سخن در باب مسئله بسیار بنیانی و عمیق جامعه و بلكه انقلاب است یعنی بحث استقلال فكری و فرهنگی ما.
ما با این سؤال مواجه هستیم كه چه كنیم كه از نظر معرفتی و تولید نظریه در همه حوزههای مربوط به انسان، جامعه و تاریخ یعنی مجموعه كل حوزههایی كه از آنها تحت عنوان علوم اجتماعی و علوم انسانی نام میبریم تدریجاً بتوانیم استقلال پیدا كنیم؟ مطلبی كه مقام معظم رهبری فرمودند مطلبی بود كه ایشان و افراد دیگری سالیان سال به اهمیت و به نقش حیاتی جنبش معرفت توجه كردهاند منتها زمینهای فراهم میشود كه ایشان به طور مؤكد اشارتی بكنند. بحث را با طرح سه سؤال آغاز میكنیم و بدون اینكه پاسخ صریح، مشخص و مؤكدی به این سؤالات بدهم به تلویح و تفسیر، پاسخ این سه سؤال را با برخی مشخصهها و مقدمههای معرفت و تولید معرفت در جامعه و نهادهای بزرگ و مهمی كه از آنها انتظار تولید معرفت میرود، مطرح میكنم و با توضیح وضعیت این نهادها و ارگانها امیدوارم بتوانیم پاسخ به این سه سؤال را پیدا كنیم.
این سؤال عبارت است از اینكه چرا پس از فراخوان و دعوت به نهضتی جهت ایجاد معرفت، تقریباً هیچ اتفاقی در حوزه و دانشگاه نیفتاد؟
سؤال دوم چرا قبل از دعوت به ایجاد نهضت معرفتی، هیچ فعالیت معرفتی جدی در دانشگاهها و حوزهها صورت نمیگرفت؟
سؤال سوم اینكه چرا تا آینده قابل پیشبینی هیچ اتفاقی هم در این حوزه نخواهد افتاد؟
سعی میكنیم بهتدریج و به تفسیر به این سؤال پاسخ بدهیم.
برای پاسخ به این سؤالات، كه هر سه یك جوهره دارند، هشت محور در نظر گرفتهام و امیدوارم ابهامهای موجود در طرح این محورها رفع شود. میخواهیم ببینیم چرا در ایران تولید معرفت به آن معنا نداشتهایم؟ این قصه، ماجرای ده سال، بیست سال و سی سال پیش نیست. قصه ابداً چیز جدیدی نیست كه بگوییم در هفت هشت سال گذشته اتفاق افتاده یا ظرف بیست سال گذشته تولید معرفت عملاً منتفی و بسیار ضعیف شده است. نه! داستان بسیار عمیقتر و بیشتر از این حرفهاست. بسیاری میگویند شرایط اقتصادی اساتید دانشگاهی و حوزوی امروزه بد است به همین دلیل است كه تولید معرفت نمیكنند. استاد و عالم دانشگاهی و حوزوی به تعبیر عامیانه هشتشان گروِ نهشان است و برای یك لقمه نان حلال باید صبح تا شب بدوند. اینها وقت و محلی برای تولید معرفت پیدا نمیكنند.
من نمیگویم این حرفها غلط است، به این موضوع هم خواهیم پرداخت. به یاد دارم قبل از انقلاب، یك استاد دانشگاه با حقوق سر ماه خود میتوانست یك پیكان بخرد. اگر نسبتسنجی بكنیم درآمدی حدود دو میلیون تومان به حساب امروز حقوق واقعاً كافی است و با این حقوق مشكل نان و آب و قسط و... حل میشود. در مورد بعد از انقلاب میپذیرم اساتید دانشگاهی و عالمان حوزوی كه در كارهای اجرایی نیستند، واقعاً در فشار هستند و این واقعیت تلخی است كه باید به آن اعتراف كرد. اما قبل از انقلاب با درآمد قابل توجهی كه اساتید دانشگاهی داشتند در آن زمان، چرا تولید معرفت صورت نمیگرفت؟! در نگاهی به آن دوران میبینیم اساتید در بهترین حالت و در مواردی كه بسیار موفق بودهاند نهایتاً آثاری از «ژان پل سارتر» را ترجمه میكردند: كسی كه این كار را انجام میداده به عنوان یك استاد دانشگاه شناخته میشده است. بنابراین ما با پدیدهای مربوط به انقلاب مواجه نیستیم كه بگوییم این اتفاق جدید رخ داده و آن هم به خاطر نابسامانیهای انقلاب و شیطنتهای استكبار، ناتوانیهای مدیریت داخلی و... است اما این نكته مورد بحث منحصر به پس از انقلاب نیست، این سه سؤالی كه میخواهیم با هم پاسخ بدهیم ابداً به این علت نیست كه پس از انقلاب با نقصان و فقدان معرفت مواجه شدهایم.
در ابتدا و مقدمه، این احتمال و امكان منطقی را حذف میكنیم كه به لحاظ زمانی، این نقیصه و فقدان بزرگ ابداً منحصر به بعد از انقلاب نمیشود. كاملاً از قبل از انقلاب وجود داشته تا امروز، چرا چنین شده است؟
برای پاسخ به این سؤال میخواهیم به برخی مطبخها، كارگاهها یا به تعبیری كارخانههایی كه تولید معرفت میشود، سری بزنیم. چه میشود كه جایی تولید معرفت صورت میگیرد و چرا در ایران فعالیتی وجود نداشته است؟ و پس از فراخوان و دعوتی كه صورت گرفت، اتفاقی نیفتاد و در آینده قابل پیشبینی هم اتفاقی نخواهد افتاد؟ بنابراین اولین محوری كه میخواهم طرح كنم، در مورد اتفاقی كه در غالب دانشكدهها و حوزههای علوم انسانی و علوم اجتماعی خصوصاً رخ میدهد، از جلسات هفتگی سه فیلسوف غربی با شما صحبت میكنم. فیلسوف معروف معاصر كه متعلق به اندیشة فلسفه آمریكایی است، پروفسور جیمز كانت میگوید با پروفسور جان مك دول و پروفسور جان ایرلند، كه سه فیلسوف معاصر آمریكایی هستند، هفتهای یك بار ساعتهای طولانی مینشستیم و كتاب «نقد عقل محض» كانت را كه متعلق به قرن هیجدهم است، سالهای سال با هم بحث میكردیم. نه تابلویی میزدند، نه سمیناری برگزار میكردند، نه پاداشی میگرفتند، نه پاداشی میدادند. سه نفری جمع میشدند فرازی از كتاب را میخواندند و ساعتها با هم بحث میكردند. ابتدای امر هم سه استاد جوان بودند. این مطلب را داشته باشید. من اضافه كنم در گروه فلسفهای كه تصادفاً قرار گرفتم و درس میخواندم، در برد تكمیلی از پانزده استاد حاضر حداقل پنج استاد همواره در گروه حاضر بودند و در اتاقهایشان كار میكردند یا مطالعه میكردند یا مطلبی مینوشتند و از این پانزده نفر همواره دو یا سه نفر از استادان بودند كه هر زمانی كه هر دانشجویی سؤال یا بحثی داشت، نزد آنها میآمد و استاد را حتی با اسم كوچك صدا میكردند، با هم میرفتند سه چهار ساعت بحث میكردند. این اتفاق به كرّات برای من رخ داده، حتی میشد تا ساعت هشت، نه شب استادی نسبتاً مسن را به حرف میگرفتیم و ساعتها با هم بحث میكردیم. گاهی بحث ما ساعت سه چهار عصر شروع میشد تا ساعت هشت نه شب و این استاد حتی یك بار هم به ساعت خود نگاه نمیكرد. شما دانشجو هستید و استادانتان را میبینید و میدانید این حرفها یعنی چه! حتی یك بار هم به ساعتش نگاه نمیكرد! فقط گاهی به من میگفت چه سؤالات خوبی میكنی! من از این مباحث لذت میبرم، یعنی بحث را تعطیل نكن.
این حرفها را كه میگویم، مبالغه نیست. آن زمان نمیدانستم چه خبر است، وقتی به ایران بازگشتم، فهمیدم. چون دائماً استادان به من میگویند چقدر برای دانشجو وقت میگذاری؟ چرا همیشه دانشجو بدون وقت قبلی نزد تو میآید و تو را میبیند، بعد متوجه شدم كه این كارها بدآموزی دارد! این طرز كار را داشته باشید، خیلی اوقات میشد كه با استادی قرار داشتم تا دربارة بخشی از رسالهام بحث و گفتوگو كنیم و گفتوگوی ما به زمان ناهار میكشید، با هم به ناهارخوری دانشگاه میرفتیم، ناهار میخوردیم و تا دو یا سه بعد از ظهر كار میكردیم. یك رابطه كاملاً معرفتی و علمی، رابطهای كه ابداً بار سیاسی یا مالی داشته باشد، نبود. من از شما سؤال میكنم در كل ایران چند مورد از این جلسات بحث و گفتوگوی ساكت، آرام، بیبوق و كرنا، بدون ششصد متر پارچه اعلامیه و آگهی سراغ دارید؟
چقدر از این جلسات كه «جیمز كانت»، «مك دول» و «جان ایرلند» سالهای سال یك جلد كتاب را بحث میكردهاند، سراغ دارید؟ از خودتان سؤال كنید، از شما سؤال میكنم در كدام یك از گروههای آموزشی این نوع برخوردها را میبینید خصوصاً در دو حوزه تخصصی علوم انسانی و علوم اجتماعی كه عمده صحبتم با توجه به روح دعوت و فراخوان مقام معظم رهبری متوجه آنهاست و حوزههای علوم پزشكی و علوم مهندسی را از شمول صحبتم خارج میكنم، گرچه پزشكی و فنی، مهندسی را به میزان خاصی میشود شامل این قصهها كرد و علوم پایه هم همینطور. اما در علوم پایه و فنی مهندسی در برخی دانشگاهها مقداری استثناء داریم. یعنی گاهی مواردی شبیه آنچه من تجربه كردهام را در بعضی جاها مقداری میتوانید تجربه كنید، اما من ابداً علوم پایه، فنی مهندسی و علوم پزشكی را مدّ نظر ندارم، مشخصاً علوم انسانی و علوم اجتماعی را مدّ نظر دارم. مشخصاً جنبش نرمافزاری بیشتر، متوجه این دو حوزه است.
در این زمینه هیچ نوع آسیبشناسی از سوی نخبگان و كسانی كه این وظیفه را بر عهده دارند صورت نگرفته است. باید بدانیم كه چنین تحقیقات پُرهزینهای كار دانشجو نیست. بلكه بر عهده نهادهای بزرگ سیاستگذاری مثل شورای تحقیقات عالی، شورای انقلاب فرهنگی و شورای عالی گسترش آموزش كشور و... است.
آیا تا به حال در روزنامههایی كه هر روز منتشر میشوند خواندهاید كه تحقیقات دامنهداری در این زمینه صورت گرفته باشد؟ متأسفانه بودجهای عظیم از مملكت صرف این كار میشود و نخبگان مملكت تغذیه میشوند. اینها هر روز از منزلشان بیرون میآیند و به دانشگاهها میروند. در كلاسها درس میخوانند و بعد هم بیرون میآیند، ما حاصل معرفتی هم، نمیبینیم. به نظر شما، آیا پدیداری به این بزرگی و مهمی، بررسی و تفحصی نمیخواهد؟ آیا تا به حال شما شنیدهاید تحقیق و تفحص در این زمینهها صورت گرفته باشد؟ اگر تا به حال چیزی نشنیدهاید، روشن است و دلیل آن هم این است كه كاری انجام نشده است و تحقیق و تفحصی توسط نهادهای نظارتی و سیاستگذاری نشده است تا به اطلاع دانشگاهیان و عموم مردم و سایر دستگاههای اجرایی كه تعیین بودجه و سیاستگذاری میكنند برسد. هر ساله بودجهای صرف آب و برق و هزینههای دیگر دانشگاهها میشود و مابقی نیز صرف پرداخت حقوق استادان میشود و بعد از چهار سال مدركی به شما میدهند و این بخشی از آن مطبخی بود كه در آن تولید معرفت میشود.
زمانی كه استادان در دانشگاهها هستند و میتوانند تعامل معرفتی با دانشجو داشته باشند، نداریم. استادان ما انگیزه و امكانات، عشق، اصالت و جرئت این را ندارند كه با هم بنشینند و یك متن فلسفی را جلوی خودشان بگذارند و در مورد آن بحث كنند و حاصل آن، استادان را به موجوداتی قوی و نقاد تبدیل كند. تعامل استادان با دانشجویان اصولاً یك تعامل منفعل خاموش است و ما فقط از كنار هم عبور می كنیم. استاد به كلاس میآید، جزوه را بیرون میآورد و شروع به تكرار جزوهای كه بارها در كلاسهای متعدد تكرار كرده است، میكند. ما هم مینویسیم و پایان ترم آن را میخوانیم و امتحان میدهیم و یك نمره عالی یا خوب هم میگیریم و اتفاق دیگری هم جز این نمیافتد. ببینید كه چرا بعد از فراخوان اتفاقی نیفتاد و چرا نمیافتد و چرا نخواهد افتاد، برای اینكه همه چیز تعطیل است و چیزی وجود ندارد كه كاری بخواهد صورت بگیرد. اصلاً استاد مقام و منزلت معرفتزایی برای خودش قائل نیست و شما را كه دانشجو هستید چگونه میبیند. فقط شما را به عنوان ابزاری میبیند كه آخر ماه فیش حقوقیاش پرداخت شود و شما برایش ارزشی جز این ندارید و او مجال و وقتی ندارد كه بخواهد صرف شما بكند و نه شما را ارزشمند میداند كه با شما كار بكند و به سؤالات شما اهمیت بدهد. اگر این سؤالات بیربط باشند باید پایه این بیربطی را با بحث و بررسی و گفتوگو نشان بدهد.
استادان با پاسخ مناسب باید افق دید دانشجو را باز كنند ولی چنین وظیفهای را برای خودشان قائل نیستند. نتیجهاش چه چیزی میشود؟ نتیجهاش این وضعیتی میشود كه شما (جز عدهای خاص) دانشگاه را به عنوان یك وظیفه مثل خدمت سربازی مینگرید كه باید بگذرانید. بعد هم از طریق آشنایان شغل و پست و مقامی كسب كنید و بعد هم ازدواج كنید. ببینید كه نگاه شما چگونه شده است البته این قصور از سوی شما نیست. دانشجو به خودش نگاه دانشگاهی و نگاه معرفتی ندارد و باید این را به معنای فاجعهای بزرگ تلقی كنیم. یعنی اینكه شما به عنوان اینكه من میخواهم بفهمم، یاد بگیرم و یك موضوعی را تعقیب كنم، اصلاً چنین دیدی نسبت به خودتان ندارید. البته شاید یك تعداد قلیلی از شما، وابستگان خوب و یا در دوران دبیرستان دبیر و یا در دانشگاه استاد خوبی داشتهاید كه باعث شده تا انگیزههای شما شكوفا شوند. اما متأسفانه این تعداد با چنین انگیزههایی در جمع شما و در كل دانشجویان بسیار قلیل است و كم یافت میشوند. شما با یك سری غربالهایی كه در جامعه وجود دارد، وارد دانشگاه میشوید. اما پس از وارد شدن با شما چه معاملهای میشود؟ متأسفانه پس از طی این مدت هیچ چیزی بر انگیزههای شما افزوده نمیشود. غالباً من دانشجویان را در ترمهای پایانی كارشناسی و یا كارشناسی ارشد و یا دكترا میبینم كه به من میگویند كه اشتباه كردیم به دانشگاه آمدیم و باید به سراغ تجارت میرفتیم. این دانشجو كه به این نتیجه رسیده در سن هجده سالگی دارای شناخت و معرفتی بوده است و میخواسته با ورود به دانشگاه جواب سؤالهایش را بگیرد. اما پس از ورود به دانشگاه و گذراندن هر یك از این مراحل بلایی به سرش آمده كه واقعاً احساس پشیمانی میكند. ما و نهادهای آموزش عالی واقعاً انگیزههایش را میكشیم.
نظرات کاربران :