم و زن و بچهام به دست عبیدالله بیفتد که او از کسی حتی خدا هم نمیترسد. ممکن است هر بلایی به سر آنها بیاورد. یک مقداری به زمان فعلیامان نزدیک شویم. شیعه با همین بحث عاشورا گره میخورد این که امام صادق (ع) در خانهاش روضه میگذارد و مداح و شاعر میآورد و چیزی به نام زیارت عاشورا میماند و ثوابهایی تعیین میکنند همهی اینها به خاطر این است که یادآوری شود که حادثهای که در آن روز اتفاق افتاد، مهم است. آن روز در واقع میکروفیلم و ماکت تاریخ بشریت است. تاریخی که یک طرف آن حق و حقیقت، غالباً قلیل و کم زور و ضعیف، و یک طرف آن باطل، به شکل جذاب و خواستنی و قوی قرار دارد و ظاهراً هم در این معادله حق کتک میخورد و نابود میگردد و کل تاریخ بشریت هم همین گونه بوده، اصلاً خدا خواسته اینگونه شود باید اینگونه شود که امتحان معنی بدهد اگر اینگونه نباشد که امتحان معنی ندارد. اگر حق 30 هزار نفر و باطل 50 نفر باشد که هنری نیست. هنر این است که تو در برابر 30 هزار نفر اهل باطل اهل حق بمانی. عاشورا نهاد انتخاب و اراده و اختیاری است که براساس بصیرت و معرفت باشد. ارادهای که یک دفعه حر میگوید عجب غلطی کردم! گاهی آدم 80 سال اهل حق است، بعد به بهشت میرود ولی یک آدمی یک دقیقه اهل حق باشد و به بهشت برود! این خیلی برد میخواهد یعنی تصمیمی که حر در آن لحظه میگیرد به قدری ارزشنمد است که با هشتاد سال زندگی حبیبابنمظاهر برابر است ولی بصیرت و معرفت به اضافهی چیزهای دیگر. یعنی وقتی امام حسین (ع) به سپاه کوفه میگوید که شما که میدانید من فرزند چه کسی هستم میگویند بله، حتی میدانند که نماز خواندن پشت او ثواب دارد و حتی چند بار پشت او نماز میخوانند. معرفت به معنای آگاهی را دارند ولی معرفت و بصیرتی را که حر دارد، ندارند. معرفتی که حر نسبت به مادر حسین بن علی (ع) دارد بقیه نداشتند. معرفت اضافه بر علمی است که از راه تجربه و مشاهده بدست میآید. آن عنصری که باعث اراده و اختیار میشود و حادثهی عاشورا را به وجود میآورد، همان است که ما را نجات میدهد و باعث تکامل بشر میگردد. آن را اگر بتوانیم کشف کنیم آن موقع حقیقت عاشورا را کشف کردهایم و این همه که گفتهاند قالب عاشورا را گرامی بدارید به خاطر این است که این محتوا و حقیقت زنده بماند. حقیقت دین و نهضت عاشورا گوهر واحدی است که رمز سعادت است. آن معرفت را ما در زیارت عاشورا میبینیم. زیارت عاشورا یکی از ماُثوراتی است که من آن را خصوصاً برای کسانی که علوم انسانی میخوانم تاُکید میکنم. زیارت عاشورا همیشه یکی از کسلکنندهترین برنامههایی است که در ادارهها میگذارند. بعد مودبانه مینویسند که صبحانه میهمان اباعبدالله هستید. من هر چه زور زدم با انگیزهی صبحانه نتوانستم در آن زیارت عاشورایی بروم که صبح در اداره برگزار میگردد. زیارت عاشورا یک بیانیهی سیاسی و مانیفست است اما تنها استفادهای که از آن نمیشود، همین استفاده است.
نظرات کاربران :