امام در مقابل مردم و محرومان جمالي بود و در مقابل مستکبران و زورگويان جلالي بود. بسياري از کساني که در جبهه ها شهيد شدند قبل از شهادت گفتند سلام ما را به امام برسانيد و بگوئيد از ما راضي باشد. آنها عاشق جمال امام بودند، اما امام هميشه مي گفت آنها عاشق من نيستند آنان عاشق خدايند. امام درست مي گفت اما او آينه خدا بود. يکي از نزديکان امام گفت مردم تحت امر شمايند و هيچ وقت اينقدر تابع کسي نبوده اند. امام گفت اختيار مردم در دست من است ولي اختيار خودم به دست خودم نيست و به دست خداست.
من در ادامه ي بحثم مي خواهم به چند درس عرفاني که امام به توده ي مردم داد فقط به صورت فهرست وار اشاره کنم. معمولاً درس عرفان نظري و عملي را در مجالس خصوصي مي گويند به دليل اينکه ظرفيت خاص مي خواهد و مي خواهند در مردم پخش نشود تا سوء تفاهم و سوء برداشت نشود. اما امام بعضي از پيچيده ترين درس هاي عرفان نظري را به توده ي مردم بي سواد منتقل کرد. زماني که از جبهه هاي جنگ شهدا را مي آوردند و در وصيت نامه هايشان نکات بلند عرفاني بود امام يک بار خطاب کرد به عرفاي چله نشين و گفت: يک عمر چله نشستيد خدا قبول کند، يک بار هم وصيت نامه ي اين بچه ها را بخوانيد که يک شبه راه چهل ساله رفتند.
درس اول اين بود که گفت دعواي فيلسوف و عارف (عشق و عقل) يک دعواي ناشي از بد نگاه کردن به مسأله است. صوفيان مي گفتند پاي استدلاليان چوبين بود و فيلسوفان مي گفتند صوفي حقايق مجرد را نمي تواند درک عقلي کند. اين اولين نزاعي بود که امام حل کرد. امام يک فيلسوف عارف بود و نشان داد که بين اين دو منافات نيست و اين ها دو درب هستند به سوي يک حقيقت.
نزاع دوم، نزاع صوفي و فقيه بود. دعواي شرعت و طريقت. امام آموخت که ظاهر و باطن رقيب هم نيستند بلکه حکايت يکديگرند و سلوک روح و سلوک بدن به هم مربوطند و براي تحقق ارزشهاي آسماني اند در زمين. درست است که شريعت نردبان است براي اوج گيري روح و وسيله است نه هدف اما بدون اين نردبان و وسيله رسيدن به هدف محال است و لذا امام فقيه بزرگ و عارف بزرگ توأمان بود و مي گفت عرفان بدون فقه ما را در مکاشفات به جاي عرش رحماني به عرش شيطاني مي برد و فقه بدون عرفان و تهذيب نفس ما را در دنيا در عداد مسلمانان قرار مي دهد اما در آخرت مسلمان نيستيم! امام مي گفت فقه و فلسفه و عرفان هر سه وسيله اند و اگر هدف شوند خودشان حجابند. مي گفت هواي نفس و شهوت حجاب ظلماني اند و علم و فلسفه و عرفان و فقه اگر خود هدف شوند حجاب نوراني اند.
درس سوم امام حل تعارض زهد و سياست بود؛ از دنيا بريده بود اما بزرگترين تکانهاي سياسي و اجتماعي را به دنيا وارد کرد. امام آموخت که که اسلام سياسي از اسلام معنوي جدا نيست و تصوف توجيهي براي فرار از تکليف اجتماعي نيست، زهد به معني تنبلي و ترس و فاصله گرفتن از واقعيت هاي اجتماعي نيست و بلکه زاهد کسي است که در وسط صحنه سياست و اجتماع است بدون اينکه آلوده شود به چيزي.
درس چهارم اين بود که معنويت از عدالت جدا نيست و تهذيب نفس و خدمت به خلق دو روي يک سکه اند و نزديک ترين کسان به خدا خادمترين کسان به مردمند.
درس پنجم مساوي ديدن شکست و پيروزي بود. وقتي نيروهاي ما در جبهه پيروز مي شدند امام مي فرمود خرمشهر را خدا آزاد کرد تا بچه ها و رزمندگان ما مغرور نشوند و وقتي شکست مي خورديم مي گفت ما مأمور به تکليفيم نه نتيجه. در يکي از عمليات ها که بسياري از برادران ما شهيد و مجروح شدند و ما شکست نظامي خورده بوديم و برگشتيم عقب امام پيام داد به رزمندگان که اگر وظيفه ي ما پيروزي بود، وظيفه ي مسلمانان پيرزو شدن بود پس بسياري از اولياء خدا معصيت کردند چون شکست خوردند. امام گفته بود که اگر اين مردمي که درود بر خميني مي گويند فردا همه يکصدا مرگ بر خميني بگويند در من کمترين تأثيري نمي گذارد و من به وظيفه ام ادامه مي دهم. امام مي گفت قلبها در دست خداست و ما بايد فقط براي او کار کنيم.
درس ششم توحيد افعالي بود در عالم سياست. در عرفان ما مهمترين مسأله تحت عنوان وحدت و کثرت مطرح است و معني اش اين است که در کثرت هاي عالم يک وحدتي واقع است. امام مي فرمود ما همه هيچيم و جز خدا هيچ نيست، مي گفت از زمين و آسمان ندا مي رسد که ما فقيريم و خدا غني است. و براي همين بود که ايشان مي گفت جز خدا به هيچ کس توجه نکنيد و مي گفت والله من تابحال نترسيده ام.
و درس هفتم اين بود که ايشان مي گفت همه ي بشريت بر اساس فطرت الهي اند حتي آنهايي که با ما مي جنگند فطرتاً دنبال حقند ولي در مصداق اشتباه مي کنند. آيه «فطره الله التي فطر الناس عليها» معني اش اين است که همه ي انسان ها فطرت الهي دارند و دنبال کمالند ولي در مصداق اشتباه مي کنند و انبياء آمده اند تا با تعليم و تربيت بشر را از اشتباه خارج کنند.
آخرين نکته و آخرين درس اين بود که ايشان مي گفت عرفان به درس و بحث و سخنراني نيست و مثال مي زد که ما خيلي از ارزش هاي خوب را مي دانيم ولي عملاً باور نداريم و مثال مي زد که همه ي ما مي دانيم که مرده و جنازه به ما صدمه اي نمي زند ولي هيچ کس هم حاضر نيست شب با مرده تنها در يک اتاق بخوابد چون اين وارد قلبش نشده و باور نکرده که مرده صدمه نمي زند.
حسن رحیم پور ازغدی خرداد 1382 - سارایوو
نظرات کاربران :